من کوشیده‌ام که از پسِ ۴۵ سال تحقیق و زندگی در اشعار مولانا، با چشمی که او به دنیا نگاه کرده است، بنگرم. او هم می‌توانست اطرافش را شلوغ کند و خدم و حشم داشته باشد؛ اما خدا را شکر می‌کرد که خانه‌اش، مانند خانه پیغمبر اسلام(ص)، ساده است.

sobhani

می‌گفت که اگر دیگران بگذارند، من با دنیا در صلح هستم و برای من، مانند بهشت می‌ماند. در قرون بعد، کسی چون حاج ملاهادی سبزواری هم با مولانا درافتاده است.

حافظ بیتی دارد که:

در این بازار اگر سودست با درویش خرسند است

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی»

 منظور از درویشی، نه گدایی، بلکه قناعت و بی نیازی از دنیا است. مانند آن روایت از علی بن ابیطالب که می فرماید: «یا صفرا غُرّی غَیری ابی تعرّضت و ما حان حینک» مضمونش این است که ای طلا _شیطان زرد_ تو نمی توانی مرا فریب دهی، مزاحم من نشو، تو هنوز خیلی حقیری. در حالی که امروز خیلی ها می دزدند و ثروتی به هم می زنند. مولانا فیه مافیه را با این حدیث پیامبر اسلام آغاز می کند: «نعم الامير علی باب الفقير و بئس الفقير علی باب الامير»: چه خوب سلطانی است که همراه با فقرا باشد و چه بد درویشی است آن کس که در کنار سلطان باشد. نمی توان نظیر مولانا، بود اما می‌توان تشبه به او داشت که «من تشبه بقوم فهو منهم». ارزشمند آن است که آدمی بتواند ذره ای از دنیا و مال و مقامش صرف نظر كند. مولانا معتقد به سخن گفتن بدون تعصب بود و با این‌گونه اظهارات، آن هم در قرن هفتم، آدمی را سرگشته خود می کند. توجه داشته باشید که او در بحرانی ترین روزگار در قونیه، زندگي می کرد، جايي مانند عراقِ امروز. مولانا چه خوش می گوید: «به روز مرگ چو تابوت من روان باشد/ گمان مبر که مرا درد این جهان باشد». هرچند امروز، حب و بغض نمی گذارد و افراد برای هیچ و پوچ یکدیگر را نابود می کنند.

  • مردی در قرن هفتم؛ هم زبان با جامعه امروز

«جلال الدین محمد» مردی شگفت انگیز در قرن هفتم بود. هر آن چيزي که امروز برای جامعه شناسان و روان شناسان مسئله است، او در آن زمان، با تمثیل و به ساده ترین زبان، بیان کرده است. از وی پنج کتاب باقی مانده، خودمانی ترین کتاب او «کلیات شمس» یا «دیوان کبیر» است. مولانا شکارگر لحظه هاست، از غزلیات او جز آن مقدار که احمد افلاکی یا فریدون بن احمد سپهسالار برای آنها به اصطلاح «شان نزول» قید کرده، بقیه زبان حال اوست بسیاری از آنها ثبت لحظاتی است که با شمس گذرانده، شمسی که روزی در حیات او طلوع کرده و بعد از ایامی غروب کرده است. از کتب منثور او «مجالس سبعه» خطیبانه است و آن مجموعه اي از هفت مجلس است که مولانا به شیوه خطیبان بر زبان آورده است. این کتاب پیش از دیدار با شمس است. دیگر، کتاب مکتوبات اوست که قریب 150 نامه است در موضوع های گوناگون. «فیه مافیه» او تقریبا نظیر مجالس سبعه است، اما با سطحی بالاتر .اين كتاب حاوي سخناني است از مولانا كه در مجالس گوناگون بر زبان مي‌رانده‌است. مهم ترین اثر او اما «مثنوی معنوی» است. پیش از این فکر می کردند مثنوی نظم و ترتیب ندارد. در صورتی که مثنوی از ساختار دقیقی برخوردار است که مرحوم همایی، نخستین بار این موضوع را دریافته است.

  • مولانا؛ بهترین وصاف علی (ع)

در این‌که مولانا سنی مذهب (حنفی) بوده شکی نیست؛ اما شعري مانند «از علی آموز اخلاص عمل/ شیر حق را دان منزه از دغل» را هیچ کس، حتی از شیعه، به این زیبایی نگفته است. آنچه زنده یاد شهریار گفته است که: «نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت/ متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را» حرفی درست است. کتاب «الصوت العداله الانسانیه» از جرج جُرداق بی نظیر است. علی(ع) در میدان جنگ، به حریف می گوید که به دین اسلام درآید که او نمی پذیرد. علی (ع) هم می گوید: «تو به دست من کشته خواهی شد ولی دریغم می آید» این گفتار، نشان از شهامت حضرت در میدان جنگ داشت . همچنين وقتي که دشمن کشته شد، علی(ع) بالای سرش گریه کرد. خوب است داستان نبرد حضرت با عمرو بن عبدود را در خندق بخوانید . مولانا شرح آن را در مثنوی خود آورده است .مولانا در اين شعر از قول علي(ع) مي‌گويد که اگر در دم، حریف را کشته بودم از روی هوای نفس و انتقام خودم بود. مولانا از اين عمل حضرت در شگفت مي‌شود و از زبان عمروبن عبدود می گوید «راز بگشا ای علی مرتضی/ ای پس از سوء القضاء حسن القضاء».

  • عشق به خدا به جاي ترس از خدا

مولانا بر این اعتقاد بود که آدم باید به درد مردم بخورد. او خود دریافته بود که حرف هایی را که می گوید، ممکن است آنانی که می شنوند، دقیق در نیابند، اما در آینده خوانندگانی گفته های او را ورد زبان خواهند داشت: «اگر عالم بقا یابد هزاران قرن و من رفته/ میان عاشقان هر شب سمر باشم، سمر باشم» او معتقد بود که آدمی به راهنمایی نیاز دارد. در مجالس سبعه هم می دید که جامعه و مردم به فساد گرویده اند، و می کوشید آنان را راهنمایی کند. مولانا به جای ترس از خدا، عشق به خدا را نشانده است. او با نحوه زندگی خود خود ثابت کرده است که نظراتش از تفکر سالم او تراویده و متکی به هوای نفس نیست.مولوي موسیقی را می ستود. او در خطرناک ترین ایام تاریخ ، مردم را تنها رها نکرده است. چون لشکر بایجو، قونیه را محاصره کرد، مردم امید از یاری حکومت بریدند و ترسان پیش مولانا رفتند. مولانا خانه خود را ترک کرد و بر فراز تلّی که بالای چادر بایجو قرار داشت به نماز ایستاد. تا سپیده دم نماز خواند. به قونیه بازگشت و به مردم گفت: «نترسید چشم زخمی به شما نخواهد رسید.»

  • احترام والا برای زن

مولانا هیمنه ای داشت؛ اما برای زن نیز احترامی والا قائل بود. او در منزل محدود خود با پسر بزرگش؛ بهاءالدین با نامه سخن می گوید. میان بهاءالدین و فاطمه خاتون دختر فریدون زرکوب که همسر بهاءالدین بود، اختلافی روی داده بود. درنامه ششم به بهاءالدین می نویسد: «از بهر سپیدرویی ابدی این پدر و از آن خود و از آن همه قبیله، خاطر ایشان [فاطمه خاتون] را عزیز عزيز دارد....»

  • ديواني با 40 هزار بيت

مولوی 68 سال زیسته است (672-604 ق./1275-1207 م.). در اين مدت، مثنوی ای سروده که دقیقا 25 هزار و 676 بیت دارد. دیوان کبیر او با رباعیاتش قریب 40 هزار بیت است . مولانا چندان علاقه‌اي به حفظ اشعار خود نداشته است. به حُسام الدین چلبی سپرده بود کتابخانه را گرم کند و چند طبق کاغذ هم فراهم آورد. حسام الدین در جايي گفته است: شبی غزل هایی سرود و به من داد بخوانم، خواندم از من گرفت و درون تنور انداخت. بعضی از آنها را پنهان کردم، متوجه شد و گفت: «حسام الدین جمع نکن، اینها از عالم غیب آمدند و به عالم لاریب می روند.»

  • شیفتگان مولانا؛ از فروزانفر و همایی تا نیکلسون و شیمل و گولپینارلی

اگر «رینولد آلن نیکلسون» از انگلستان، استاد «جلال الدین همایی» و استاد «بدیع الزمان فروزانفر» از ایران، استاد «عبدالباقی گولپینارلی» از ترکیه همّ خود را در معرفی مولانا جلال الدین رومی مصروف نمی داشتند، اگر استاد «عبدالحسین زرین کوب» و... کوشش به خرج نمی دادند، مطمئنا سال 2007 هشتصدمین سال تولد مولانا ، بزرگ داشته نمی شد. «آنه ماری شیمل» در جهانی کردن مولانا و «ویلیام چیتیک» و «فرانکلین لوییس»، «محمد عبدالسلام کفافی» ، «کریم زمانی»، و «محمدعلی موحد» در تصحیح و در واقع احیای مقالات شمس،هر يك در بهتر شناخته شدن مولانا نقش دارند.

  • مردی از آنِ همه ساکنان کره زمین

مولانا فارسی و ترکی و عربی و رومی را می دانسته اما طبعا اشعارش به فارسی است. زبان او خیلی راحت نیست. یعنی واقعا اگرنیکلسون، گولپینارلی، همایی، زرین کوب و فروزانفر نبودند ما دنبال مولانا نمی افتادیم. بر این اعتقاد هستم که حتی اگر کره دیگری کشف شود و اشعار مولانا را به زبان مردم آنها ترجمه کنند، آنان هم شفیته اش خواهند شد. مولانا به ملیت خاصی تعلق ندارد و آنچه امروز، درباره وي مي‌گويند، تنها سیاست بازی است.
از خطاطی نزد طاهر خوشنویس تا کلیله خوانی پیش صبا
دبستان را در تبریز در دبستان «رودکی» خواندم. مدیر آن مرحوم محمد ترقی بود که آن مدرسه را با کمک چهار پسرش اداره می کرد. مرحوم ترقی مثل اکثر رجال، مستمر تابستان و زمستان پالتوی بلند به تن می کرد که متناسب با فصل، نازک یا ضخیم مي‌شد. او خود درس نمی داد.هرگاه معلمی نمی آمد، خود آن مرحوم می آمد و با بیانی شیرین تاریخ اسلام می گفت. سیکل اول دبیرستان را در دبیرستان «رشدیه» بودم که مرحوم میرزا حسن رشدیه بنیانگذار آن بود. مدیر آن مدرسه در زمان ما، مرحوم محمود مواسات بود. رشدیه ابتدایی هم داشت. در کلاس ششم ابتدایی مرحوم میرزا علی اکبر اِرَبی درس می داد که با وجود سختگیری، پایان سال صد درصد قبولی می داد. او گاهی در کلاس های متوسطه عربی هم تدریس می کرد. در آنجا معلمانی برجسته داشتیم، مرحوم «عبدالله واعظ» معلم ما بود. جالب است بگویم که در آنجا مرحوم «حاج میرزا طاهر خوشنویس»، خطاط معروف، معلم خط ما بود. در آن تاریخ، مشغول کتابت نهج البلاغه 6 جلدیِ فیض الاسلام بود. طاهر خوشنویس از خطاطان بنام کشورمان بود که کتاب های مهمی را خطاطی کرده است، از جمله: قرآن مجید، منتهی الآمال و.... دوره دبیرستان را در رشته ادبی در دبیرستان لقمان بودم. در آنجا هم دبیرانی داشتیم که هر یک مشارالیه بالبنان بودند. از ناموران دکتر«جلیل تجلیل» که خداوند بر عمر و عزتش بیفزاید دبیرعربی ما بودند.مرحومان دکتر«عبدالامیر سلیم» هم دبیر عربی بودند و در عین حال آن زمان خود دانشجوی رشته ادبیات فارسی . شاگرد اول شدند و در انگلستان زبان های باستانی خواندند و پس از بازگشت، استاد زبان های باستانی دانشکده ادبیات تبریز شدند. دکتر«سنجر باتمانقلیچ» و «علی اکبر صبا» هم معلم فارسی ما بودند. ما یک باب کلیله و دمنه را نزد صبا خواندیم، چنان تدریس می کرد که گویی همه کلیله را خوانده ایم.
همکلاسان ما هم برجسته بودند. دكتر «عباس ماهيار» پیشقدم ما بود؛ دو سال جلوتر از من در تحصیل و ده ها سال جلوتر در دانش. دكتر «سعيدالله قره‌بيگلو» همکلاس من بود. شاعري خوب و اهل مطالعه بود، خدایش موفق تر کناد. دکتر «نورالدین مقصودی» هم، همکلاس من بود که در رشته ادبیات شاگرد اول شد ولی به دلایلی که خود می داند به اروپا نرفت و از تهران دکتراي خود را گرفت.

  • دستت خالی نباشد؛ خستگی ات را با کتاب برطرف کن!

در سال 1338 وارد دانشگاه تبریز شدم و در رشته ا ادبیات فارسی مشغول به تحصیل شدم. در دانشگاه استادان بی نظیري داشتم که هرکدام چون ستاره ای می درخشیدند. رییس دانشکده مرحوم دکتر «یحیی ماهیار نوابی» بود که زبان های باستان تدریس می کرد. استاد «سید حسن قاضی طباطبایی» مدرس عربی بود که چون اقیانوسی موج می زد. مرحوم «احمد ترجانی زاده» اصالتا کرد، مسلط به ادب عرب و شاعری خوش سخن بود که به ما عربی درس می داد. زنده یاد دکتر«عبدالرسول خیام پور» مولف دستور ابتکاری زبان فارسی بود که خود آن را تدریس می کرد. حافظ شناس و مولوی شناس نامدار استاد دکتر «منوچهر مرتضوی» هم عروض و قافیه درس می داد. شاهنامه را پیش استاد دکتر«احمد علی رجایی بخارایی» خواندیم. شنیدن ابیات شاهنامه از زبان ایشان در گوش من مثل موسیقی بود: «شبی چون شبه روی شسته به قیر/ نه بهرام پیدا نه کیوان، نه تیر// دگرگونه آرایشی کرد ماه/ بسیج گذر کرد بر پیشگاه// نه آوای مرغ و نه هَرای دَد/ زمانه زبان بسته از نیک و بد». آن مرحوم، خراسانی بود و ما آذربایجانی که اختلاف لهجه برای ما مسئله ای بود، مثل مسئله ای که انگلیسی ها سر تلفظ با هندی ها داشتند! من در قریب چهل سال تدریس، از مطالبي كه مرحوم رجايي سر كلاس گفته‌بود و من آن‌ها را حفظ كرده‌بودم، استفاده کردم. خداوند روحش را شاد کند.

دوره لیسانس را سه سال بعد با نوشتن پایان نامه ای تحت عنوان «تأثیر حافظ از سعدی و عراقی» به راهنمایی دکتر مرتضوی به پایان رساندم. سپس یک سال در دانشگاه تربیت معلم واقع در خیابان روزولت (خیابان مفتح فعلی) در محضر استادان زبده‌اي چون دکتر«محمود صناعی»، دکتر«محمد جعفر محجوب»، دکتر«امیرحسین آریان پور»، دکتر «سید ضیاءالدین سجادی» و دکتر «حسین بحرالعلومی» خرمن دانش اندوختم. آن زمان زنده یاد استاد دکتر «عبدالله شیبانی» رییس آنجا بود. یک بار که خسته شده بودم با دست خالی در محوطه دانشگاه قدم می زدم، مرا دیدند و صدا زدند. پرسیدند: دانشجوی چه رشته ای هستی؟ گفتم: ادبیات فارسی. گفتند: دستت را خالی می بینم. گفتم: استاد خسته شده بودم، گفتم کمی قدم بزنم. گفتند: خستگی خود را با مطالعه کتاب دیگر برطرف کن. دکتر محجوب مترجمی توانا و ادیبی قدرتمند بود. او سپید دندانِ جک لندن را از انگلیسی، خاطرات خانه مردگان را از فرانسه و دو باب باقی مانده از کلیله و دمنه بهرامشاهی را از عربی به فارسی برگردانده است. ترجمه او از کلیله چنان است که گویی نصرالله منشی در قرن ششم ترجمه کرده است. دوره لیسانس را سه سال بعد با نوشتن پایان نامه ای تحت عنوان «تأثیر حافظ از سعدی و عراقی» به راهنمایی دکتر مرتضوی به پایان رساندم.

  • قهوه خوری در استانبول با گولپینارلی

در سال 1348 سفری به ترکیه داشتم. به توصیه دوستان در امتحان دوره دکتری ادبیات فارسی و عربی شرکت کردم. با آن که در آن سال استادان امتحان را بسیار سخت گرفته بودند، و از میان 60، 70 نفر ایراني، یکی دو نفر قبول شده بودند، من هم قبول شدم. در دانشکده از محضر زنده یاد پروفسور تحسین یازیجی؛ مصحح مناقب العارفین و نویسنده مقالاتی درباره ایران در دایره المعارف اسلام بهره بردم. در بیرون دانشگاه از استادانی چون پروفسور عبدالباقی گولپینارلی و مرحوم پروفسور صادق عدنان ارزی و گاه از مصاحبت استاد فواد سزگین استفاده کردم. در سال 1353 به ایران بازگشتم. ناگفته نماند با عبدالباقی گولپینارلی به کتابفروشی ها و قهوه خانه روبروی کتابخانه بایزید می رفتیم. در نزدیکی آنجا، انتشارات «در» در بازار صحاف ها قرار داشت که اکثر کتاب های او را منتشر می کرد.

  • اطلاق «دکتر» بر این بزرگان، توهین به آنهاست!

آنچه واقعا مایه تاسف فراوان است، افول فرهنگی است. امروز ماشاءالله همه جا را دکتر، فوق دکتر و مهندس پر کرده است. هیچ استادی، ولو معلومات خیلی اندک داشته باشد، تقریبا حاضر نیست لقب «دکتر» را از جلوی نام خود بردارد. استادانی چون «ایرج افشار»، «محمدتقی دانش پژوه»، «جعفر سلطان القرایی»، «بدیع الزمان فروزانفر» و «جلال الدین همایی» که پیش از نام خود «دکتر» ندارند، استادان امروزی آنان را دارای صلاحیت نمی دانند. يكبار در دفاع از پایان نامه خیلی خوبی برای پیش دفاع، از استاد «عبدالله انوار» استاد مسلم کتابشناسی، نسخه شناسی، موسیقی شناسی و... دعوت کرده بودند. من در زمان برگزاري اين جلسه ديدم ايشان حضور ندارند. سوال کردم و جوابش دادند که ایشان درجه دکتری ندارند و قانون اجازه نمی دهد که ایشان در جلسه شرکت کنند!! اين در حالی است که امروزه تقریبا همه استادان کتابداری که در کار خود موفق اند، شاگردان آن استادند. یک بار از زنده یاد بدیع الزمان فروزانفر پرسيدند: شما «دکتر» هستید؟جواب داد که خیر، من «دکترساز» هستم. حرف من اين است كه ما بايد از اين صفت مدرك گرايي هر چه بيشتر فاصله بگيريم و افراد را آن‌گونه كه هستند ببينيم نه آن‌گونه كه مدرك دارند!

  • منبع: 6 و 7
کد خبر 270045

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 7 =