دم غروب بود و زمان افطار. مادر سفره را پهن کرد و چشم به راه حسین نشست، اما برای حسین جعفری آن غروب، طلوع پریدن و پرواز بود؛ نوجوان ۱۷ ساله قدم در مسیری گذاشت که سال‌ها با دلش پیموده بود؛ مسیر شهادت. نام حسین حالا میان مدافعان و عاشقان ولایت و ایمان جا گرفته و دعای وصالش مستجاب شده.

حسین جعفری

همشهری آنلاین - ثریا روزبهانی : دم غروب بود و زمان افطار. مادر سفره را پهن کرد و چشم به راه حسین نشست، اما برای حسین جعفری آن غروب، طلوع پریدن و پرواز بود؛ نوجوان ۱۷ ساله قدم در مسیری گذاشت که سال‌ها با دلش پیموده بود؛ مسیر شهادت. نام حسین حالا میان مدافعان و عاشقان ولایت و ایمان جا گرفته و دعای وصالش مستجاب شده. او بیست‌ویکم ماه رمضان و در شام شهادت امیرالمومنین(ع) در ایست‌وبازرسی بزرگراه ارتش، در حالی که روزه‌دار بود، به شهادت رسید.

جهاد در ۱۷ سالگی

پدر شهید حسین جعفری وقتی از پسرش حرف می‌زند، بیش از آنکه از یک نوجوان معمولی بگوید، انسانی را روایت می‌کند که از همان کودکی آرام و قرار نداشت؛ نه از جنس بی‌قراری‌های نوجوانانه، که بی‌تابی برخاسته از جست‌وجویی هدفمند. احمد جعفری، پدر شهید حسین جعفری، می‌گوید: «حسین متولد ۳۱ فروردین ۸۸ بود و مراسم چهلمش با تولدش یکی شد. از وقتی به دنیا آمد تا لحظه شهادتش، انگار دلش جای دیگری بود. آرزوهایش معمولی نبود. شب و روزش با اسم و راه‌ورسم امام حسین (ع) می‌گذشت. روحیه جهادی حسین بر زبانش جاری نبود. در جریان جنگ ۱۲روزه و آسیب‌دیدن ساختمان‌هایی در شهرک محلاتی، صبح زود، حوالی ساعت ۵، لباس بسیج پوشید و برای کمک رفت. همچنین در خاموش‌کردن آتش یک مغازه سوپرمارکتی هم پیش‌قدم شد. او اهل تماشا نبود؛ اهل عمل بود. حسین، در عین حال که روحیه‌ای جهادی داشت، نوجوانی اجتماعی بود. کاراته می‌رفت و دان ۲ کاراته داشت. خونگرم بود و اهل بگو و بخند و شوخی با هم‌سن‌وسالانش. دوستان زیادی از هیئت، بسیج، مسجد، باشگاه و حتی در محله و پارک محل زندگی‌مان دورش بودند. همان بچه‌ها بعد از شهادتش آمده بودند؛ گریه‌کنان، متأثر و داغدار. پسرم از هیئت گرفته تا در ورزش و حتی در ایست و بازرسی و در مسیر شهادت، پیشتاز بود. در آخر به دست شقی ترین آدم ها به شهادت رسید.»

نوجوانی اجتماعی، محبوب و بی‌حاشیه

حسین نوجوانی بود که مسیر آینده‌اش را نه با حساب‌های دنیوی، که با دلش انتخاب کرده بود. هنوز به سنی نرسیده بود که اهداف دقیق شغلی یا تحصیلی برای خودش تعریف کند، اما ذهن و روحش در مسیر خدمت به دین و اسلام شکل گرفته بود. پدرش می‌گوید: «دنبال دفاع بود، دنبال ایستادن پای کار. حس می‌کردم انتخابش را کرده. حضور در هیئت، مسجد، بسیج و مراسم مذهبی، بخش جدایی‌ناپذیر زندگی حسین بود. در ایام محرم، خودش را وقف برپایی ایستگاه صلواتی می‌کرد. می‌گفت ۲۰روز ایستگاه صلواتی دایر است و این ۲۰روز من باید آنجا باشم. کسی در این روزها با من کار نداشته باشد. مادرش وقتی پسرمان را باردار بود همان اوایل بارداری که نمی دانستیم بچه دختر یا پسر است، خواب دید که با یک بچه که اسمش حسین بود در صحرای کربلا هستند. بعد از آن خواب، نام فرزندمان را حسین گذاشتیم.» اربعین برای حسین معنای دیگری داشت. از زمانی که توانست همراه پدرش به کربلا برود، این سفر به برنامه ثابت زندگی‌شان تبدیل شد. او در ادامه، خاطرات اولین سفرشان را روایت می‌کند: «اولین باری که با ما به کربلا آمد، قدش تا کمر من بود. پارسال دیگر من سرم را بالا می‌گرفتم تا او را ببینم.»

جهاد در ۱۷ سالگی

تغییر حال و هوای روزهای آخر

پدر شهید از روزهای پایانی زندگی حسین با حرف می‌زند؛ روزهایی که به گفته او، حال و هوای پسرش تغییر کرده بود: «سرما و گرما برایش فرق نداشت. شب که می‌آمد خانه دستانش ترک خورده بود. افطار که می‌شد، یه لقمه می‌خورد و سریع می‌رفت به ایست و بازرسی. اصلاً دلش با دنیا نبود. در گوشی موبایلش، کلیپی پیدا کردیم که خودش برای شهادتش ساخته بود یا چند ماه قبل‌تر، تابلویی نوشته و به دیوار خانه زده بود: «هیچ‌کس نمی‌تواند مانع موفقیت من شود.» چند روز مانده به شهادت، از من خواست تا حلالش کنم. می‌گفت هر آن ممکن است برای هر کدوم ما اتفاقی بیفتد. رفتارش عوض شده بود؛ همه‌چیزش. شهادت حسین در شب ۲۱ ماه رمضان، شب قدر، اتفاق افتاد. او راهش را پیدا کرد و در غروب افطار، در ایست‌وبازرسی، به آرزویی رسید که سال‌ها با آن زندگی کرده بود.»

جهاد در ۱۷ سالگی

پهلوان محمدحسین، روزه‌اش را با رفقای شهیدش افطار کرد

ز.بزاز، یادداشت مادر دوست شهید حسین جعفری : آقا محمدحسین! من تو را ندیده ام. نمی دانم چرا قبلا به عکس های دسته جمعی باشگاه دقت نکرده بودم که بدانم کدامشان هستی؟ وقتی بچه‌ها می‌گفتند امروز به جای شیهان، سنسی حسین تمرینمان داده، فکر می‌کردم باید جوانی باشی حدودا ۳۰ساله، چهارشانه، هیکلی و کمی اخمو. می‌دانستم شاگرد ارشد باشگاهی و قهرمان کشور. همان مسابقات کشوری که بعدش شیهان توی گروه نوشت: «آفرین به سنسی حسین که وقتی حریفش گفت آسیب دیده‌ام، توی مبارزه آروم بهش ضربه زد.»در موردت خیلی کم می‌دانستم.

شنیده بودم غیبت‌های گاه و بیگاهت در باشگاه برای این است که هر پولی دستت می‌آید یا می‌روی کربلا یا می‌روی مشهد. و دوستانت را هم در سفرت شریک می‌کنی؛ مثل آخرین سفر کربلایت که روی عکس حرم امام حسین علیه السلام اسم دوستانت را نوشته بودی و تک‌تکشان را به اسم دعا کرده‌ای. با تصویری که از تو توی ذهنم بود، با ریش و سبیل های آنکادر نشده، جور در می آمد که دو ماه محرم و صفر خادمی‌ات در هیات که تمام شد تازه بروی برای عزاداری. این‌ها همه دانسته‌های من از شما بود تا آن روز؛ روز ۲۰ اسفند، بیست‌ویکم ماه رمضان.

بعد از افطار، پسرم محمدامین حیرت زده گفت: مامان! دیدی سنسی حسین شهید شده؟

_کجا؟ کی گفته؟

_تو ایست‌وبازرسی بوده.

با عجله گروه را باز کردم، عکست توی گروه بود.

_همین رو می گی؟

_آره!

پرده اشک، عکست را تار می‌کرد. نوجوانی لاغر و قدبلند. باورم نمی‌شد موهای صورتت تازه در آمده باشد و فقط ۱۶ سالت باشد؛ متولد ۸۸!

گروه مجازی باشگاهتان پر شده بود از غم، از ناباوری، از حسرت. امیرمهدی، یکی از بچه‌ها باشگاه، همانجا گفت: تازه سنش به گرفتن دان ۲رسیده بود و از آن طرف مربی یا شیهان از همه حالش بدتر بود و نوشت "دیدید پسرم رفت! " از پشت کلمات بغضش را می شد حس کرد. نوشته هایش پر از اشک بود. بچه ها هم تا همیشه تو را سنسی حسین به یاد می آورند، اما کاش روی مزارت می‌نوشتند شهید مدافع امنیت، پهلوان محمدحسین جعفری.

حالا به عکس ها بیشتر دقت می‌کنم. عکس اتاقت چقدر با چیزهایی که از تو شنیده بودم جور در می آمد. زیر تابلوی خادم‌العباس، آن بالا کنار مدال‌های رنگارنگ پر بود از عکس شهدا، از آرمان علی‌وردی و ابراهیم هادی گرفته تا شهید سلیمانی و سیدحسن نصرالله و رهبر شهیدمان. روی وایتبرد کوچکی نوشته بودی: "هیچ کس نمی‌تواند مانع موفقیتت شود. "آخرش هم هیچ‌کس نتوانست جلو موفقیتت را بگیرد. دم افطار رفتی تا روزه‌ات را با رفقای شهیدت افطار کنی. همان چیزی که آرزویش را داشتی.

کد خبر 1035795

برچسب‌ها

پر بیننده‌ترین اخبار پایداری

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha