پاهایم سبز میشوند و مثل ریشه داخل زمین میروند. قدم بلند میشود و از کنار پاهای سبز شدهام، شاخههای تازه دیگری رشد میکنند. پدر و مادر و برادرم شگفتزده شدهاند و با تعجب از هم میپرسند: «این درخت چهطور سبز شده وقتی کسی آن را نکاشته؟!» آنها نمیتوانند از درخت زیبایی مثل من لذت ببرند چون بهخاطر از دست دادن من خیلی ناراحتاند و مرا پیدا نمیکنند؛ نه زنده و نه مرده! آنها هیچوقت مرا فراموش نخواهند کرد، اما حتی به ذهنشان هم نمیرسد که من به یک درخت تبدیل شدهام. درختی که هر چهقدر از آن میوه بچینی، فوراً دو تا میوه دیگر به جایش سبز میشود و هیچ گرسنهای باقی نمیماند، اما غولهای عصبانی که دوست دارند مردم همیشه گرسنه باشند، برای کشتن من میآیند و با تبرهایشان به من ضربه میزنند. من دردم میآید و با درد فریاد می زنم. مادرم صدای فریادم را میشنود و با عجله از اتاق خارج میشودو میپرسد: «چییی شده؟!»
جوابش را نمیدهم و همانطور بیحرکت داخل باغچه میایستم. مادر اینبار با عصبانیت به من میگوید: «نمیخواهی از این بازی بچگانه که نصفه عمرم کرد، دست برداری؟» برادرم با خنده فریاد میزند: «بیچاره دیوانه شده!» بعد میپرسد که دارم چه کار میکنم، اما من جوابش را نمیدهم. آخر درختها که حرف نمیزنند! من اصلاً به حرفهای مادر و برادرم که داشتند دعوایم میکردند، گوش نکردم و باز همانطور داخل باغچه ایستادم تا وقتی که مادر و برادرم نشستند سر سفره و با اشتها شروع کردند به خوردن شام. آنوقت بود که من هم دیگر رفتم سر سفره. آخر درختها هم اگر غذا نخورند، میمیرند!
پینوشت:
زکریا تامر، نویسنده معاصر سوریه
منبع:
مجموعه داستان کوتاه «القنفذ» که به معنای جوجهتیغی است.