حدیث لزرغلامی: تولدتان مبارک خانم عزیز. شما که بسیار به ما نزدیکید. آن‌قدر که از پایتخت می­‌شود یک خطی سوار شد و آمد دست­بوس. می‌شود نشست کنارتان تا سپیده. وقت اذان. آن‌وقت می‌شود با خودتان قامت بست. ایستاد رو به قبله. شما دعا کنید. ما آمین بگوییم.

دوچرخه 573

وقتی که اسم مادربزرگ برای مکه درآمد او دیگر نبود. چند هفته پیش‌اش رفته بود دیگر مادربزرگ. مادرم گفت: «چون آرزویش را داشت می‌رسد به ثوابش.» ولی مادربزرگ فقط ثواب را نمی­‌خواست. خود آن حال را می­‌خواست. خود آن دنیای مکعبی ساده را. نرسید بهش مادربزرگ.

راه دور بود. خیلی‌ها توی نوبت بودند. مادربزرگ چشم به راه رفت. ولی خیلی وقت‌­ها می‌آمد پیش شما و با بقچه‌­ای برمی‌گشت پر از سوهان پسته. ما دورش جمع می‌­شدیم و مادربزرگ برای ما لیوان­‌های سفالی آورده بود که توی جاده خریده بود و تسبیح تربت کربلا.

زیارت مشهد را هم خیلی دوست داشت. می­‌گفت مرا ببرید مشهد. بنشینم رو به گنبد، جوشن کبیر بخوانم. عاشق جوشن کبیر بود مادربزرگ! وقتی که قطار مشهدمان جور شد مادربزرگ تازه از پیش شما برگشته بود. مادر گفت: «خسته راهی؟»

مادربزرگ گفت: «نه جونم! از حضرت معصومه س سفر خواستم!»

مامان گفت: «با این پا؟ با این حال و روز آخه مادر دورت بگردم؟»

مادربزرگ گفت: «با این پا که نمی‌رم. بالاخره اتولی، طیاره‌­ای، قطاری؟ ها؟ خیلی از قطار مشهد تعریف می‌­کنند!»

مامان با شیطنت پرسید: «کی تعریف می­‌کنه مامان؟»

مادربزرگ ­گفت: «همه ... همه مادر ... هر کی قسمتش شده تعریف می‌کنه!»

مامان گفت: «ان‌شاء‌الله قسمت شما هم می‌شه. حالا طیاره نشد، قطار که می‌­شه!»

مادربزرگ ابرویش را کج کرد. فهمید خبرهایی هست. گفت: «خواهرش گفته بود بهم!»

ما همه گفتیم: «خواهرش بهت گفته بود؟»

مادربزرگ گفت: «تکیه که داده بودم به ضریح نقره به دلم افتاد که این دفعه مسافر مشهدم. دلم لرزید. نذر کردم اون قدری زنده بمونم که این زیارت آخر رو هم برم!»

من گفتم: «وا! مادرجون؟! ما از الان به فکر سوغاتیای مکه‌­ایم! می‌پیچونی؟»

مادربزرگ گفت: «مکه رو که گفتم، حضرت معصومه هیچی نگفت! چی بگم؟ خدا خودش می‌دونه!؟»

کد خبر 117649

برچسب‌ها