داستانک

  • داستان | گره کور

    داستان | گره کور

    با دل‌خوری به طرف در می‌آید و آن را محکم می بندد. خدا به‌خیر کند.

  • دو داستانک از مینو همدانی‌زاده

    دو داستانک از مینو همدانی‌زاده

    شانس: باد توی موهایش پیچید، کلاه را تا ته روی سرش کشید، نردبان چوبی را به در کرکره‌ای مغازه تکیه داد و از آن بالا رفت. صدای «اوسا قربون» ول‌کنِ گوش و مخ‌اش نبود.

  • ‌همه زنده‌ایم

    داستان

    ‌همه زنده‌ایم

    کریمی داشت درس جواب می‌داد. بلد نبود و هی به من نگاه می‌کرد. خانم حواسش به من بود که چیزی نگویم. دیگر شورش را درآورده بود.

  • مانور

    مانور

    داستان > بهمن پگاه‌راد: دیوار صوتی: مدرسه‌ی ما نزدیک فرودگاه بود. علاوه بر ما که از اطراف فرودگاه به مدرسه‌ی راهنمایی می‌آمدیم، بچه‌های دیگری که توی خانه‌های سازمانی بودند هم به این مدرسه می‌آمدند و تک‌و‌توکی هم در کلاس ما بودند.

  • چند... چند... چند...

    داستان

    چند... چند... چند...

    ضربان قلبم بالا می‌رود، رنگ‌ها غلیظ‌تر می‌شوند. دوباره مغازه‌ی‌ دیگری توجهم را جلب می‌کند. دست‌هایم می‌لرزند. سردر مغازه با حروف درشت نوشته: «آرایشی‌بهداشتی سرمه».

  • دیدار آقای دوستی و عزرائیل

    دیدار آقای دوستی و عزرائیل

    داستان > مریم کوچکی: آقای دوستی روز خوبی را شروع کرده بود. خانمِ آقای دوستی، صبحانه‌ی مفصلی برایش درست کرده بود. تخم‌مرغ نیمرو با نان داغ سنگک، پنیر با گردو و چای پر از هل... یعنی نهایت یک صبحانه!

  • بزرگ‌ترین

    بزرگ‌ترین

    داستان > هرم شروود استیف - ترجمه‌ نیلوفر نیک‌بنیاد: یک روز تعطیل دل‌انگیز بود. با پدرم برای ماهی‌گیری به رودخانه‌ی نزدیک خانه‌مان رفتیم.

  • خانه منهای پدر

    خانه منهای پدر

    داستان > پری رضوی: خانه منهای پدر به‌اضافه‌ی مادر، می‌شود خانه‌ای با سقف سوراخ‌دار بزرگ که موقع باریدن برف و باران باید سطل یا تشت بزرگ زیرش بگذاری.

  • فیزیک

    داستان

    فیزیک

    درِ ماشین را محکم می‌بندم. بابا از آینه چپ‌چپ نگاهم می‌کند. کتابم را زیرورو می‌کنم ببینم خیس شده‌ یا نه؟ صدای گوشی‌ام در‌می‌آید. مریم است.

  • هشتگ #چی_جا_گذاشتی

    هشتگ #چی_جا_گذاشتی

    داستان > فریبا خانی: پدرم چیزهای مهمی در زندگی‌ جا گذاشته است.

  • داستان

    بوی دریا

    نقطه‌ی ته خط سؤال آخر را که می‌گذارم، نفس راحتی می‌کشم. صدای پیس... پیس‌های بچه‌های صندلی‌های عقب به گوش می‌رسد. می‌دانم معنی‌اش چیست. برگه‌ام را گوشه‌ی میز تک‌نفره‌ام می‌گذارم و با خیال راحت سرم را روی میز می‌گذارم.

  • متشکرم خانوم!

    متشکرم خانوم!

    داستان > لانگ استون هاگز: ترجمه‌ی مینو همدانی‌زاده: خانم درشت‌هیکلی بود و کیف بزرگی در دست داشت که توی آن همه‌چیز پیدا می‌شد؛ از ناخن‌گیر گرفته تا چکش! کیفش، بند بلندی داشت که همیشه روی شانه‌اش می‌انداخت.

  • کودک درون

    داستان

    کودک درون

    تق‌تق‌تق‌تتق... در می‌زنم. یک‌بار، دوبار، صدبار در را می‌کوبم، اما انگار نه انگار.

  • ماهی

    داستان

    ماهی

    خودم را در آینه برانداز می‌کنم. همه‌چیز به چشمم تیره و تار است. انگار زیر یک سایه‌ام و همه‌چیز به شدت مرموز به نظر می‌آید. چشم از آینه برمی‌دارم و می‌دوزم به ماهی گنده‌ای که روی زمین ولو شده و به من زل زده. صدایم درنمی‌آید. انگار خفه شده‌ام!

  • سه پرسش

    سه پرسش

    داستان > لئو تولستوی > ترجمه‌ روزی پادشاهی با خود فکر کرد اگر بداند کارهایش را در چه‌زمانی انجام دهد، با چه‌کسانی معاشرت کند و از همه مهم‌تر چه‌کارهای مهمی باید انجام دهد، این‌ها را رعایت می‌کند و هرگز شکست نمی‌خورد.از انگلیسی: آتسا شاملو:

  • هفده‌سالگی

    هفده‌سالگی

    داستان > زهرا نوری: الهام بغض می‌کند. وقت فوت‌کردن شمع تولد، حال محکوم به اعدامی را دارد که وقت اجرای حکمش رسیده است. به ساعت نگاه می‌کند؛ به ساعتی که کاری به دغدغه‌های او ندارد.

  • آبی نشد، قرمز

    آبی نشد، قرمز

    داستان > صدیقه ملایی: آن‌روزها هنوز هیچ خانه‌ای لوله‌کشی نشده بود و عموجان چون وضعش خوب بود توی خانه‌اش آب‌انبار داشت. برای رفتن به آب‌انبار باید بیست‌ و دو پله می‌رفتی زیر زمین.

  • ژله‌ی سبز

    داستان

    ژله‌ی سبز

    زمانی متولد شد که بهراد، باتری‌ را درونش گذاشت. هم‌زمان با تیک‌تاک عقربه‌ها کم‌کم چشم‌هایش را باز ‌کرد. بهراد از کارکردن ساعت سرذوق آمده بود، پشت میز تحریرش نشست و در دفتر خاطراتش شروع به نوشتن کرد:

  • جنگل مصنوعی

    جنگل مصنوعی

    داستان > مریم کوچکی: به قول مامان تختِ تخت دراز کشیده بودند. چشم‌هایشان را نمی‌دیدم، چون اصلاً نمی‌شد دید. بدن سست و نازکشان قاطی سس‌های سفید شده بود.

  • داستان | درمانگاه

    داستان | درمانگاه

    همه‌چیز جور بود، فقط مانده بود گواهی سلامت. حوصله نداشتم به مامان‌این‌ها بگویم. هرکاری در خانواده‌ی ما مساوی است با ساعت‌ها سروکله‌زدن برای دلیل آن و ساعت‌ها معطل‌شدن برای شروعش.

  • سه داستانک

    سه داستانک

    مینو همدانی‌زاده: ناخواسته: فقط کافی بود نوک‌پا بایستد و دستش را دراز کند. دور و برش را خوب نگاه کرد، هیچ‌کس نبود.

  • خواندنی‌های کوتاه

    ادواردو گالیانو، نویسنده‌ی اروگوئه‌ای > ترجمه‌ی محمد رجبی: آثار به‌جای مانده: باد خط پرواز مرغان دریایی را از میان می‌برد.

  • دیدار با آقای نویسنده

    دیدار با آقای نویسنده

    داستان > رفیع افتخار: آقای برازنده همه را ساکت می‌کند و می‌گوید: «گوش کنید... گوش کنید... حرف نباشه. همه‌تون می‌دونین که این هفته، هفته‌ی کتابه. فردا رأس ساعت دو، توی نمازخونه جمع می‌شید، چون یه نویسنده می‌آد مدرسه و....» ناگهان کلاس می‌رود روی هوا.

  • شیرینی

    شیرینی

    داستان > صدیقه ملایی: آخر عید بود که عموجان و خاله‌جان تصمیم گرفتند بروند مهمانی. آن زمان فقط من و میرزا احمدآقا پیش خاله‌جان و عموجان بودیم.

  • پنج روایت از پنجره‏‌ها با غلط‌های دیکته‌ای

    پنج روایت از پنجره‏‌ها با غلط‌های دیکته‌ای

    داستان > پری رضوی: خانواده‌ی قلاده‌ای پنجره‏‌ی اتاق من رو به خیابان است. نصف‌‌شب با صدای سگ‏‌ها از خواب بیدار می‏‌شوم و از پنجره‏‌ی اتاق، خیابان را نگاه می‏‌کنم. سگ‌‏ها ساعت دو به بعد توی خیابان پیدایشان می‌‏شود.

  • وقتی شاگرد زرنگ باشی

    داستان

    وقتی شاگرد زرنگ باشی

    - اه! لعنتی شانس که ندارم. حالا اگر من رو برد پای تخته... بهناز که لبخند می‌زد، گفت: «ناراحت نباش. اصلاً مهم نیست.» داشتم برگه‌ی املای زبانش را چنگ می‌زدم. شرمنده شدم و اخم‌هایم تقریباً از هم باز شد.

  • پرواز قاصدک‌ها

    پرواز قاصدک‌ها

    داستان > فاطمه سرمشقی: رعد و برق که می‌زد، چه باران می‌آمد، چه نمی‌آمد، می‌زدیم بیرون و اصلاً برایمان مهم نبود بارانی که الآن قطره‌قطره می‌آید، ممکن است چند دقیقه‌ی بعد تبدیل شود به تگرگ.

  • ادیسون و مدیسون

    داستان

    ادیسون و مدیسون

    جری‌مارمولک رفت از کتاب‌خانه‌ی پدربزرگ مرحومش، گری‌مارمولک، کتابی برای خواندن پیدا کند و نامه‌ی جالبی پیدا کرد.

  • «پیام و پیامک» و یک داستانک دیگر

    «پیام و پیامک» و یک داستانک دیگر

    رفیع افتخار: پیام رفت توی گوشی، ولی جا نبود. شروع کرد به لولیدن.

  • سال تحویل شد

    سال تحویل شد

    داستان > رفیع افتخار: شادی: قلبم تالاپ و تلوپ می‌زند و خدا خدا می‌کنم مامان قبول کند.