حدیث لزرغلامی: می­‌پرسند «شیری یا روباه؟» کسی دلش نمی­‌خواهد روباه باشد. توی این سؤال روباه یعنی شکست‌­خورده. دست خالی برگشته. کسی که افتضاح بالا آورده و حالا با سر به زیر انداخته و دست‌های آویزان آمده است! همه می‌­خواهند شیر برگردند. شیر باشند. اما راحت نیست شیر بودن! شیر برگشتن!

دوچرخه 568

می‌­گویند « مثل شیر وایستاد جلوش!» . منظورشان این است که کم نیاورد. نه این که زبانش دراز بود که کم نیاورد. نه! شجاع بود که کم نیاورد. محکم بود و نلرزید. موش نبود که از ترس توی هفت تا سوراخ قایم شود و خودش را نشان ندهد. شیر بود. حرفش را زد. سینه‌­اش را سپر کرد. رفت جلو. ایستاد. معمولاً وقتی این را می­‌گویند که طرف حرفش حق بوده. حرف حقش را بلند گفته. رفته توی گود. رفته توی معرکه. با گردنی افراشته. یا به قول قیصر « دلی سر بلند و سری سربه زیر». و معمولاً وقتی این را می­‌گویند که گرگ­‌هایی روبه‌­رویت ایستاده باشند. با چنگال­‌هایی تشنه و چشم‌­هایی ظالم. آن وقت، توکه بروی جلو و از حرف حقت دفاع کنی می‌­گویند «مثل شیر!»

می­‌گویند« با دم شیر بازی نکن!» یعنی حواست باشد کار خطرناک نکنی. ممکن است شیری که داری ریز ریز با دمش ور می‌­روی برآشوبد و کلکت را بکند. ممکن است یک هو عصبانی شود و... راستی! شیر خدا! تو وقتی عصبانی می‌­شدی چرا نمی­‌دریدی؟ چرا برنمی‌آشوبیدی و طرف را با سینه‌­ دیوار یکی نمی‌کردی؟ وقتی که توی جنگ نشسته بودی بر سینه­‌ دشمن و او به قول آن شاعر که گفت « او خدو انداخت بر روی علی» و ما باید معنی کلمه‌ خدو را حفظ می‌­کردیم که می‌شد آب دهان که در امتحان ادبیات، در سؤال معنی لغت دست کم نیم نمره داشت، تو از روی سینه­ او بلند شدی و حالش را همان موقع نگرفتی؟ هان؟ تو یک شیر معمولی نبودی. یک آدم شجاع ساده! یک جنگاور بزرگ و نامی! نه تو یک شیر ویژه بودی! شیر خدا!

ابن ملجم که برگشت از مسجد، شمشیر زهرآلودش را که زده بود و کارش را تمام کرده بود و برگشته بود کسانی پرسیده بودند از او که «شیری یا روباه؟». به خیال خودش گفته بود «شیر!» . «شیرم من!». یعنی دست خالی برنگشتم. کارم را کردم. نتیجه داد. علی ع افتاد کف مسجد. فرقش شکافت و خون همه­‌جا را پر کرد! بالاخره شد! به خیال خودش که شیر بود. روباه کوچک دیوانه، نفهمیده بود که هر کس کارش را به تمامی انجام دهد که شیر نیست! کسی شیر است که به عاقبت کارش فکر کند! او حتی روباه هم نبود. چون روباه‌ها هم بالاخره یک روز اهلی می‌­شوند. همان‌طور که روباه شازده کوچولو شد! نه! او هیچ‌­وقت اهلی نشد. روباه کوچک دیوانه هم نبود. جغد شومی بود که نشسته بود روی سقف مسجد و دم سحر پریده بود و چرخی زده بود و آواز حرامی‌­اش را خوانده بود. بعد هی نمی‌فهمید که چرا وقتی کارش را تمام کرد سبک نشده بود هنوز؟ سنگین تر هم شده بود. دیگر نمی‌­توانست بپرد. حتی آواز شومش هم دیگر از دهانش درنمی‌­آمد! انگار چیزی سیاه دورش را گرفته بود. چیزی شبیه نفرین. نه نفرین بزرگ­‌ترها که از روی نفرت است و مثل سنگ بر سر می‌­بارد! نه! نفرین بچه‌­ها...نفرین عجیب بچه­‌های کوچک.نفرین ابری شکل و دودی رنگ بچه‌­های یتیم...چیزی چسبناک و دردآلود که مثل هوای دم­‌کرده و شرجی کم کم راه نفس را می‌­بندد.

شیر خدا با یال و کوپال خونی، زده بود بیرون. قدرت خدا! چه هیبتی! قدرت خدا! چه غرشی هنوز! عجب قدم‌­های محکمی. شیرخدا که هرجا می‌­رفت ردی از خون به جا می‌گذاشت نگاه کرد به آسمان. روی دیوار خرابه‌­ای، آن دورها جغد بی‌کس و کار سر در پر خود فرو برده‌­ای نشسته بود. شیر خدا چرخی زد. جغد آرام بود و چیزی برای گفتن نداشت. شیرخدا هاله‌­های نفرین را می‌­دید که می­‌پیچید و از راه می‌­رسید. دور تن جغد تنیده می‌­شد. شیرخدا رو کرد به آسمان. فوت کرد به ابرهای دودآلود. ابرها نرفتند. او آرام از کنار جغد گذشت و رفت که تا نایی در بدنش و نیرویی در پاهایش هست به خانه­ بچه­‌های کوچک سری بزند... وقتی که می­‌رسید پشت درها و پنجره‌ها بچه‌‌ها پرنده­ کوچکی را می‌دیدند که قصد پریدن داشت...

کد خبر 114980

برچسب‌ها