همشهری آنلاین - سید ابوالحسن مختاباد: استاد نجف، زندگی ارزش این چیزها را ندارد، این جمله‌ای بود که زنده یاد محمد زهرایی عزیز گاه و بیگاه در خطاب به استاد نجف دریابندری می‌گفت.

زهرایی

زمانی که با هم و خاکیانی گرامی سر میز ناهار در اتاق بغلی دفتر نشر کارنامه در شماره ۱۰ کوچه فردانش  خیابان وصال می‌نشستند و فضایی سرخوشانه و مبتهج بر محیط حاکم می‌شد و شوخی‌ها گل می‌انداخت. من هم به تفاریق ‌میهمان آن سفره دوست‌داشتنی و پر از مهر و صفا بودم. دیگرانی هم بودند؛ از نویسنده و ناشر و مترجم و مولف و اهل فرهنگ و هنر که هنوز طعم دستپخت منحصر به فرد زهرایی را در ذهن خود مزه‌مزه می‌کنند. سفره ای ساده و بی آلایش اما پر از صفا و مهربانی و شفقت. به یاد دارم در سال‌های نه‌چندان دور زنده یاد هاشمی مدیر انتشارات روزبهان هم به این ‌میهمانی هفتگی می‌آمد.

 اکنون قطعا استاد نجف تنهاتر از همیشه شده است. او و همه مایی که با اخلاق و منش و سلوک محمد زهرایی نازنین خو کرده بودیم، احساس خلأ بزرگی می‌کنیم. گویی کوهی را بر دوش‌مان نهاده‌اند. او سبک شده است و شادمانه و شاکر به دیار باقی شتافت چرا که مهر و نشانش را بر فرهنگ و نشر و کتاب این مرزو بوم بر جای نهاد، بر جای نهادنی فراوان تاثیر و بی‌حرف و حدیث. او در قله‌یی از سپهر نشر کشور ایستاده است که تقریبا دست‌نیافتنی است. او حوصله نشر کشور بود که هیچ گاه سر نرفت.  بسیار می‌شد که آدم‌ها عصبانی به نزدش می‌رفتند  از روزگار گله و شکایت می کردند او آرامشان می‌کرد، با دو جمله نصیحت، با خواندن چند خط شعر از حافظ و سعدی و مولوی، با گفتن چند خط خاطره از سختی‌هایی که بر او رفت و هر بار تمام دار و ندارش را از دست داد، زمین خورد، اما با اعتماد دوباره برخاست، قامت راست کرد، ایستاد و ادامه داد. گاه می‌شد که این شعر حافظ را تکرار می‌کرد:

بر در شاهی گدایی نکته‌ای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

و مدتی بعد آن فرد آرام می‌شد. او می‌دانست آدمها همدلی می‌خواهند، نباید احساس حقارت کنند، شفقت بر خلق و مروت و مردانگی این نیست که شعار دهیم، باید عمل کنیم و او گره‌های فراوانی از آدمیان از دور و بری‌ها و دیگران می‌گشود. به کمتر کسی پاسخ نه می‌داد، اصولا نه و منفی بافی در کارگاه ذهن او راهی نداشت، همیشه خوشبین بود و همه گاه نیمه پر لیوان را می‌دید؛ می‌گفت خوشبینی و نگاه مثبت به آدمیان انرژی مثبت می‌دهد و این گونه کارها به جلو می‌رود. انرژی منفی آدمها را از تک و تا و تلاش می اندازد و سرخورده و مایوسشان می کند و ما اجازه نداریم که آدم ها را مایوس کنیم، چون هر آن امکان دارد که دروازه‌ای باز شود و گرهی گشوده.

در مقابل اما هر چقدر در روابط با آدمها سهل و ساده گیر بود، در کار حرفه‌ای خود بی‌گذشت بود. ذهنی خیال پرداز داشت با استعدادی عجیب در کشف زوایا و خبایای کار نشر وکتاب. ذوقی پرورش یافته داشت و همین امر به او اعتماد به نفسی می داد که در مقابل هر کسی که قرار می گرفت که می خواست در حوزه نشر و کتاب اظهار فضل ونظر کند، در برابر کوه دانش او سر فرود می آورد و زانوی تسلیم بر زمین می زد. گوهر شناس بود، متن و نثر خوب و استعداد در حوزه نشر را می شناخت و سریع به سمت سرمایه گذاری روی آنها می رفت و به آنها سفارش کار می داد. هنگامی که کتابی را به دست می گرفت و از ارزش ذاتی مترجم یا مولف و وکارش مطمئن می‌شد، تازه کار خود را شروع می کرد و آن زمان بود که به قول دکتر شفیعی کدکنی، «وسواس جمال شناسانه» زهرایی به صحنه نشر پا می‌گذاشت و با کتاب کاری می‌کرد که وقتی اثر منتشر می‌شد، از هر نظر در طراز و اندازه‌های جهانی بود.

هر کتاب زهرایی اتفاقی در عرصه نشر به شمار می‌رفت. آن چیزی که اکنون از انتشارات کارنامه منتشر شده است، به گمان من یک صدم ایده‌ها و کارهای این انتشاراتی و آقای زهرایی نیست.   کوه یخی است که تنها نوک آن را می‌بینیم. برخی طرح‌های او الان بیست سالی است که در حال انجام است و هنوز منتشر نشده، اما مراحل پایانی خود را می‌گذراند و به گمانم دهه سوم نشر کارنامه دهه ثمر دهی آن خواهد بود. او میراثی را از خود به یادگار گذاشت و خوشبختانه تمامی فرزندان خود را به گونه‌ای پرورش داد که عاشق کار نشر و کتاب شوند، حتی عروس‌های خود را هم درگیر این کار کرد و به همین دلیل است که معتقدم، دهه سوم نشر کارنامه، شکوه و خیرگی بیشتری خواهد داشت و ماکان و روزبه و ماهور زهرایی (فرزندانی که نشر و کتاب با زندگی آنها عجین شده است)  و مهدیه مستغنی (همسر آقای زهرایی که یکی از ستون‌های اصلی نشر کارنامه به شمار می‌رفت و برنامه ریزی مالی این انتشاراتی با او بود) سخت‌تر از گذشته کار خواهند کرد و این بار را به سلامت و امنیت به جاهای بهتر خواهند رساند، اگر چه خود معترفند که هیچ کدامشان نمی‌توانند خلاقیت و ذهن جمال شناسانه محمد زهرایی را داشته باشند.

درباره وجوه مختلف منش و سلوک زندگی شخصی و حرفه‌یی مرحوم زهرایی می‌توانم ساعت‌ها بنویسم. چرا که یک دهه آخر عمر روزنامه‌نگاری من در حوزه نشر بی‌حضور او نبود. ما هفته‌یی نبود که همدیگر را نبینیم و او از خاطرات و دیدگاه‌های خود درباره نشر و کتاب و روزنامه‌نگاری و سیاست و فرهنگ و شعر و موسیقی نگوید و نکته عجیب آنکه در تمامی این موارد اطلاعات بکر و خاصی داشت، او آقای خاص نشر کشور بود و همه این را می‌دانستند، از ناشر ونویسنده، مترجم و چاپخانه چی و حروفچین و صفحه آراء و طراح و گرافیست و نمونه خوان و ویراستار و کاغذفروش و ...کافیست یکی از معدود گفت وگو های او را بخوانید که یک سال قبل در چنین روزهایی منتشر شد تا به ریز بینی او در این زمینه پی ببرید.

این گفت وگو خود ماجرایی دارد، به یاد دارم وقتی مرتضی اوجی، روزنامه نگار پیش کسوت و از مدیران نشریه صنعت چاپ برای گفت وگو به سراغش آمد.  من هم در دفتر بودم، گفت وگو سریع پیاده و تنظیم و برای آقای زهرایی ارسال شد، اما دو ماهی روی دستش ماند و حتی چند بار آقای اوجی نگارنده را واسطه کرد که این گفت وگو کی تمامی می‌شود و مهر تمامت زهرایی روی آن می‌خورد؟ به او گفتم شما مطمئن باش به شماره بعدی نمی‌رسد اما دیر و زود دارد و سوخت و سوز ندارد. به گمانم یکی دو شماره بعد منتشر شد و من هم از آقای اوجی و زهرایی خواهش کردم که اجازه دهند این گفت وگو را روی سایت همشهری آنلاین قرار دهم.

محمد زهرایی در میان جمعی از اهل فرهنگ و قلم

  • محمد زهرایی (نفر چهارم از سمت راست با کلاه) در میان جمعی از اهل فرهنگ. این عکس لحظاتی بعد از برگزاری مجلس ختم کیوان سپهر روزنامه نگار و ناشر در جلوی درب مسجدالرضا میدان نیلوفر (عصر شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۹)در سهروردی گرفته شد. از چپ به راست: ناشناس، لطف الله ساغروانی (مدیر نشر هرمس)، سید فرید قاسمی، هادی خانیکی، علی اصغر محمدخانی، یونس شکرخواه، سهیل محمودی، فرزند سهیل محمودی، احمد مسجدجامعی، آبتین سپهر(فرزند مرحوم کیوان سپهر)، محمد زهرایی، علیرضا فرهمند، عبدالکریم جربزه دار، سید ابوالحسن مختاباد.

عنایت و توجهی ویژه به نویسندگان و مترجمان و حتی کارکنان جزء نشر کارنامه داشت و این نکته به ویژه در این دوره و زمانه که مهربانی‌ها رو به کاستی گرفته و هر کسی گلیم خویش از موج روزگار بیرون می‌کشد، عنصر کیمیایی است و زهرایی چنین خصلتی داشت چیزهای فراوانی از خود به یادگار گذاشت که قطعا درباره‌اش بسیاری از دوستان خواهند نوشت و گفت.

محسنان رفتند و احسان‌ها بماند
 ای خنک آن را که این مرکب براند
گفت پیغمبر خنک آن را که او
شد ز دنیا، ماند از او فعل نکو
 مرد محسن، لیک احسانش نمرد
نزد یزدان دین و احسان نیست خرد

وقتی نویسنده و مترجمی به حریم نشر کارنامه راه می‌یافت و البته از پیچاپیچ ذهن مدیر نشر کارنامه به سلامت عبور می‌کرد، او دیگر یک نویسنده تنها و مترجم صرف نبود که قرار است برای نشر کارنامه کتابی ترجمه یا تالیف کند. او همانند عضوی از خانواده محمد زهرایی می‌شد و شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند سعدی در اینجا مصداق خود را پیدا می‌کرد. اگر انگشت پای یکی از این افراد به درد می‌آمد، ذهن زهرایی ناآرام می‌شد. استاد محمدعلی موحد، دکتر مصطفی ملکیان، نجف دریابندری، نورالدین زرین‌کلک، رضا رضایی، و دیگران... این سخن مرا بهتر و بیشتر درک خواهند کرد. اگر یکی از این افراد بیمار می شدند، اولین کسی که  به فکر دارو و درمان آنها می افتاد، زهرایی بود.

حداقل در این پنج، شش سال اخیر که استاد نجف دریابندری به دلیل کهولت سن و بیماری همسرشان (مرحومه فهیمه راستکار) از تک و تا افتاده بودند، این زهرایی بود که به داد او رسید. هر صبح با خودروی خود به منزل استاد نجف می‌رفت و او را برمی‌داشت و به دفتر کارش می‌برد. روزهایی بود که من به دفترش سری می‌زدم، استاد نجف را می‌دیدم که سرخوشانه و یله در اتاق راه می‌رفت، روی کاناپه دراز می‌کشید و کتاب می‌خواند، گاه گداری به اتاقی آقای زهرایی می‌آمد و به همسخنی با فرد مراجعه کننده می پرداخت، مدتی هم می‌خوابید و چرت می‌زد. ساعت ۵ غروب یا آقای زهرایی با خودروی خود او را به منزل می‌رساند و یا آژانسی کرایه می‌کرد و نجف را روانه منزل می‌کرد. در این مدت به یاد ندارم نجف  هیچ گاه  یک تو از کسی شنیده باشد. این همه حرمت گذاری و احترام به دوستی و رفاقت و ایستادن پای دوست  را من در کمتر کسی سراغ کرده‌ام. او مصداق بارز این بیت مولانا بود:

صد نشان باشد درون ایثار را

صد علامت هست نیکوکار را

و انصافا بر نیکوکاری و سلوک و اخلاق و منش خوش او، صدها نشان و علامت می‌توان پیدا کرد که نفس نیکش را نشان می‌داد. نمونه بارزش روزهای پیری استاد نجف که به فراموشی اندکی هم دچار شده بود و عملا ذهنش نه توان کار ترجمه دارد و نه توان ویراستاری و نجف هم آدمی نبود که از نظر امکانات مالی محتاج کسی باشد، او سرمایه وامکانات فراوانی داشته و دارد، اما بعد از اتفاقی که برای همسرش در چند سال قبل افتاد و فوت کرد، به محبت نیاز داشت، مثل هر فردی که وقتی به سن پیری می‌رسد، همانند بچه می‌شود و به محبت و توجه دیگران نیاز دارد.

زهرایی در این سن و موقعیت به داد نجف رسید و چیزی را که او می‌خواست به او داد. رفاقت در همین جاها معنا پیدا می‌کند، اینکه اگر دوستت چیزی ندارد به او بدهی، و زهرایی پای این استاد نامدار ایستاد و همراه و همقدمی مشفق برایش بود.

دوست آن باشد که گیرد دست دوست

در پریشانحالی و درماندگی

به گمانم این روزها استاد نجف باز هم به نشر کارنامه خواهد رفت، و قطعا رو به صندلی خالی زهرایی خواهد گفت:

استاد زهرایی، زندگی ارزش این چیزها را، ندارد.

کد خبر 227909

برچسب‌ها