شیوا حریری: شبی نبود مثل همه شب‌ها که توی اتاق خانه آپارتمانی‌مان آنقدر کتاب بخوانم تا کلمه‌ها جلوی چشم‌هایم به جست‌وخیز در بیایند و پلک‌هایم نتوانند داستان را پی بگیرند و من به دنیای خواب سفر کنم.

 من بیدار بیدار بودم، در شبی که غوک‌ها برای ماه آواز می‌خواندند. رود آرام از زیر پایم می‌گذشت؛ پاورچین پاورچین انگار، تا خلوت ماه و غوکان را برهم نزند. من ایستاده بودم آنجا، روی پلی بر زاینده‌رود. همان که نامش ماربین بود روزگاری، بازمانده از مهربین اوستایی و می‌گویند مارپیچی می‌آمد و خم و راست می‌شد تا به اصفهان برسد و از این رو ماربانان نام داشت. و اگر از پسرکی که کنار زاینده رود نشسته قلاب انداخته منتظر ماهی بپرسی کجا می‌توانی آواز غوک‌ها را بشنوی؟ خواهد گفت: «شب‌ها، روی پل مارنون...»

 ایستاده‌ام اینجا خیره به ماه که گاه پشت ابرکی پنهان می‌شود به قایم باشک بازی و گوش سپرده به ترانه غوک‌ها تا صبح، در شبی تابستانی روی پلی در غربی‌ترین سوی اصفهان که رد تاریخ را از دوران ساسانی برهفده دهانه بازمانده‌اش دارد.

کد خبر 62193

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار