همشهری آنلاین-هلن صدیق بنای: حکایتی است اندر باب متهم کردن و قضاوت کردن مردم از دیدگاه خود، آورده‌اند که روزی...

تلفن زنگ زد، درخواست یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله گوشی را گذاشت و راهی بیمارستان شد... او پس ازرسیدن به بیمارستان، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد...

او پدر پسر را دید که در راهرو با اضطراب بالا و پایین می‌رفت و منتظر دکتر بود.

به محض دیدن دکتر، پدر مضطرب فریاد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟ و...

پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من کارم را انجام دهم .

پدر با عصبانیت گفت: آرام باشم؟ اگر پسر خودت همین حالا توی همین بیمارستان روی اون تخت دراز کشیده بود، آیا تو می‌توانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا در حال مرگ و یا اصلا می‌مرد، چکار میکردی؟

حکیمانه

پزشک دوباره لبخندی زد و او را به آرامش دعوت کرد و گفت: من جوابی را که در کتاب مقدس گفته شده می‌گویم؛" از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم"، شفا دهنده خداوند است... پزشک وسیله است او نمی‌تواند عمر را افزایش دهد.

برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ... ما بهترین کارمان را برای او انجام می دهیم بقیه‌اش به لطف و رحمت خدا می‌ماند...

پدر پسر بیمار زیر لب زمزمه کرد: نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است ...

دکتر وارد اتاق جراحی شد. عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد از آن پزشک خسته ولی با خوشحالی از اتاق عمل بیرون آمد.

رو به پدر مضطرب و منتظر گفت: خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد...

و بدون اینکه منتظر جواب آن مرد شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر سؤالی دارید، از پرستار بپرسید...

چند لحظه پس از ترک پزشک، پرستاری به سمت پدر بیمار آمد تا او را در وضیعت مناسب پسرش قرار دهد.

پدر بیمار با حالت تندی از پرستار پرسید: چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم از او سؤال کنم؟

پرستار درحالیکه اشک در چشمانش حلقه بسته بود، پاسخ داد: او پسرش را دیروز در یک حادثه‌ی رانندگی از دست داده است... وقتی ما برای عمل جراحی پسر تو با او تماس گرفتیم، دکتر در مراسم تدفین پسرش بود...

اکنون، او بعد از نجات جان پسر تو با عجله اینجا را ترک کرد تا به مراسم خاکسپاری پسرش برگشته و آن را به اتمام برساند.

کد خبر 174628

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار