حسین تولایى: راستی شنیده‌ام درست مثل کبک راه می‌روی، پس معطلی چرا؟ برو!

سایه‌ى کبک

تا جلوی در قدم بزن

با صدای پای تو

باز می‌شود دوباره پلک خواب رفته‌ام

چند ثانیه

رو به پنجره بایست

باز هم قدم بزن

پشت گام‌های تو

لحظه‌لحظه آفتاب می‌شود

دور می‌شوی و برف زیر دست من

خودبه‌خود

آب می‌شود.

 

من که روی صندلی نشسته‌ام

گیر کرده‌ام

تو ولی پرنده‌ای

 کبک خوش‌خرام کوه خنده‌ای

فکر من نباش

پر بزن برو، برو

 

خشم و خواهش نگاه من

بیش‌تر شده است

ای مراقب سمج! برو!

سایه‌ی تو بر سرم

دردسر شده است!

 

همشهرى، دوچرخه‌ى شماره‌ى 695

تصویرگرى: نازنین جمشیدى

کد خبر 210749