پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۹
۰ نفر

علیرضا رستگار: جنگ بود. عملیات بود. رسیده بودند به یک میدان مین. حالا که عراقی‌ها فهمیده بودند، باید از آن محل می‌گذشتند، وگرنه قتل‌عام می‌شدند.

جنگ بود. زمان تصمیم‌های بزرگ که قدرت انجامش تنها در اختیار شجاعان است. میدان مین باید برای عبور باز می‌شد و زمان برای پاکسازی به شیوه‌های معمول نبود. ثانیه‌ها سرنوشت‌ساز بودند و باید کاری انجام می‌شد. آنها که از روزها و شب‌هایی مثل حکایت ما بازگشته‌اند،‌ به یاد می‌آورند لحظه‌هایی را که کسانی ناگهان از صف جدا می‌شدند و پیش می‌دویدند تا به شیوه خود راه را باز کنند. می‌دویدند و آن‌چنان به شتاب خود را به روی مین‌ها پرتاب می‌کرند که انگار قرار نیست هیچ چیزی منفجر شود. این حکایت آنهاست که حاضر بودند در راه اعتقاد و خاک از همه چیز بگذرند و به شیوه خود حماسه بسازند؛ ماندگار برای تمامی نسل‌هایی که از راه خواهند رسید تا صاحبان چنین میراثی باشند.

برای آنها مهم نبود که بعدها کسی آنها را بشناسد یا نه. آنها مردان لحظه‌هایی بودند که در آن جایی برای تردید نبود. آنها با تن‌های زخمی برخاک می‌افتادند تا همرزمانشان پیش بروند و قطعه‌ای دیگر از خاک وطن را آزاد کنند. این حکایت آنهاست که نمی‌ترسیدند پایی بر جای بماند یا دستی. باکی نداشتند سینه‌ای زخمی به همراه بیاورند یا چشمانی بسته. این راز ماندگاری آنهاست که حتی وقتی برخاک می‌افتادند، کسی در نگاهشان می‌ایستاد و فریاد می‌زد ماییم از جان گذشتگان. این حکایت اسطوره‌های گمنام است. حکایتی از دلاورانی که به خاطر ما و سرزمینمان از خود گذشتند. این حکایت آنهاست که مرگ به احترامشان می‌ایستد.

کد خبر 111932

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز