لیلی شیرازی: دلم خوش است که تو هستی. بی‌تو در این برهوت که هر کس حرف خودش را می‌­زند، به که می­‌شد دل خوش کرد؟

هفته‌نامه دوچرخه شماره 608

برای شنیدن حرف­‌های خوب به کجا می­‌شد رفت؟ برای رفتن توی راهی که به سرزمین خوشبختی برود از چه کسی می­‌شد نشانی پرسید؟ بی‌­تو چه‌قدر راه‌ها، کوره­‌راه! بی­‌تو چه‌قدر چاه! بی ­تو چه‌قدر بی­راهه! بی­‌تو چه‌قدر کویر بود، سرزمینی که در آن باید زندگی می‌­کردم!

از تو اما امروز، نشانی دقیقی به سمت آسمان هست که من اگر چه تمام آن را نمی‌­دانم، اما به بودنش ایمان دارم. من به حضور تو، واقعیت تو، زندگی ساده­ مهربانانه تو، تنهایی تو، این که برای همه اهل زمین رحمتی و به پیامبری تو ایمان دارم!

گواهی می ­دهم که محمدص فرستاده خداست.

این یک جمله رمز است. یک رمز مشترک که آدم­‌ها را به هم وصل می‌کند. این جمله آدم‌­ها را در فراسوی زمان و مکان با یک خط مهربان به هم وصل می‌­کند.

این رمز خویشاوندی ماست. این خویشاوندی، خونی نیست. این، خویشاوندیِ باورهاست. ما که این رمز مشترک را داریم، یک باور مشترک، یک ایمان مشترک و یک رؤیای مشترک داریم که حاضریم آن را بر زبان بیاوریم. تصویرش کنیم. برایش بنویسیم. درباره‌اش فیلم بسازیم و آن را با دیگران شریک شویم.

ما با بسیاری از مردم دنیا به‌خاطر این رمز فامیل هستیم. همان­‌طور که همه آسیایی‌­ها به هم نزدیک‌ترند و همه چپ‌دست­‌ها و همه شاعران و همه چاق‌ها و همه کارگرها و همه نوجوان‌ها و همه زنان و همه درخت‌­ها و همه عروس‌های دریایی و...

و همه کسانی که سواد دارند و می‌توانند از روی چیزی بخوانند. یک سنگ‌­نوشته عجیب قدیمی را توی یک غار. یک دست­‌نوشته بدخط را که از مادر مادربزرگ در انبار قدیمی خانه توی باغ باقی مانده. مجموعه کتاب‌های دارن شان و هری‌­پاتر را. دست­‌خط تقدیمی پدربزرگ را روی جلد قرآن. نهج‌البلاغه را. نامه‌­های قدیمی را با گل‌برگ­‌‌های خشک شده لای آن که هنوز ته‌مانده عطرش توی کلمه‌‌­ها باقی مانده. قرآن را. مثلاً سوره‌های کوچک را.

«به نام خداوند بخشنده مهربان. بگو: پناه مى‏برم به پروردگار سپیده صبح. از شر تمام آنچه آفریده است. و از شر هر موجود شرور هنگامى که شبانه وارد مى‏شود. و از شر آنها که با افسون در گره‏ها مى‏دمند (و هر تصمیمى را سست مى‏کنند). و از شر هر حسود، هنگامى که حسد مى‏ورزد.»1

و یا سوره­ های بلند را که در آن انواع حس و حال­ هاست و می­ شود با آن از جایی به جای دیگر سفر کرد.

«...ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که خود را به زحمت بیندازى. آن را فقط براى یادآورى کسانى که (از خدا) مى‏ترسند فرو فرستادیم. (این قرآن) را کسى فرستاده که زمین و آسمان‌هاى بلند را آفریده است. همان بخشنده‏اى که بر عرش مسلط است. از آن اوست آنچه در آسمان‌ها، و آنچه در زمین، و آنچه میان آن دو، و آنچه در زیر خاک (پنهان) است! اگر سخن آشکارا بگویى (یا مخفى کنى)، او اسرار -و حتى پنهان‏تر از آن- را نیز مى‏داند! و خداوندى است که معبودى جز او نیست؛ و نام‌هاى نیکوتر از آن اوست!...»2

و ایمان به آن رمز مشترک یعنی ایمان به این متن عجیب و شگفت‌انگیز مشترک که ما را به هم پیوند داده است.

دلم خوش است که تو آمده ­ای تا من این پیوند را بفهمم. اصلاً آمدن تو، برگزیده شدن توست که این پیوند را ، این رمز مشترک را به این جهان آورده است. تو باعث و بانی این خویشاوندی غریب در این دنیای بزرگ و تنهایی. بودن تو یک رمز مشترک است. و ما به بودن تو ایمان داریم. ایمان به بودن تو دلخوشی ماست. چون وقتی به این رمز مشترک باور داشته باشیم، یعنی به هر چیز خوبی که در این دنیا هست پایبندیم. به زیبایی، شور، امید، عدالت، مهربانی و خدایی که در این نزدیکی است. پای آن کاج بلند. لای این شب­ بوها...

1. برگردان آیه‌های سوره فلق

2. برگردان آیه‌های آغازین سوره طه

کد خبر 138842

برچسب‌ها