دوچرخه: دو شعر به ترتیب از هدا حدادی و فریدون سراج

پریدن

خرگوش‌ها
می پرند
کانگوروها و مگس‌ها
می پرند
طوطی‌ها و هواپیماها
می‌پرند
کک‌ها و فنرها
می‌پرند
خواب‌ها و رویاها
می‌پرند
دوستی‌ها
دوستی‌ها
می‌پرند

سفر

انتظار
دیر به پایان رسید
بر لب دریاچه رسیدیم عصر
دورتر
قایقی
بسته و ساحل‌نشین
غرق خواب
روبه‌رو
آخر یک روز خوب
آفتاب
گرم شنا در غروب
در افق ساکت دریاچه بود
پیش من
موج و کف
ماسۀ خیس و صدف
بس که به شوق آمدم،
زود دویدم در آب
خیس شدم تا کمر
یک نسیم
دفتر آن روز نگاه مرا
چند ورق خواند و رفت
برد به همراه خود
حس سبکبالی من را به اوج
*
موقع رفتن رسید
گرچه کمی زود بود
چشم من
رفت به سوی پدر
داشت صدا می‌زد او
مانده بود
راه زیادی هنوز
از سفر!

کد خبر 70368

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار