دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۲ - ۱۸:۵۲

داستان> روی نیمکت نشست و سبد خرید را روی زمین گذاشت. آه بلندی کشید و نگاهش کشیده شد به سمت کلاغ بزرگی که روی زمین دنبال چیزی می‌گشت.

خاطره

بچه‌هایی که تازه مدرسه‌شان تعطیل شده بود با هیجان توی پارک می‌دویدند و کلاغ‌ها را فراری می‌دادند. دو دختر که روپوش آبی تنشان بود، دست هم را محکم گرفته بودند و نشسته بودند روی نیمکت.

- بیا به هم قول بدیم دبیرستان هرجا رفتیم، باز با هم باشیم.

- باشه، اون‌وقت باز می‌آیم همین پارک، روی همین نیمکت و حرف می‌‌زنیم.

موبایلش زنگ ‌‌زد.

- الو مامان، کجایی؟ نمی‌آی خونه؟

- می‌آم عزیزم. الآن می‌آم.

به جای خالی روی نیمکت نگاه ‌کرد. سبد خرید را برداشت و با قدم‌های تند از نیمکت دور شد.

رؤیا سکوتی از تهران

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۸

عکس: عطیه داعی، 17 ساله، خبرنگار افتخاری هفته‌نامه‌ی دوچرخه از مشهد

کد خبر 234349

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار