همشهری آنلاین- سحر جعفریانعصر: همه آن برگه چکها با ارقام خردِ چند صد هزار تومانی تا مبالغ نجومیِ چند ۱۰ میلیارد تومانی، همه آن اسناد ازدواج که زوج، مقابل عبارت «صداق یک جلد کلامالله مجید و یک شاخه نبات تا هزار وچندصد و اَندی سکه تمام بهار آزدی، همه آن شناسنامههای قدیمی و المثنی و باطله که موارد عجیب از نام و تعداد همسر در آن ثبت شده و همه آن پروندههای تحصیلی و اداری و بانکی که میانشان محرمانههای نگو و نپرس بسیاری یافت میشود. محرمانههای بازیافتی که اغلب اوقات پای نماینده و بازرس و مامور حراست سازمانهای دولتی و خصوصی را به کارگاه جمع و جور پرویز موسیزاده باز میکند و این همان قسمت کمتر شنیده و گفته شده از کسب و کار پرویز است. پرویز و شغل عجیبش به واسطه پخش ویدئویی یک دقیقه ای در فضای مجازی، حسابی مورد توجه مردم قرار گرفت.

شغل؛ کاغذ خُردکنی
مادرش بعد از شکر خدا از اینکه پسرش کار و بار خودش را راه انداخته، پرسیده بود: «حالا شغلت چیست؟» و پرویز سر راست و کوتاه جواب داده بود: «کاغذ خردکنی». چند روزی طول کشید تا همین کاغذخردکنی را برای مادرش به تفصیل توضیح دهد. توضیح اینکه چطور برخلاف رویه همه مردان روستای قیز قلعهسی در شهرستان بیلهسوار اردبیل که یا کشاورز و دامپرورند و یا مهاجر، او به یکباره تصمیم گرفت کارگاه بازیافت کاغذهای باطله راه بیندازد. با این همه مادرش میگفت: «از آخال کاغذ هم مگر مُزد در میآید؟» پرویز اما تصمیمش را گرفته بود: «کم آبی، کشاورزان را جان بهسر کرده بود و دامپروری هم دردسرهای خاص خودش را داشت. سالها تجربه این ۲ شغل را از سر گذراندهام. ولی خب همیشه ته دلم دوست داشتم شغل دیگری داشته باشم...شغلی مثل برگرداندن کاغذها به چرخه مصرف.» دست و پا کردن سرمایه اولیه و گرفتن مجوز برای راهاندازی و ثبت شرکت، یکی دو ماه زمان برد تا بالاخره حدود ۷ سال پیش توانست کرکره کارگاهش را بالا دهد.

کاغذهای باطله، دست روستاییان را بند میکند
هفتخانِ جور کردن سرمایه و دریافت مجوزها یک طرف، بازاریابی و پیدا کردن مشتریهایی که سر و کارشان با کاغذ بود طرف دیگر. آن هم وسط روستایی که کمتر از ۵۰۰ خانوار جمعیت دارد. جمعیتی که خیلی هم کاغذ روزنامه و دفتر و کتاب، دور و برشان باطله نمیشود: «برای همین نیسانم را راندم طرف شهر و شهرستانهای اطراف. از کوثر و مغان تا نمین و مشکینشهر. رفتم سراغ سازمانها و ادارهها. جاهایی که کارشان بدون کاغذ لَنگ میماند. از بانکها و مدارس شروع کردم. آن اوایل، کاغذ باطله با توجه به نوع و جنس کیلویی یک تا ۴ هزار تومان بود.»
کف کارگاه پر از پوشال است؛ همان کاغذهای رشتهای خرد شده. یکی دو کارگر، پوشالها را به دستگاه بستهبندی سرریز میکنند و پوشالها از طرف دیگر دستگاه به شکل مربعهای فشرده ۲۰ تا ۵۰ کیلویی خارج میشوند. پوشالهای سفید و نرم گرانتر از پوشالهای رنگی و زبرند. البته طول و عرض پوشال هم بر قیمت آن اثرگذار است. پرویز میگوید: «پوشال گران نصیب میوههای صادراتی و بستهبندی اجناس لوکس کارخانهها میشود.» کاغذهای درجه یک و گلاسه نیز گرانند. برعکس، کاغذهای کاهی و کثیف که چانه نزده میتوان کیلویی ۲۰ هزاز تومان هم خریدشان.
کاغذها اگر خانه داشتند...
پرویز از ابتدا پای ثابتی در مدارس داشت. به نظرش اگر قرار بود کاغذها خانه داشته باشند خانهیشان مدرسه بود: «مثل همه، دنبال سود خودم هستم. دنبال کیلویی ۲۰ (کتاب و دفتر) تا ۷۰ (روزنامه) و حتی ۲۰۰ (عکسهای رادیولوژی) هزار تومان خریدن و کیلویی ۴۰ (پوشال سفید) تا ۸۰ (انواع خمیر کارتن) هزار تومان و خیلی بیشتر فروختن. اما سنگِ کاغذ را هم به سینه میزنم. به خدا که اگر درست بازیافت نشوند، درخت ها کمتر قطع می شوند.» پرویز از سر این دغدغه، گاه گاه با اجازه و هماهنگی با مدیران برای دانشآموزان، حرف از فرهنگ بازیافت و قصه از درخت میگوید. حرفها و قصههایی که مدام به گوش کارگرانش هم میخواند.
بازیافت همه عاشقانهها و حتی محرمانهها
هر چه زمان میگذرد دغدغههایش متفاوتتر میشوند. «چرا سازمانها و ارگانهای استان، ضایعات کاغذی خود را به کارگاههای بازیافت بیرون از استان میفروشند؟ این اقدام، هزار عیب دارد و بزرگترینش هم این است که اشتغال را از استان بیرون میبرد...همین میشود که همروستایی من کوچ میکند و روستایمان هر روز بیشتر شبیه متروکهها میشود.» این را به یکی از مسئولان استانداری که سرزده آمده بود بازدید کارگاهش، گفته بود. فیلمش هم در صفحه شخصی پرویز در یکی از شبکههای شلوغ مجازی موجود است. برای همین دغدغههاست که حالا بسیاری از مراکز و نهادهای دولتی و خصوصی، ضایعات کاغذیشان را به او میفروشند.
از زیر ۱۰ تُن مانند دفتر و کتاب دانشآموزان و مجلات که اگر بیجلد باشند گرانترند تا چند ۱۰ تن مانند برگهها و پروندههای اداری (بانک، ثبتاحوال، کمیتهامداد، شهرداری، قوهقضاییه و زندان) که آنها نیز هر چه تمیز و سفیدتر و جداسازی شدهتر باشند، قیمتشان بالاتر می رود.

سجل، پاراف و احکام صادره، میخریم
روزهای پر کار پرویز و کارگرانش معمولا همان روزهای پایان سال است که مشتریانشان، کاغذ تکانی میکنند، به اضافه روزهای پایان سال تحصیلی: «باقی روزها خیلی برو و بیا نداریم. برای همین ممکن است گاهی نگاهی به کاغذهایی که فرو میبریم به دستگاه خردکن بیندازیم...» دستخطهای زیبا، چرکنویس نامههای عاشقانه، نمرههای ۲۰ و حتی صفرهای کله گُنده امتحانی، پارافهای طلایی پای برگههای درخواست وام، کارتهای اعتباری هدیه و حتی پروندههای قضایی از کیفری تا سیاسی. چشمشان را اما وقت خردکردن بعضی ضایعات کاغذی که هویتی و یا محرمانهاند، درویش میکنند. این، همان قسمت هیجانانگیز کارشان است. مثل دکترها که باید محرم راز بیمارشان باشند پرویز و همصنفیهایش نیز باید چشم و گوش بسته بمانند: «یکسری اسناد هستند که بعد از ابطال، حدود ۱۰ سال آرشیو و بایگانی میمانند تا اگر ضرورت و نیازی پیش آمد، در دسترس باشند. مثل شناسنامه، کارت ملی و سند ازدواج. بعد از گذشت این مدت سازمان مربوطه وظیفه دارد آنها را به قصد جلوگیری از سوءاستفاده از بین ببرد که بهترین شیوه همین بازیافت است.» خاطره شناسنامه مردی که نام چندین همسر در آن ثبت بود پرویز را کمی خنداند: «این دسته از اسناد کاغذی تا بارگیری شوند و به کارگاه برسند نماینده و بازرس حراست همان سازمان نیز خودش را میرساند تا امنیت و صحت امحا را تایید کند.» روزانه بین یک تا 3 تن کاغذ اینجا خرد میشود و هر هفته نیز پرویز آستینهایش را بالا میزند برای روغنکاری موتور دستگاهها و تیز کردن تیغههای شریدر. اینجا صفحاتی با عالمی از لغات با معنا و بی معنا، عادی یا پر رمز و راز، با خاطرات خوب یا بد، با عکس هایی زنده یا مرده، در آنی تبدیل به ذراتی نامفهوم می شوند، چیزی شبیه تجزیه بدن بعد از خاک شدن زیر خروارها خاک.
نظر شما