یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶ - ۱۲:۲۸
۰ نفر

پلیور خردلی را با پیراهن و شلوار سدری ست کرده و برای شیک‌ترشدن این لباس‌ها کفشی به رنگ قهوه‌ای تیره پوشیده است.

مسعود فروتن

همشهری آنلاین - کامران بارنجی و آوا فوشریان: مسعود فروتن با همان صدای دلنشین همیشگی‌اش می‌گوید: اینها را پوشیده‌ام تا همرنگ پاییز باشم. حالا که می‌خواهید عکس بگیرید قشنگ‌تر هم می‌شود. در محوطه هتل که قدم برمی‌دارد می‌گوید: «از این ستاره‌هایی که خودشان را می‌گیرند خوشم نمی‌آید. هر کسی که چهره‌اش شناخته شد باید به مردم احترام بگذارد نه اینکه از آنها دور شود». اینها را که می‌گوید ۲نفر نزدیک می‌شوند و می‌خواهند با فروتن سلفی بگیرند. او هم با روی خوش قبول می‌کند و حتی گاهی به شوخی کنایه‌ای هم به آنها می‌زند تا «تصویر باحال‌تری» بگیرند. مسعود فروتن ۷۲ساله را همه‌مان با چهره آرام و خط لبخند عمیقی که در گونه‌هایش دارد می‌شناسیم. خود آقای کارگردان، مجری و نویسنده همه فن‌حریف هم این لبخند را جزو «ریخت‌شناسی» خودش می‌داند و می‌گوید: «هیچ‌وقت لبخند از صورت من دور نشده». او در هشتمین دهه زندگی‌اش درباره همه‌چیز حرف زد؛ از زندگی در دنیای امروز تا زندگی نوستالژیک کودکی و جوانی خودش تا حال خوب و... . این گپ‌وگفت را که بخوانید شاید بتوانید بخشی از رازهای زندگی کسی که می‌گوید خوشحال‌ترین آدم دنیا ست را کشف کنید.

  • برای یک زندگی خوب می‌توان کارهای زیادی کرد؛می‌توان به زندگی پول اضافه کرد، می‌توان ماشین خوب و خانه بزرگ خرید، می‌توان کار خوب پیدا کرد و... . شما برای حال خوب زندگی‌تان چه می‌کنید؟

مهم‌ترین کاری که انجام می‌دهم این است که واقعیت زندگی را قبول می‌کنم. منظورم واقعیت زندگی امروزی که احتمالا چیزی منهای پول‌،رفاه ، مصرف‌گرایی و... است. من به آرامش‌ام فکر می‌کنم وقتی می‌خواهم قدم به بیرون از خانه‌ بگذارم. برای همین یکی از کارهایم این است که وقتی در ترافیک گیرمی‌کنم اصلا غرنمی‌زنم. چون اگر بخواهم حرص بخورم هیچ‌چیز عوض نمی‌شود. نیم‌ساعت ترافیک است و باید تحمل کرد. بنابراین برای داشتن حال خوب مدام فکر می‌کنم که ببینم که الان در چه موقعیتی هستم و از موقعیتی که دارم چگونه می‌توانم بهترین استفاده را بکنم؛مثلا ما الان با هم رفتیم و حدود یک ساعت عکاسی کردیم. من سعی کردم در عکاسی چیزی را که از من می‌خواهید برایتان ارائه بدهم و حال خوبم را به شما نشان بدهم. این تصمیمی شخصی است و احتمالا یکی از همان چیزهایی است که شما می‌گویید. آن را روی ساعت ۴ بعدازظهر امروز نصب کردم تا حالم با شما خوب باشد.

  • این برای زمانی است که احتمالا سختی نکشیده‌اید و از خانه آمده‌اید اینجا، به محل قرار گفت‌وگو.

من از صبح تا این موقع نخوابیده بودم.

  • اگر در ترافیک مانده بودید چه؟

از کجا می‌دانید نبوده‌ام. من صبح ساعت۵ بیدار می‌شوم. ساعت۶ آماده می‌شوم که بیایند دنبالم. چون ساعت۷ صبح آنتن زنده دارم. ساعت۹ برمی‌گردم خانه تا صبحانه بخورم. بعد به‌خاطر کاری، ظهر جای دیگری رفتم، باید می‌رفتم و کلی در ترافیک ماندم. الان هم که پیش شما هستم و می‌گویم و می‌خندم. چون من قبول کرده‌ام که دارم در تهران زندگی می‌کنم و تهران این ترافیک‌ها و مشکلات را دارد. من نمی‌توانم فکر کنم که این همه ماشین در تهران دیگر بس است؛ بیشتر از این وارد نکنند؛ بیشتر از این نسازند و... .

  • پس یک چیزهایی روی اعصاب شما هم هست که ممکن است جریان زندگی‌تان را از مسیر حال خوب خارج کند.

هست ولی سعی می‌کنم فشاری به من نیاید. من هم فکر می‌کنم که چرا در خیابان‌های ۸‌ متری و ۱۰‌متری این ‌همه ساختمان چندطبقه می‌سازند. به قول مرضیه برومند که با روزنامه شما حرف زده بود که می‌گفت: «محله را گرفتند؛ به جایش مال ساختند.» من هم همین اعتقاد دارم. می‌گویم این‌همه مرکز خرید برای چیست؟ اصلا آنقدر زیادشده که کسی حتی برای خرید هم به آنجاها نمی‌رود. می‌بینی ملت فقط دارند همدیگر را نگاه می‌کنند. مغازه‌دارها هم از ترس ورشکستگی ۷۰-۶۰‌درصد تخفیف می‌دهند. لابد فروش نمی‌کنند که تخفیف می‌دهند. «تخفیف نیم‌فصل»؛ نیم‌فصل چیست دیگر؟ من نگران مردم هستم. این‌همه مرکز خرید و لباس‌فروشی برای چیست؟

  • شاید بعضی‌ها بگویند خب اینها هم بخشی از زندگی است. اسمش را می‌گذاریم مدرن‌شدن زندگی.

نه. مدرن‌شدن نیست. ما داریم زیادی مصرف‌گرا می‌شویم. این‌همه لباس فرنگی برای چه به مملکت می‌آید؟ اندازه همه دنیا که نمی‌خواهیم لباس بپوشیم. از آنطرف هم شعارهای تبلیغاتی‌مان این است که به هم بگوییم بیایید برای کم‌شدن ترافیک از مترو و اتوبوس تندرو استفاده کنیم، آن وقت مجوز ورود میلیون‌ها دستگاه ماشین را صادر می‌کنیم. اصلا این همه ماشین آخرین مدل از کجا می‌آید؟ برای چه می‌آید؟

  • شما به جوابش رسیده‌اید؟

بارها فکر کرده‌ام که چرا این‌همه ماشین باید وارد این مملکت بشود؛ ماشین‌های آخرین مدل با برندهای مختلف. بعد هم همه‌شان می‌آیند کف خیابان و جوان‌های ۲۵-۲۰ ساله به‌عنوان راننده هی لایی می‌کشند. که چی؟ دارند پُز می‌دهند. چرا؟ چون پولدارند، می‌خواهند ماشین مدل بالا داشته باشند. ولی وقتی درست نگاه کنید این ثروت جامعه است.

  • شاید بعضی‌ها بگویند خب، جوان است و دوست دارد ماشین آخرین مدل داشته باشد!

من نمی‌گویم نکنند. اما در مقابل چه؟ ما گیر خیابان‌های پر ماشین و پرمسئله تهران هستیم. تهران دارد تبدیل به یک پارکینگ بزرگ می‌شود. به نظر می‌رسد از دید عده‌ای دیگر پارک دوبل اصلا اشکالی ندارد. هرجا می‌بینی یکی دوبل پارک کرده ، فوقش فلاشر می‌زند که یعنی برمی‌گردم. وقتی برگشت می‌گوید: من فقط ۵ دقیقه نبودم. درحالی‌که نیم‌ساعت منتظر بوده‌ای تا بیاید ماشینش را بردارد. دوبله پارک‌کردن هم یک اتفاق معمولی شده و هیچ‌کس نمی‌تواند اعتراض کند. بارها شده من اعتراض کرده‌ام که چرا پارک کرده‌اید و گفته‌اند به شما چه. مگر شما افسر راهنمایی و رانندگی هستید؟ من در یک ورود ممنوع جلوی ماشینی که ورود ممنوع آمده بود ایستادم و گفتم تا عقب نرود من تکان نمی‌خورم. پشت سری‌هایم بوق می‌زدند که مگر شما افسرید؟ گفتم بله. چون لباس‌تنم نیست شما از من بیم ندارید؟ من ماشین را مجبور کردم دنده عقب برود چون راه همه را بسته بود.

  • چرا فکر نمی‌کنید به اینکه وقتی مردم در مقابل بی‌قانونی به‌جای فشار به طرف مقابل رودرروی شما می‌ایستند یعنی اینکه حوصله خیلی چیزها را ندارند؛یعنی حالشان خوب نیست؛ یعنی «شما هم دیگه بی‌خیال شو». تا حدی که عده‌ای حتی حوصله ندارند عذرخواهی کنند شما دیگر چه انتظاری دارید.

متأسفانه فرهنگ ما دچار تزلزل شده است. این مسئله بسیار جدی است. باید فکری اساسی برای آن کرد. حالا یک بعد این فرهنگ همین فرهنگ عذرخواهی است.یادم می‌آید یک‌بار گوینده تلویزیونی، شعر را غلط خواند. من تماس گرفتم که شعر را غلط خواندی. گفتم در برنامه بعدی اصلاح کن. گفت یعنی آنها که نفهمیده‌اند هم بفهمند که من غلط خوانده‌ام. حاضر نشد عذرخواهی کند. بارها دیده‌اید که حتی گوینده خبر هم غلط را می‌بیند و رد می‌شود. می‌گوید مگر چند نفر دیده‌اند. یعنی کسی تکیه به مردم ندارد که این مردم شنونده من هستند. من اگر عذرخواهی کنم جای دوری نرفته است. من مجری تلویزیون قرار نیست علامه دهر باشم. من یک‌روز در برنامه زنده «با صبح» آقای یزدان‌پرست را یزدان‌خواه گفتم. به من گفتند اشتباه شده و من در بخش بعدی گفتم که ببخشید؛ بالاخره جلوی دوربین آدم یک لحظه اشتباه می‌کند. عذرخواهی خیلی هم برای مردم دل‌نشین است. مردم عذرخواهی را که می‌بینند توی دلشان می‌گویند: «این چه آدم باحالی است که از ما عذرخواهی کرد.» متأسفانه گاهی احساس می‌کنم ما دیگر فرهنگ عذرخواهی نداریم. می‌بینی جوان‌ها به اندازه ابعاد خودشان یک کیف پشت سرشان است. در تئاتر و سینما و هرجا که می‌روی، به اندازه دو نفر جا می‌گیرند و چون حواسشان به کیفشان نیست ممکن است با کیف ضربه بزنند یا حین عبور اذیت‌ات کنند. ولی می‌بینی طرف اصلا بلد نیست که از تو عذرخواهی کند. درحالی‌که عذرخواهی یکی از زیباترین خصلت‌های آدمی است.

  • شاید در آن لحظه یک چیزی حالش‌را خراب کرده است.

باید با من بداخلاقی کند؟ببینید! ما اصلا این شکلی نبودیم. فرهنگ ما این نبود. من احساس می‌کنم وسیله باعث شده مردم پرخاشگر شوند. منظورم از وسیله هر چیز مکانیکی است که الان مهم‌ترین شکلش همین گوشی‌های تلفن همراه است. الان موبایل و شبکه‌های اجتماعی آن بر مردم حکومت می‌کنند. قبلا ماشین حکومت می‌کرد و حالا تلفن هم اضافه شده است. هیچ‌کس انگار دیگر آن آدم سابق نیست.

  • شما می‌گویید این‌ وسایل ارتباطی چیزی به زندگی ما اضافه نکرده‌اند.

آخر چه ارتباطی؟ هر وسیله‌ای آداب استفاده‌ای دارد. قرار نیست در هرجا که باشی با این تلفن حرف بزنی. زمان بچگی من، تلفن در خانه ما بود و انگار تمام اهل محل تلفن داشتند. تلفن وسیله‌ای بود که اهل محل بیشتر همدیگر را می‌فهمیدند. ارتباط آن بود.

  • شاید بعضی‌ها بگویند آن موقع‌ها بیشتر شبیه یک وسیله ارتباط جمعی بود.

من فکر می‌کنم جدایی در جامعه از زمانی به‌وجود آمد که بچه‌ها صاحب اتاق و موبایل شدند. ما ۵بچه در یک اتاق می‌خوابیدیم. اصلا زندگی تکی معنی نداشت. همه‌چیزمان جمعی بود. خوردن، خوابیدن، بیرون‌رفتن‌و... .

  • گاهی شاید شماها هم درباره اینکه آن موقع‌ها حالتان خوب بوده غلو کنید. مگر می‌شود ۵نفر هر روز توی یک اتاق بخوابند و حال همه خوب باشد؟

معنی زندگی همین بود. شاید شما یادتان نیاید. آن موقع‌ها خانه‌ها طاقچه داشت. من کمی بزرگ‌تر که شدم یکی از طاقچه‌ها را برای کیف و کتاب خودم برداشتم. بقیه لباس‌ها در یک کمد بود. در یک زندگی دسته‌جمعی ما اصلا به یک اتاق و یک کمد و یک لباس فکر نمی‌کردیم. سال‌ها گذشت تا یکی از این طاقچه‌ها مال من شد. اصلا همه زندگی‌ام را گذاشتم داخل آن. نمی‌دانید چه کیفی می‌کردم که بالاخره یک چیزی مال من شد.

  • انگار در دوران شما خیلی باید تلاش می‌کردید تا مالکیت چیزی را کسب کنید و همین باعث شده بود حتی برای رسیدن به چیزهای کوچک و ساده تلاش کنید و ‌رؤیا ببافید. درست است؟

دقیقا. مثلا یادم می‌آید روزی پدر و مادرم، من و برادرم را فرستادند دوچرخه‌سواری یاد بگیریم. اختلاف ما ۳سال بود. من ۱۲ سالم بود و برادرم ۹ سال. تابستان بود و برادر کوچک‌ترم دوچرخه‌سواری را زودتر از من یاد گرفت. وقتی رفتیم دوچرخه بخریم یک دوچرخه خریدند. آن روز که دوچرخه را آوردند مادرم گفت دوچرخه مال برادرت است که زودتر یاد گرفته است. من ناراحت شدم اما خب این ناراحتی اصلا برای هیچ‌کس مهم نبود. چون قانون این بود هر کسی که زودتر یاد گرفت به آن وسیله برسد.

  • وضعتان خیلی خوب بوده؛ تلفن و دوچرخه و تلویزیون در آن زمان!

خب ما تقریبا زندگی خوبی داشتیم. تلویزیون اتفاقا خیلی دیر به خانه ما آمد. ما شهرستان بودیم و آنجا تلویزیون نبود. البته ما باز هم زودتر از دیگران تلویزیون داشتیم و همسایه‌ها می‌آمدند و خانه ما تلویزیون نگاه می‌کردند. البته فقط دیدن برنامه‌های تلویزیون نبود؛معاشرت هم می‌کردند.

  • اذیت نمی‌شدید در این شرایط؛هر لحظه یک گروهی زنگ خانه را بزند و بیاید داخل؟

نه. زندگی گروهی بود. در آن سال‌ها ما که به مدرسه و حتی دانشگاه می‌رفتیم، زنان می‌رفتند سبزی می‌خریدند و در یک خانه جمع می‌شدند و سبزی پاک می‌کردند، اطلاعات محل را به هم می‌دادند و از حال هم خبر داشتند. باور نمی‌کنید؛ همه از حال هم خبر داشتند. یا مثلا خانم‌ها برای جهیزیه خریدن مشورت می‌کردند و گاهی همه اهل محل(زن‌هایشان) با هم می‌رفتند برای خرید جهیزیه. اصلا دنیای عجیبی بود.

  • چه شد که از آن فضا رسیدیم به این تک‌خانه‌ای‌ها؟

وقتی آپارتمان‌سازی‌ مد شد محله‌ها از بین رفتند. خانه‌های دوست‌داشتنی از بین رفتند. پاتوق‌ها ویران شدند. حتی زیادشدن وسیله مثل همین تلویزیون هم باعث شد دیگر کسی که تلویزیون دارد نزد کسی ارج و قربی نداشته باشد. آن روزها باور کنید حال همه خوب بود. حتی می‌گفتند همسایه از همسایه ارث می‌برد. نگران همسایه‌ای بودند که اگر دستش تنگ است لنگ شام و ناهار نباشد. بعد مردم «متجدد» و «مترقی» و «متمدن» شدند. الان دیگر همسایه‌ها اسم همدیگر را نمی‌دانند. ما در ساختمان‌های ۲۰طبقه با هم معاشرت نداریم. نمی‌دانم چرا اینطور به هم ریختیم. دیگر خیلی‌هایمان به خانه هم نمی‌رویم. از همدیگر خبر نداریم. به‌قدری به هم بی‌اعتمادیم که همسایه می‌رود داخل خانه، در را قفل می‌کند. آن‌وقت‌ها اما انگار همه با هم محرم بودند.

  • به خاطر زیاد شدن جمعیت نیست؟

نه. الان من و یک نفر دیگر در منطقه ۲ زندگی می‌کنیم اما اصلا هم را نمی‌بینیم. نمی‌شود که آدم وقت یک تلفن‌کردن را هم نداشته باشد. من گاهی به دفتر تلفنم نگاه می‌کنم، می‌بینم از فلانی خبر ندارم. زنگ می‌زنم حالش را می‌پرسم. بعد خیلی خوشحال می‌شود که من فقط برای احوال‌پرسی زنگ زده‌ام ولی جالب است کسی یاد نمی‌گیرد که خودش این کار را بکند. دوباره من ۲‌ماه بعد این کار را می‌کنم.

  • نسل جوان که این چیزها را ندیده، چطور انتظار دارید آن شرایط را درک و همان‌ها را تکرار کند؟

عنصر خوب و بد که خاصیتش از بین نرفته است. جوان الان نمی‌داند این‌خوب است که به فلان دوستش تلفن کند؟ من همین‌جا که نشسته بودم به ۲نفر زنگ زدم، حالشان را پرسیدم. نسل جوان مگر این ارتباط‌ها را ندارد؟ اصلا انگار این دنیا اسمش شده دنیای ارتباطات. هیچ ارتباطی با هیچ‌چیزی وجود ندارد. آن سال‌ها ما گاهی می‌رفتیم به خانه خاله‌ام. یک مسیری را پیاده می‌رفتیم و بعد سوار اتوبوس می‌شدیم.گاهی می‌رفتیم آنجا و می‌دیدیم خاله نیست. به همسایه می‌گفتیم خبر بدهد؛ چون همسایه‌ها با هم مراوده داشتند. بعد برمی‌گشتیم و خوشحال هم بودیم که شهر را گشته‌ایم.

  • الان برای اینکه حال بچه خوب باشد، به چند کلاس می‌فرستندش اما می‌بینی بچه افسرده است. ولی آن موقع شما را ول‌ می‌کردند خودتان می‌رفتید خانه خاله؛ صد کوچه آن‌طرف‌تر.

آخر حال خوب به این چیزها نیست. آن موقع لباس برادر بزرگ سال بعد برای من بود و لباس من برای برادر کوچک‌ترم. اعتراضی هم نداشتیم. احساس کمبود هم نمی‌کردیم. الان نمی‌دانم چرا همه احساس پولداری و دانشمندی می‌کنند.ما توقع داریم همین یک فرزندی که داریم علامه دهر شود. فکر نمی‌کنیم که بچه استعداد موسیقی ندارد؛ اما با زور می‌فرستیمش کلاس موسیقی یا باید برود کلاس کونگ‌فو یا باید حداقل یک زبان خارجی بلد باشد و یا باید دکتر شود. ما تعطیلات را از فرزندانمان گرفته‌ایم. تمام حال ما این بود که از ۱۵ خرداد که کارنامه را می‌دادند تا اول مهر که دوباره برمی‌گشتیم مدرسه، ۳‌ماه هیچ کاری نداشتیم. این سه ماه ما در کوچه و حیاط رها بودیم.

  • نمی‌گفتند توی کوچه نروید؟

نه. اتفاقا ما را از توی خانه بیرون می‌کردند توی کوچه.

  • الان با زنجیر بچه‌ها را بسته‌اند که از جایشان تکان نخورند چون ممکن است بلایی سرشان بیاید.

من تعجب می‌کنم. یادم است ۱۲-۱۱سالم بود. رفته بودیم خانه خواهرم. مادرم می‌خواست چیزی برای خواهرش بفرستد ،همان بالاتر از پارک وی، من را فرستاد، از میدان بهارستان که خانه خواهرم بود. به ما گفته بودند با غریبه‌ها حرف نزنید و هروقت حس کردید کسی دارد به شما نزدیک می‌شود، بزرگ‌تر را صدا کنید. من به خانه خاله‌ام رفتم، پیغام را دادم و همان راه را برگشتم و آمدم. به من و جامعه اطمینان کرده بودند. این فجایعی که الان رخ می‌دهد، نبود. همه بچه‌ها در کوچه بودند. من حس می‌کنم ما زندگی گروهی و جمعی را از دست داده‌ایم. ما هیچ‌چیز شخصی نداشتیم اما خوب زندگی می‌کردیم. وقتی رادیو خریدیم، فقط پدر رادیو را روشن می‌کرد. ما قبلش باید مشق‌هایمان را می‌نوشتیم تا پدر بیاید شام بخوریم و رادیو را روشن کند. رادیو عضو اصلی خانواده می‌شد. ما برنامه‌ها را حفظ بودیم. شنبه‌ها ساعت ۸ شب مشاعره بود. پدر من خیلی باسواد بود. شعر را که می‌خواند مثلا پدرم می‌گفت «خاقانی» و این را زودتر از سهیلی می‌گفت و ما خوشحال بودیم که پدر باسوادتر از آقای سهیلی است. الان پدر گوشه‌گیرتر از بچه‌هایش است. اصلا شما همچنین پدری در کدام خانواده می‌بینید.

  • شما با این چیزها بزرگ شده‌اید، اما حالا پدر و مادرها خبر «اهورا» را می‌گیرند که کشته شده. پدر و مادری که این خط خبری را دنبال می‌کند، حالش باید از چه چیزی خوب باشد که به فرزندش منتقل کند. در فضای مجازی ما خبرهای بد و قتل‌ و غارت دارد می‌چرخد. آن پاورقی‌های سابق نشریات دیگر نیست، آن رادیو دیگر نیست.

من راه خوبی برای خودم پیدا کرده‌ام. شب‌ها که می‌رسم خانه موبایلم را خاموش می‌کنم. تلفن خانه هست. نزدیکانم از این طریق با من تماس می‌گیرند. این وسیله (موبایل) را چندان نمی‌پسندم. البته هنوز یاد نگرفته‌ام که اینستاگرام را چطوری باید باز کنم. این دنیای مجازی واقعا دنیای ماها نیست.

  • دنیای شما چیست؟

من عاشق کتاب و کاغذ هستم.

  • خب زندگی در کنار این همه آدم عجیب برایتان سخت نیست که همه‌شان سرشان توی موبایلشان است؟ همه در ترافیک بی‌اعصابند. همه تلگرام دارند.

من وقتی داشتم می‌آمدم راننده مدام لایی می‌کشید. گفتم من عجله‌ای ندارم؛ نیازی نیست تند بروی. گاهی حرص می‌خورم از کسی که خلاف می‌کند. ولی چیزی نمی‌گویم. چون مردم قیافه آرام دوست دارند. چیزی که این چهره آرام را از ما بگیرد چیز خوبی نیست.

  • هیچ‌وقت فکر نکرده‌اید تهران جای شما نیست؟

نه. هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام. شاید گاهی چند روزی بخواهم جایی بروم اما با همه مصایبش، زندگی در تهران جاری است. من آدم فعالی هستم. تهران محل کارکردن من است. کار تلویزیون می‌کنم. تئاتری نیست که روی صحنه بیاید و من نبینم. نمایشگاهی نیست که برگزار شود و من نروم. من زندگی در تهران را دوست دارم.

  • ولی بسیاری تا بازنشسته می‌شوند از تهران دل می‌کنند و می‌روند.

احساس من این است کسی که به شهرستان می‌رود خودبه‌خود در شهرستان بازنشسته می‌شود و من اصلا بازنشستگی را دوست ندارم. من نمی‌توانم بازنشسته شوم. یکی از دوستانم پارسال تلفن کرد که این‌همه کار می‌کنی به‌خودت لطمه می‌زنی. ممکن است اتفاقی برایت بیفتد. من یک انسان بالای ۷۰سال بسیار فعال هستم و ۷۰سالگی را حس نمی‌کنم. گاهی ممکن است به‌خاطر دندان و موهای سرم حس کنم سنم بالاست. خوشحالم که دارم کار می‌کنم. وقتی به من پیشنهاد کار می‌شود یعنی آدمی به‌روزم. برای همین به من پیشنهاد می‌شود که به‌جای دوربین بروم مطلب بنویسم. بروم کار کنم. وقتی صبح کار دارم، شب جایی نمی‌روم برای اینکه می‌خواهم استراحت‌کرده بروم سر کار.

  • برای شما همه‌چیز سر جای خودش است. یعنی دقیقا می‌دانید قانون زندگی‌تان چیست اما ما جوان‌ها همه‌چیزمان قاطی است.

ببینید خیلی چیزها سر جای خودش نبود. ما پول نداشتیم. مجبور بودیم از تلویزیون تا خانه پیاده بیاییم و می‌آمدیم. وقتی قرار است صبح بیدار شوم و کار دارم، شب دوش می‌گیرم. صبح بیدار می‌شوم. به‌خودم می‌رسم. لباسم را انتخاب می‌کنم و اگر خسته باشم سعی می‌کنم لباس رنگی بپوشم که خستگی صورتم را از بین ببرد. یاد گرفته‌ام از در که می‌زنم بیرون، اتفاقات بدم را بگذارم داخل خانه و بروم. چون به شمای نوعی ربطی ندارد من چه سختی‌ای گذرانده‌ام. باید روی خوشم را به شما نشان بدهم چون این توقع را از من دارید. پس باید خوب باشم و خوب بخندم. برای همین یکی از خوشبخت‌ترین آدم‌های روی زمینم. این جمله خیلی مهم است. چندوقت پیش یک نفر می‌گفت برای من جالب است که فروتن ۷۰ساله از فروتن ۶۰ساله موفق‌تر است. جمله بسیار زیبایی گفت. من از ۱۰سال پیش موفق‌تر و سرشناس‌ترم. وقتی به تئاتر می‌روم و کارگردان، تئاتر را به من تقدیم می‌کند، جالب است. وقتی با من صحبت می‌کنید یعنی جذابم که دارید با من صحبت می‌کنید. به درد روزنامه‌تان می‌خورم که از من عکس می‌گیرید. این خوشبختی است. آدم از زندگی چه می‌خواهد؟ کمبودها همیشه هستند و هرکسی کمبودی دارد. من با کمبودها کنار می‌آیم. می‌پذیرم که این کمبود زندگی من است اما نباید به من لطمه بزند و من را زخمی بکند. اگر بخواهی فکر کنی درباره کمبودهایت تا ابد می‌توانی غصه بخوری.

  • فکرتان این است که برای غصه‌خوردن همیشه وقت هست؟

من اصلا برای غصه خوردن وقت ندارم. وقت ندارم که غصه بخورم. دارم زندگی می‌کنم و زندگی را دوست دارم.

  • انگار در جامعه ما پذیرفته نمی‌شود که کسی در موقعیت شما اینقدر خوشحال باشد و لباس رنگی بپوشد.

قطعا،خاله‌ای داشتم که وقتی ما سفر می‌رفتیم، می‌گفت برایش عطر یا بلوز رنگی بیاوریم. می‌گفت آدم وقتی جوان است می‌تواند با طراوت جوانی‌اش ارتباط برقرار کند. بعد که سن بالا رفت، دیگر طراوت جوانی نیست.برای همین باید سعی کنی با روی خوش و رنگ‌خوش به محیط اطرافت انرژی‌ات را منتقل کنی. یک آدم مسن حتما باید بوی خوب بدهد. حتما باید لبخند داشته باشد که جوان‌ها نزدیکش بیایند و این رنگ‌ها باعث می‌شود فکر کنند چقدر فلانی دلش جوان است که رنگی می‌پوشد. این باعث می‌شود جوان‌ها با تو ارتباط برقرار کنند. شما، نسل سوم و چهارم نسل من هستید. من ۴۵سال است کار می‌کنم ولی دارید با من ارتباط برقرار می‌کنید؛ یعنی می‌فهمیم همدیگر را. به‌ این دلیل که من برای امروزم زندگی می‌کنم و به امروزم فکر می‌کنم. دیروز برای دیروز است. دیروز فقط به درد آن می‌خورد که خاطره‌اش را تعریف کنی. دیروز به درد این نمی‌خورد که غصه‌اش را بخوری. دیروز امروز را ساخته است ولی امروز را باور کنیم. ما فقط امروز را داریم. از فردا خبر نداریم و دیروز هم تمام‌شده است. پس در امروزمان زندگی کنیم.

  • این روحیه که گفتید با جوان‌های امروز ارتباط برقرار کنید، ممکن است در افراد مسن دیگر نباشد.

من خودم را اندکی بزرگ‌تر از شما می‌دانم نه خیلی مسن‌تر. برای همین هیچ حس پدربزرگی به شما ندارم. ولی حال خوبی با شما دارم. من آدم خوشحال و خوشبختی هستم. چند روز پیش یک نفر پرسید: چرا هرکس شما را می‌بیند، لبخند می‌زند؟ گفتم: شما بگویید چرا؟ گفت: برای اینکه دوست‌ات دارند. تو حال خوب به آنها می‌دهی. بعد این جمله را گفت که «خداوند تو را بغل کرده است.» به این معتقدم که آن بالایی حواسش هست. شاید زندگی شما ضرباهنگ بیشتری داشته باشد. زمانی تنها سرگرمی ما رادیو بود و حالا اطرافمان پر از اتفاق است. آن روزها ما یک مادربزرگ خوب در خانه داشتیم که رفیق ما بود. یعنی اگر پدر و مادر با ما عتاب می‌کردند، ما به اتاق او پناه می‌بردیم و او ضمن اینکه ما را ادب می‌کرد، در کنارش پناهگاه هم داشتیم. ما مادربزرگ نازنینی داشتیم که هر چیزی را به زبان شعر و ضرب‌المثل می‌گفت. یادم است بی‌ادبی که می‌کردیم عتاب می‌کرد که «بچه عزیز است، ادب عزیزتر است». به مادرم می‌گفت که یعنی ادب عزیزتر است و بچه را لوس نکن.

مسعود فروتن درباره تجربه نخستین عکاسی خاطره جالبی دارد. این را زمانی تعریف می‌کند که با او سرگرم عکسبرداری می‌شویم و می‌خواهیم لبخند عمیقش را در عکس‌ها بیشتر نشان دهد. می‌گوید:‌ «می‌دانم منظورتان تبسم است. ۹ساله بودم که نخستین‌بار در مقابل دوربین عکاسی قرار گرفتم. آن زمان تعداد عکاسی‌ها کم بود و معروف‌ترین‌شان در میدان بهارستان قرارداشت. راهرو عکاسی پر از تصویر هنرپیشه‌های معروف بود و من هم هیچ‌کدام را نمی‌شناختم. وارد که شدیم گیج‌بودم. نمی‌دانستم چه‌کاری باید انجام دهم. هرچه آقای عکاس‌باشی می‌گفت را بادقت گوش می‌دادم و در همان حالتی که برای بدنم انتخاب کرده بود میخکوب می‌شدم. لباس‌های شیک و رسمی‌ هم پوشیده بودم چون عکس‌ها همان یکی بود و معلوم نبود تا چند سال دیگر دوباره به عکاسی بیاییم. سرم را صاف نگه‌داشته بودم و آقای عکاس‌باشی هم سرش را داخل آن پارچه فرو کرده بود، از زیر پارچه صدایش را می‌شنیدم که می‌گفت تبسم کن. تبسم کن. اما نمی‌دانستم تبسم چیست و در همان حالت میخکوب‌شده ترسی به سراغم آمده بود که حالا باید چکار کنم؟ تبسم دیگر چیست؟‌ من که سرم را صاف نگه‌داشته‌ام و هر چه او گفته است انجام داده‌ام. بعد از آن همراه‌ها به من گفتند منظورش این است که لبخند بزن. حالا شما هم از من تبسمی را می‌خواهید که در ۹سالگی و در همان عکاسی میدان بهارستان نخستین بار با آن مواجه شدم».

کد خبر 387363

برچسب‌ها

پر بیننده‌ترین اخبار مهارت‌های زندگی

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha