داستان> دارد با چشم‌های خیسش عابران را نگاه می‌کند. از این بالا، بهتر می‌تواندآن‌ها را ببیند. منتظر است دستی بیاید، او را بردارد و با خودش ببرد.

عینک ناظر

چند لحظه پیش پیرمردی ژولیده و پژمرده او را از زمین برداشت و به چشمانش زد.کمی با آن دنیا را نگاه کرد اما زیاد خوشش نیامد. اول خواست بیندازدش. این را از حرکت دستش می‌شد فهمید. اما چند قدمی او را با خودش برد و گذاشت جایی که الآن هست.

حالا عینک با چشم‌های خیس از باران با شیشه‌ی ترک‌خورده‌اش منتظر است دستی بیاید و او را از روی صندوق صدقات بردارد و نگذارد بیش‌تر از این، زیر باران شیشه‌هایش خیس شوند و دنیا را با چشم‌های خیس ببیند.

امیرحسین شریفی‌جبلی از کرج

 

همشهری، دوچرخه‌ی شماره‌ی ۷۱۸

عکس: هما خرمی، 15 ساله، خبرنگار افتخاری هفته‌نامه‌ی دوچرخه از شاهرود

کد خبر 234350

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار