پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۶ - ۰۵:۱۵

ترجمه - احسان لطفی: از اورهان پاموک، 2 کتاب «دژسفید» و «زندگی نو» به فارسی ترجمه شده که ممکن است هیچ‌کدام آنها را نخوانده باشید.

اسم پاموک در ایران، تازگی‌ها، بعد از سفر او به تهران و همچنین گرفتن نوبل ادبیات، سر زبان‌ها افتاد. خیلی‌ها دادن نوبل به پاموک را سیاسی می‌دانند اما نویسنده‌هایی مثل جان آپدایک و یاشار کمال- هموطن او- پاموک را با «پروست» مقایسه کرده‌اند. به نظر می‌رسد هر دو گروه کمی زیاده‌روی کرده‌اند. پاموک متولد 1952 در استانبول است.

نوشتن را از 23 سالگی شروع کرده و همیشه به این افتخار می‌کند که در تمام زندگی‌اش کاری غیر از نوشتن نکرده است. او می‌گوید: «رمان‌هایم درباره شرم، غرور، ‌خشم و حس شکست است چون از میان ملتی برخاسته‌ام که سال‌هاست بر در اروپا می‌کوبد».

متن زیر درباره رابطه‌اش با پدرش و در واقع بخشی از سخنرانی او در مراسم نوبل است که برای این صفحه به فارسی ترجمه شده است.

2 سال مانده به مرگش، پدرم چمدان کوچکی به من داد که پر از دفترچه­ها و دست‌نوشته‌هایش بود. با همان لحن طنزآلود گفت که می­خواهد بعد از مردنش آنها را بخوانم. گفت: «فقط نگاهی بینداز» و کمی سرخ شد؛ «شاید چیزی­اش به کارت بیاید. شاید بعد از مردنم بتوانی بعضی­هایش را چاپ کنی».

در اتاق کار من بودیم. سرم را که بلند کردم دیدم دور اتاق می­چرخد و دنبال جایی می­گردد که چمدان را پایین بگذارد. انگار می­خواست خودش را از بار کمرشکنی خلاص کند. بالاخره آن را آرام و بی‌صدا در گوشه­ای گذاشت.

لحظه سنگین و مضحکی بود که هیچ‌کدام فراموشش نکردیم ولی وقتی که گذشت، هر دو به سر نقش­های همیشگی­مان برگشتیم، نفس راحتی کشیدیم و مثل همیشه درباره چیزهای بدیهی روزمره حرف زدیم؛ درباره مشکلات سیاسی پایان­ناپذیر ترکیه و درباره کسب وکار اغلب بی­رونق پدرم.

تا چند روز بعد، بی­آنکه حتی به چرم سیاهش دست بزنم، از کنارش می­گذشتم. همان چمدان قفل‌دار گوشه‌گردی بود که پدرم آن را با خودش به سفرهای کوتاه می­برد و وقتی برمی­گشت من برای تصرفش هجوم می‌بردم و از لابه‌لای خرت­وپرت­ها، بوی ادکلن و شهرهای غریب را با ولع، نفس می­کشیدم. چمدان دوست من بود اما حالا حتی نمی­توانستم لمسش کنم.

اولین چیزی که مرا از چمدان پدرم دور نگه می­داشت، ترس از این بود که شاید نوشته­هایش را دوست نداشته باشم. پدرم هم این را می­دانست و برای همین‌، طوری رفتار می­کرد انگار محتویات چمدان را جدی نگرفته است.

آن موقع من 25سال بود که می­نوشتم و سستی پدرم در جدی گرفتن ادبیات - اینکه کسب و کار پدرش را به شاعر بودن در یک کشور فقیر ترجیح داده بود - مرا آزرد. ولی این نگرانی اصلی من نبود. ترس واقعی من - تکه دردناکی که دلم نمی­خواست ببینمش -  این بود که شاید پدرم نویسنده خوبی بوده است.

اگر این‌طور می‌بود، اگر نوشته­های خوبی از آن چمدان بیرون می­آمد، باید می­پذیرفتم که درون پدرم مردی وجود داشته است به کلی متفاوت از کسی که من می­شناختم و این احتمال ترسناکی بود. حتی در آن سن، می­خواستم پدرم، پدرم باشد، فقط پدرم، نه یک نویسنده.

می­دانستم که او هیچ­وقت با دشواری­هایی که من تاب آورده­ام روبه‌رو نبوده است. می­دانستم که به جای تنهایی، عاشق اختلاط و معاشرت است. این را هم می‌دانستم که در یک دوره، خسته از یکنواختی زندگی، چند بار به پاریس رفته و مثل خیلی از نویسنده­های دیگر، در اتاق هتل نشسته و دفترچه­هایی را پر کرده است.

این را خودش وقتی جوان بودم برایم تعریف کرده بود ولی وقتی از این دوره حرف می­زد هیچ­وقت از ضعف‌هایش، از رؤیاهای نویسنده­شدن‌اش یا از پرسش‌های بی­جوابی که در آن اتاق هتل پاریس به ستوهش می­آورد، چیزی نمی­گفت.

به جای اینها از کتاب‌هایی حرف می­زد که آنجا خوانده، از فیلم­هایی که تماشا کرده و از وقت­هایی که سارتر را در پیاده­رو می‌دیده؛ و همه اینها را با هیجان صمیمانه کسی تعریف می­کرد که خبر مهمی آورده است.

شاید به همین خاطر از پدرم عصبانی بودم؛ به خاطر اینکه مثل من زندگی نکرده بود؛ به خاطر اینکه هیچ‌وقت با زندگی در نیفتاده بود و به خاطر اینکه روزهایش را خوشحال و خندان، کنار آنهایی که دوستشان می‌داشت گذرانده بود. ولی تکه­ای از وجودم می­دانست که من، بیشتر از آنکه «خشمگین» باشم، «حسود»م. کلمه دوم به چیزی که احساس می­کردم، نزدیک­تر بود و این اذیتم می­کرد.

با صدایی پر از خشم و تحقیر از خودم می‌پرسیدم شادمانی چیست؟ اینکه فکر کنی در اتاق تنهایی­ات، زندگی عمیقی داری؟ یا اینکه میان مردم، راحت زندگی کنی و به چیزهایی که همه اعتقاد دارند، اعتقاد داشته باشی یا لا­اقل وانمود کنی که داری؟ شادمانی است یا ناشادمانی که دور از همه‌ طوری بنویسی که انگار با همه هماهنگ و همداستانی؟

وقتی بالاخره چمدان را باز کردم همه اینها از ذهنم می­گذشت؛ آیا پدرم رازی یا ناشادمانی­ای داشت که من نمی­دانستم؛ چیزی که شاید تنها با ریختنش در جمله­ها می‌توانست تحمل کند؟ اگر چیز خوبی در نوشته­هایش پیدا نمی­کردم اگر می‌فهمیدم که تا خرخره تحت تأثیر نویسنده­های دیگر بوده است، دوباره در همان ناامیدی و یاسی فرو می­رفتم که وقتی جوان بودم مرا در خودش خفه می‌کرد و همه چیزم را -  بودنم، اشتیاق نوشتنم و نوشته­هایم را - زیر سؤال می­برد. 01 سال اولی که به عنوان نویسنده زندگی کردم، لبریز از این آشفتگی و اضطراب بود و حتی بعد از اینکه از زیرشان بیرون آمدم، همیشه می‌ترسیدم که یک روز - همان‌طور که درباره نقاشی اتفاق افتاد - مجبور شوم شکست را بپذیرم و نوشتن را هم رها کنم.

یک هفته بعد پدرم دوباره به دیدنم آمد. یک بسته شکلات برایم آورده بود (فراموش کرده بود که من 48سالم است!). مثل همیشه از زندگی، سیاست و شایعه­های خانوادگی حرف زدیم و خندیدیم. بعد نگاهش به طرف گوشه­ای که چمدان را گذاشته بود، لغزید و دید که جابه‌جایش کرده­ام. لحظه­ای به چشم‌های هم خیره شدیم.

سکوت سنگینی در اتاق نشست و من به جای اینکه بگویم چمدان را باز کرده­ام و سعی کرده­ام نوشته­هایش را بخوانم، نگاهم را برگرداندم. ولی او اینها را فهمید، درست همان‌طور که من فهمیدم که او فهمیده ­است، درست همان‌طور که او فهمید که من فهمیده­ام که او فهمیده است. اما همه این تفاهم­ چند ثانیه بیشتر طول نکشید چون پدرم مرد راحت و شادمانی بود که به خودش ایمان داشت. مثل همیشه به من لبخند زد و همین‌طور که از خانه بیرون می­رفت، همه چیزهای محبت‌آمیز و امیدوارکننده­ای را که همیشه مثل یک پدر می­گفت، تکرار کرد.

مثل همیشه رفتنش را در حالی تماشا کردم که به شادمانی و طبیعت بی­دغدغه‌­اش حسودی­ام می­شد. ولی یادم هست که آن روز چیزی از جنس لذت هم در دلم بود که مرا خجالت­زده کرد؛ لذت از فکری که می‌گفت «شاید زندگی من به اندازه او راحت نبوده است اما لااقل آن را وقف نوشتن کرده­ام». از اینکه برای چنین فکرهایی از پدرم خرج کرده بودم خجالت کشیدم. بین این همه آدم، پدرم؛ پدرم که هیچ‌وقت آزارش به من نرسیده بود، که مرا در زندگی آزاد گذاشته بود؟!

اما داستان من تقارنی دارد که آن روز مرا بی­درنگ یاد چیز دیگری انداخت و با خودش احساس گناه عمیق‌تری آورد. 32سال پیش از آنکه پدرم چمدانش را پیش من بگذارد و 4سال بعد از آنکه  تصمیم بگیرم خودم را در اتاق حبس کنم و رمان­نویس شوم، اولین رمانم  «سودت بیگ و پسرانش»  تمام شده ­بود.

با دست‌های لرزان، نسخه­ای از رمان هنوز منتشر نشده را به پدرم -که عازم سفر بود - دادم که آن‌را بخواند و نظرش را بگوید. وقتی 2هفته بعد برگشت و از دری که من برای بازکردنش دیوانه­وار دویده بودم وارد شد، چیزی نگفت ولی دست­هایش را بی­درنگ طوری دور من حلقه کرد که فهمیدم کتاب را دوست داشته است.

مدتی هر دو در سکوت زمختی - که لحظه­های بروز احساسات غلیظ را همراهی می­کند - فرو رفتیم. بعد وقتی آرام شد و شروع به حرف‌زدن کرد، برای بیان اطمینانش نسبت به من و رمان اولم، به زبانی پراغراق متوسل شد. پدرم گفت که من یک روز همین جایزه­ای را که حالا گرفته­ام، خواهم گرفت. این را گفت نه فقط به خاطر اینکه سعی می­کرد مرا از خشنودی­اش مطمئن کند یا هدفم را نشانم بدهد، این را مثل پدر ترک­زبانی گفت که برای حمایت و تشویق پسر کوچکش می‌گوید: «یک روز پاشا خواهی شد».
پدرم در دسامبر2002 مرد.

کد خبر 26276

برچسب‌ها