همشهریآنلاین-سحر جعفریان عصر: آری...این همان جنگ است و آنها صدای جنگ و انفجار موشکها را از بعد از جنگ ١٢ روزه، خوب میشناسند. همین که دود و خاک و گوگرد در آسمان و تکههای سنگ و سیمان، ورقههای آهنی و خردههای شیشه روی زمین، پخش و پراکنده میشود انگار کسی آب پاکی را میریزد به دستشان که راستی راستی، جنگ است. حالا صدای جیغ و فریاد هم به آن همه صدا اضافه میشود. بعضی پریشان میدوند و از ترس موشکهای دیگر، پی در پی بالای سرشان را میپایند و بعضی نیز هراسان در گوشی تلفن همراه خود داد میزنند: «زدن...به خدا، زدن...». این غوغا در همه کوچهها و خیابانهای اطراف پاستور از میدان حر و خیابان امام خمینی تا خیابان ولیعصر و چهارراه جمهوری برپاست.
روز اول؛ قلبها میخواهند از سینه فرار کنند
روز اول؛ برخی هنوز در مسیر محل کار خود هستند و برخی سرگرم خانهتکانی و یا خرید نوروز در حوالی بازار چهارراه ولیعصر. دانشآموزان نیز تازه زنگ دوم را آغاز کردهاند که ناگهان جنگ درمیگیرد و غوغا به پا میشود. ترس و اضطراب مثل آوار همان خانهها که در نزدیکی محل برخورد موشکها، تخریب شدهاند آوار میشود به دل رهگذران. همه میدوند؛ بیشتر به سوی جنوب خیابان ولیعصر. مغازهداران یکی یکی کرکرهها را پایین میکشند و بعضیشان که دوراندیشترند اجناس خود را عقب نیسان یا وانتی میچپانند تا از گزند موشکهای بعدی در امان مانند. کسانی اما کنار باغچههای پیادهرو یا حاشیه خیابان نشستهاند به گریه؛ در شوکند. قلبهایشان چنان به در و دیوار سینههایشان میزند که انگار دنبال راه فرارند.
روز دوم؛ صف بنزین و خوابِ جنینها و انفجار
روز دوم، بوی دود تُندتر و بیشتر شده است و خیابانها خلوت. اما نه خلوتتر از روزهای جنگ ١٢ روزه. طبق روال، بازارِ بنزین و نان، داغ است و سوپرمارکتها، شلوغ. فکر و خیالِ اجاره، قسط، چک و حقوق واریز نشده و دستمزد نگرفته هم مانند جنگندههای آمریکایی-صهیونی، به سر خیلیها میچرخد و به دل خیلیهای دیگر، موشک میاندازد...موشک...موشکهای واقعی اما مخربترند؛ خانهها را ویران و جانها را پر پر میکنند. فرقی هم نمیکند خانه بزرگ باشد یا کوچک و یا جانِ کودکی ٢ ساله باشد یا سالخوردهای ٨٠ ساله. همه جای شهر انداخته میشوند ولی شرق، بیشتر. شامگاه دومین روز جنگ، خلاف کنوانسیونهای بینالمللی، خوابِ جنینهای فریز شده در تانکهای بخش نازایی بیمارستان گاندی، آشفت و کاخ گلستان و دادگستری ارگ هم لرزید. موشکهایی نیز خود را به محوطه صدا و سیما کوباندند. با این همه، جمعیت بسیاری از شهروندان بعد از اذان مغرب در میادین و مساجد و خیابانها برای ایران و در سوگ رهبر شعار میدهند و پرچم میگردانند.
روز سوم؛ شاید جنگ اما زندگی هم هست
روز سوم، هنوز داغ دختران میناب میسوزاند. و تهران به زیر موشکهای گاه و بیگاه است. از تجریش تا نازیآباد، از حوالی فرودگاه مهرآباد تا افسریه، از میدان انقلاب تا کلانتریها و پایگاههای بسیج مناطق. این میان، تعداد خانه، مدرسه، بیمارستان و مراکز فرهنگی و ورزشی که هدف شلیک قرار میگیرند نیز کم نیست؛ از مجتمعهای مسکونی میدان نیلوفر و مهدکودک نارمک و سوخاری دی تا بیمارستان خاتمالانبیا و پارک صدف و حتی اغذیه فروشی فِری کثیف. در پایتخت، جنگ را همه باور کردهاند جز آجیلفروشان مولوی که همچنان به روال همیشگیاند و چراغ مغازهیشان را از صبح تا غروب روشن نگه میدارند؛ چه موشکها دور شلیک شوند و چه نزدیک. آنها به کار فروشند تا پستههای خندانشان از خنده نیفتند. در هر حال، مشتریهایشان کمشمارند. درست به شمارِ آنها که از کلافگی یا هر چیز دیگری، سر از مغازههای چهارراه گلوبندک و پلهنوروزخان درآوردهاند؛ مغازههایی بسته و چند قفله. «انگار خاک مُرده، پاشیدهاند...» و جملاتی مشابه، این روزها بسیار به زبان پایتختنشینان میآید. پایتختنشینانی که حالا بیماری شماره یکشان با درجههایی متفاوت، اضطراب است و اغلب، از صداهای بلند میترسند. به ویژه صدای باد، صدای شکافتن هوا مثل وقتی جنگندهای جولان میدهد یا صدای کوبه. با این حال، پسربچههای بازیگوش به راحتی از خیر تعطیلات جنگی (تا پایان سال) نمیگذرند و با فوتبال، انگار تراپی میکنند.
روز چهارم؛ شیشه های شکسته، خسارت نیستند
روز چهارم، بخشهایی از سینما شکوفه و خانه سینما نیز در تیررس جنگندههای موشکانداز آمریکایی-صهیونی قرار میگیرد. همینطور، ساختمان ژاندارمری در خیابان کارگر جنوبی که حالا فقط ستونهای خوشنمای ورودیاش باقیمانده است. عابران و سواران از مقابل این بنا و بناهای موشکخورده دیگر که میگذرند، کمی مکث میکنند و سرک میکشند. بعضی با دوربین گوشی همراه خود پنهانی چند عکس برمیدارند و بعضی، پیش از رفتن، نگاهی به خانهها و واحدهای دور و بَر، میاندازند تا خسارت ناشی از این همسایگی را سرانگشتی، حساب و کتاب کنند. شیشههای شکسته و نماهای ترک برداشته آنقدر زیادند و البته، ناچیز در برابر دیگر خسارتهای جنگی که کسی حسابشان نمیکند و بیشتر، آن را برکتِ رزق و روزی شیشهبُران میدانند. شیشههای نشکسته هم مدیون چسبهای نواری پهنند که به تن پنجرهها به الگوی ضربدری چسبیدهاند. کاخ سعدآباد، سالم مانده و کمسن و سالترین شهید تهرانی، مبینا نام دارد که همراه مادرش به خاک سپرده میشوند.
روز پنجم؛ به بهانه نان و سبزی و دانههای پرنده
روز پنجم، سندروم خبرخوانی همهگیر شده و شدت یافته. همه در حال اسکرول و یا تماشای اخبارند: صدای انفجار موشکهایی در غرب و جنوب غربی تهران، هماکنون فعالیت پدافند تهران، شکار هرمس ٩٠٠ در کرج، سرگردانی نفتکشها از بسته شدن تنگه هرمز، صدای انفجار در ابوظبی، آغاز موج هفدهم وعده صادق ۴، تصاویری از موشکباران پایگاه آمریکا در بحرین، هنگام حملات موشکی کنار پنجرهها و در پشتبام فیلمبرداری نکنید، دقایقی پیش انفجار در پاوه و ... فاصله بین انفجار موشکها کمی زیاد شده و مردم از این فاصله برای بیرون آمدن از خانه استفاده میکنند؛ قدم میزنند، نان و سبزی و یا دانه برای پرندگان خانگیشان میخرند. فاصله بین ایست بازرسیها اما کم شده؛ کودکی چشم دوخته به اسلحه مامور جوانی که وظیفهاش وارسی خودروهای مشکوک است. مامور، سنگینی نگاه کودک را حس میکند و به او سلام نظامی میدهد. کودک میخندد و این نخستین خنده او در این روزگار جنگزده است.
روز ششم؛ حسِ خوبِ چراغ های روشن خانه
روز ششم، تعداد کشتهشدگان را تا به امروز بیش از ١٢٣٠ نفر اعلام کردهاند. خطوط هوایی ایران و چند کشور همسایه همچنان مانند تنگه هرمز بسته است و مسئولان بخشهای مختلف دولت خبر از فراوان بودند اقلام خوراکی و تولیدی و صنعتی میدهند. یونسکو بمباران مدارس بهویژه مدرسه میناب را محکوم کرده و سازمان ملل نیز به اظهار تاسف، بسنده میکند. ٢ روز است جنگندهها علاوه بر شرق، توجه ویژهای به غرب و جنوب غربی تهران دارند و سحرخیز شدهاند که بمبارانها را میگذارند به وقت سحر؛ شاید چون ماه رمضان است. گوینده خبر شبکه خبر هر یک ساعت یکبار تکرار میکند: «شهروندان نگران قطع برق و آب نباشند...» و بعد تصویر خبرنگاری نمایان میشود که از ترکیدگی لولههای آب در یکی از خیابانهای مرکزی شهر گزارش میدهد. پشت تصویر خبرنگار، اهالی خانههایی که در آن حومه آسیب دیدهاند، دیده میشوند...آنها چمدان به دست، میروند. ناو آبراهاملینکن، کمی عقب رفته و پدرو سانچز، نخستوزیر اسپانیا حرفهای خوبی زده: «در این جنگ، ما با ترامپ نیستیم و او دیگر نمیتواند فریبمان دهد...». صدای انفجاری دیگر به گوش میرسد. دور است اما بیچاره آنها که نزدیکند و هدف. پایان روز ششم است و جای جنینهای فریز شده بیمارستان گاندی، امن است. ضمن اینکه خیلیها عادت کردهاند چشم بدوزند به پنجره خانههای اطراف تا چراغ روشنشان را ببینند و دلشان به فردا قرص شود.
نظر شما