همشهری‌آنلاین- محسن شهرنازدار*: ماشاالله بامری،خواننده سوتی و نوازنده تنبورک بلوچستان اول مرداد ماه امسال بر اثر بیماری سرطان ریه درگذشت.

محسن شهرنازدار

سال 1380 گزارشی از سفر به بلوچستان نوشتم که ماشاالله بامری در آن نقش محوری داشت.این گزارش با یاد و احترام به او و پس از ده سال منتشر می شود.

درست به یاد ندارم اولین باری که بامری را دیدم،کی و دقیقا کجا بود،اما خوب در خاطرم مانده است که در اوایل سال 1377 در اولین برنامه ققنوس که به همت محمدرضا درویشی  پژوهشگر نام آشنای موسیقی اقوام در تالار حوزه هنری برگزار شد و به بزرگداشت شیر محمد اسپندار اختصاص داشت،بامری اسپندار را همراهی می‌کرد و خواننده گروه بود؛ با نواب روهنده،برکت شکل زهی و جهانگیر پروین جاکس ،نوازنده‌های گروه.

more  به یاد ماشاءالله بامری

از همان زمان‌ها دوستی و روابط ما پررنگ‌تر شد و در تمام این سال‌ها؛ چه زمان‌هایی که من برای پژوهش موسیقی یا ساخت مستند به بلوچستان می‌رفتم و یا او به جشنواره‌های مختلف موسیقی می‌آمد،اعم از جشنواره فجر تا جشنواره موسیقی نواحی کرمان، هم‌صحبت و معاشر هم بودیم و از طریق او بود که با بخش‌هایی از موسیقی مرکزی مکران آشنا شدم و بسیاری از نوازنده‌های گمنام آیین‌های موسیقی مردمی بلوچستان را شناختم. همچنین ضبط هایی از آوازهای او در هر فرصتی که به دست آمد انجام داده‌ام ،که بهترین آنها در ارگ بم ضبط شده است،درست چند ماه قبل از زلزله و ویرانی ارگ؛ در حاشیه ساخت فیلم بابا عزیز،که بخش موسیقی ایران در آن فیلم را تدارک می‌دیدم.

از بامری،آنجا یک سوتی بلوچی دارم که به طرز حیرت‌آوری با فواصل دستگاه نوا منطبق بود و گردش ملودی بسیار زیبایی داشت و یادگاری از اوست که تبدیل به رنگی در نوا شده است.

صدای محزون و زنگ‌دار بامری که آیینه‌ای از تاریخ و فرهنگ بلوچستان بود و گشاده‌رویی و مهربانی ،در کنار تلاش صادقانه‌ای که برای معرفی و حمایت از نوازندگان مهجور ایرانشهر و توابعش داشت،و البته طنز پنهانش،اولین و آخرین نشانه‌هایی است که در یک لحظه از او به خاطر می‌آورم.داوود پسر ماشااله اکنون باید بیست و اندی سال داشته باشد.از کودکی دهلک می‌نواخت و امیدوارم ساز و آواز پدر را هم دنبال کرده باشد.

 در جست و جوی نوازنده‌ای بومی

دوست فیلمسازی که آن روزها هنوز غریبه بود؛در مسیر جستجو برای یافتن نوازنده‌ای بومی که برای حضور در یک فیلم مستند داستانی و مرتبط با موسیقی مناسب باشد،به من معرفی شد. به او شیر محمد اسپندار،نوازنده دونلی بلوچستان را پیشنهاد دادم .او که بهمن معتمدیان بود،پذیرفت و پژوهش فیلمش را به من سپرد. اینگونه بود که دوستی ما سرگرفت و بهانه سفری دوباره به بلوچستان دست یافت تا بی‌درنگ کوله راه ببندیم و عازم سفر شویم.

جمعه هفتم اردیبهشت 1380، پرواز تهران به ایرانشهر، با توقفی در زاهدان، ما را به قلب مکران می‌رساند. بلوچستان ایران از دو منطقه «سرحد» و «مکران» شکل یافته است.«سرحد» در شمال از نواحی جنوبی زاهدان آغاز می‌شود و تا خاش از جنوب و میرجاوه و مرز پاکستان در شرق و کوه‌های کرمان در غرب ادامه می‌یابد. از خاش تا سواحل خلیج فارس «مکران» است و ایرانشهر در قلب این سرزمین قرار دارد.

صبح، ایرانشهر بودیم، باد گرم و بیابان‌های خشک اطراف فرودگاهی که تا شهر فاصله دارد، به پیشوازمان آمده‌اند.مسئول فرودگاه که فقط یک نفر است،در فلزی فرودگاه ایرانشهر را قفل آهنی بزرگی می‌زند و سوار بر تاکسی ما به شهر می‌آید. تاکسی ما را به بازار قدیمی شهر می‌برد. قلعه قدیمی ایرانشهر در مرکز این شهر قرار گرفته و بازار در حاشیه آن است. این همان «قلعه ناصریه» است که به دستور ناصرالدین شاه در زمان فرمانروایی فیروزمیرزا، والی کرمان، ساخته شده و امروزه جز دیوار بیرونی چیزی از آن باقی نمانده است؛چرا که کاروانسراها و بناهای موجود در قلعه به دستور فرماندار وقت در اوایل انقلاب ویران شده‌اند! گرچه ایرانشهر امروز، به دو خیابان اصلی و کوچه خاکی‌های اطراف خلاصه می‌شود، اما در کتب دین زرتشت، از این شهر به عنوان شهری بزرگ و آبادی مهم مکران یاد کرده‌اند. در کتب زرتشتی نام ایرانشهر، «پهله» یا «پهره» است.

اسکندر مقدونی در حمله به ایران، مدتی در این شهر اقامت کرده و برای حمله به هندوستان آماده شده است...شهر پر از تاریخ است و روایاتی که در ازدحام روزمرگی‌ها کم کم از خاطرات آدمها فراموش می شود. در اطراف قلعه ناصریه، دستفروشان کودک افغان و بعضاً بلوچ تجمع کرده اند. دوربین را که بیرون می آوریم،سیل نگاه و کنجکاوی کودکانه شان، به سوی ما می آید. ما «غریبه»ایم و این کلمه در شهر، جای خود را به واژه «میهمان» داده است. تضادهای محسوس اجتماعی در شهری که دیگر بازتاب هویت تاریخی و اقلیمی اش نیست،مناسبات فرهنگی را هم دستخوش تغییر کرده است. و این جمع اضداد که از وجود افغانی های مهاجر تا بومیان شهرهای دیگر که برای کار به اینجا آمده اند ، رقم خورده ،جایی برای بسیاری از آداب کهن مردمان این دیار باقی نگذاشته است.. در سیستان و بلوچستان، غیر از زابل و نواحی اطراف آن، زاهدان و بعد ایرانشهر، بیشترین ساکن افغانی را دارد. در حاشیه غربی بیرون قلعه، پشت دیوار بلند کاه گلی اش، دستفروشها، مسیر حرکت ما را با نگاهشان دنبال می کنند...


به سمت «بازار روز» می رویم در بازار همه چیز پیدا می شود، از پارچه های رنگارنگ با رنگ های زنده وتند و شاد که تصویری از فرهنگ بومی را به نمایش می گذارد تا اجناسی که از پاکستان آمده است و البته چاقوی ضامن دار! بازار روز سرپوشیده است،با معماری بی نشانی از فرهنگ بومی و آدمهایی که تغییر کرده اند. معتمدیان احساس ناامنی کرده و این واقعیت فضای موجود است. «غریبه» اینجا دیگر میهمان نیست و این تعریف، تکلیف آدمهای سرگردان را روشن می کند!

باید با «ماشاالله بامری» تماس بگیریم. حضور معتمد بومی، مشکل را حل می کند. بامری را سالهاست که می شناسم. خواننده شناخته شده بلوچ و آشنا با فرهنگ آن دیار است.هر کس در قلب بلوچستان در پی فرهنگ موسیقی آن دیار رفته،ماشاالله همراه و بلد و راهنمایش بوده است. علاوه بر آن که خودش نیز شناخت کاملی از آیین ها و آداب فرهنگ عامه بلوجستان دارد.با او تماس می گیریم و منتظر آمدنش می شویم. ایرانشهر، نسبت به سالهای گذشته و سفرهای قبل، تغییر کرده، مؤلفه های زندگی شهری پررنگ شده و ماهیت بومی اش رنگ باخته است.

بامری از دور می آید،با خنده همیشگی بر لبانش و حس امنیتی که با خود می آورد. دیداری تازه می کنیم و برای دیدن شیرمحمد اسپندار، دونلی نواز شهیر مکران، راهی بمپور می شویم.ساز دونلی ساز منحصر به فردی است. گندم زارها و علفزارها و نخلستانهای دوردست و بزغاله های بازیگوشی که در صحرا رها شده اند ، از کنار چشمانمان می گذرند. محمدآباد و نوک جو، روستاهای اطراف ایرانشهر، در راهند. راننده نواری را می تکاند و در ضبط اسقاطی ماشین فرو می کند؛موسیقی سوتی بلوچستان با صدایی آشنا.این صدای ماشاالله بامری است که راننده بدون آنکه بداند صاحب صدا، کنارش نشسته،با آواز او زمزمه می کند.ماشااله خرسند از این شهرت و گمنامی است! و راننده سرمست از ترانه ها و ما مشعوف از این اتفاق زیبا.
به بمپور می رسیم، ظهرشده است و آفتاب تند و بی دریغ می بارد. بمپور در ۳۰کیلومتری مسیر ایرانشهر به نیکشهر قرار دارد. گندم، جو، تنباکو، خرما و... محصولات بمپور است و آب کیمیاست. در بلوچستان هرجا قناتی یا نهر آبی باشد، آبادی شده است. رودخانه بمپور، مهمترین رودخانه ایرانشهر، منبع اصلی تغذیه آب زمینهای کشت است و سایر رودها از ریزابه های این رودخانه تغذیه می کنند. بمپور هم نسبت به سالهای قبل تغییرات محسوسی کرده، کوچه های باریک و بلند با دیوارهای خانه های گلی، عریض شده و خانه هایی با شکل و شمایل خانه های شهری، قد برافراشته است. از انبوه دشتهای سرسبز و نخلستانها به خانه شیرمحمد می رسیم. از جلوی خانه، جوی آب روان است و باقی دشت است و نخلستان. عروس و دختر استاد در خانه اند و اسپندار خود به عروسی بستگانش رفته است. بامری هم با پدر عروس نسبت دارد. ما را به عروسی دعوت می کنند.به اتفاق به آنجا می رویم. اسپندار همراه با پدر عروس به پیشوازمان می آید، به محفل صمیمی و ساده شان دعوت می شویم. در حیاط بزرگ خانه، دیگ غذا را با کنده های نخل، بار گذاشته اند. زنان به پخت و پز مشغولند و بچه ها به بازی...

در اتاق مردان، نزدیک به سی نفر دورتادور نشسته اند و تسبیح می گردانند. آب می آورند؛ آب خنک. و این سنت میهمان نوازی بلوچ است؛ آب این جادوی کمیاب حیات را به نشانه محبت و میهمان نوازی پیشکش می کنند... موضوع سفر را با شیرمحمد در میان می گذاریم و اینکه زمانی فرصت نیاز است تا از او تصاویری بگیریم و درباره موضوع کار بیشتر صحبت کنیم، قبول می کند. مراسم عروسی در حال شکل گیری است. شیرمحمد درباره تهران و اوضاع قبل از انتخابات می پرسد! داماد جوان می آید، آیین قبولی پدر عروس به اتمام می رسد، شیرینی می آورند و همزمان، سفره غذا پهن می شود.نان داغ، حاصل کار زنان در گوشه باغ است و گوشت و برنج. اسپندار ما را به خانه اش دعوت می کند و خودش زودتر می رود. پیاده در مسیر آفتاب سوزان به سوی خانه او می رویم. کوچه باغها،صدای نهر و بوی نخلستان های اطراف، بزغاله های بازیگوش رها و چشمهای کنجکاو کودکان بلوچ که از گوشه دیوارها و میان نخلستان، ما را دنبال می کنند، چنان با سکوتی لذتبخش توام شده که فراموش کرده ایم از کجا و برای چه و برای که به اینجا آمده ایم...

 پسرهای اسپندار به استقبالمان می آیند، حیاط خانه از یک سو به باغ راه دارد. داماد اسپندار هم در خانه او زندگی میکند. اتاقی مسقف با خوشه ها و تنه خرما و دیوار کاهگلی که لوح های تقدیر بر در و دیوارش آویزان شده،اینجا اتاق میهمان است. بهمن پرسش هایی دارد و می خواهد از اسپندار پرسیده شود. اما او مجال نمی دهد و از دری دیگر پاسخ می دهد. از کودکی می گوید و رنجهایی که کشیده و کوچ ناگزیری که از ایران داشته. از هنری که آموخته و ارتباطی که با سازش داشته است. برادران اسپندار هم به جمع ما می پیوندند، یکی کشاورز است و دیگری بنا. از پسرها، درباره اینکه ساز نزده اند، می پرسم. یکی می گوید موسیقی را دوست ندارد اما دیگری کمی دونلی نواخته است.

وقت ساز است. لیکو و ذهیروک. اینها آوازهای هجرانی بلوچ هستند و البته نقش مد را نیز در موسیقی بلوچی ایفا می کنند.اسپندار دونلی که به دست می گیرد، از خود بی خود می شود. نل در زبان بلوچی به معنای نی است و دونلی، دو نی مجزا از هم است که همزمان نواخته می شود و یکی نقش واخوان دیگری را دارد. در بلوچستان ایران غیر از اسپندار،نوازنداگان معدود دیگری نیز دونلی میزنند،اما در بلوچستان پاکستان نوازندگان بیشتری وجود دارند. بامری به اصرار ما، همراه با ساز شیرمحمد، لیکو می خواند. صدایش زنگی دارد که از اعماق فرهنگ بلوچ برمی خیزد ،زنگی که عمیق ترین روایت را از هزارتوی این فرهنگ ناشناخته بازگو می کند.سبکبار و روان می خواند و خواندن مثل بلوچ بودن و حتی مثل بامری بودن برایش ساده است.بامری بیشتر اما به عنوان خواننده سوتی در منطقه شناخته شده است.

ماشاء‌الله بامری

سوت یا صوت ترانه ها و آوازهای مردمی بلوچستان است و غالبا در مراسم های شادمانی اجرا می شود و مضامین آن عموما تغزلی است.بامری اما سالها پیش گروه آوای دل ایرانشهر را به وجود آورد و این نوع موسیقی را بر صحنه بسیاری از فستیوال های موسیقی داخلی و خارجی به روی صحنه برد.از اسپندار در خارج از اتاقک گلی فیلم و عکس می گیریم و به باغ همسایه می رویم، کوچکتر اما سرسبزتر است. آفتاب به سمت افق می رود، از خانه شیرمحمد بیرون آمده ایم و راهی قبرستان قدیمی بمپور می شویم. قبرها در انتهای شهر، با صحراهای ماسه بادی پیوند خورده اند و زیر ماسه بادی ها دیگر از بسیاری از آنها نشانی نیست. قبرستانهای اهل تسنن بنا به سنت تدفین مردگان، بی نشان دفن می شوند، از قبرستان مسکوت با قبرهای فرورفته در ماسه و از تیغ آفتاب به زیر درختی پناه می بریم که «پیران» نام دارد. غذای اشتران و سایه یی در کنار قبرستان...

ماشااله بامری از مردگان و رفتگان می گوید. نمای «قلعه بمپور» از دور پیداست. به سمت قلعه حرکت می کنیم. «پور» همانطور که در فارسی ،در گویش بلوچی هم به معنای پسر است. ماشاالله بمپور را پسربم و این قلعه را قلعه کوچک ارگ بم کرمان می داند. در تقسیم بندی سرزمین «نیمروز» در گذشته های نه چندان دور ،کرمان مرکز این سرزمین پهناور بوده و بدیهی است که رابطه ای میان این ارگ ها بوده است.برخی روایات هم ساخت قلعه بمپور را به نادرشاه افشار نسبت می دهند.

از ساکنین کپرهای در راه آب می گیریم و از شکاف کنار قلعه ،بالا می رویم. تپه باستانی بمپور، مشابه تپه های باستانی ،به نظر چند دوره تاریخی را دربردارد. از بالای قلعه یک سو صحرا و شنهای روان و از سوی دیگر بمپور با نخلستانهای پراکنده اش پیداست. غروب شده است، از دل صحرا موتورسوارانی که چهره هایشان را پوشانده اند،از بیراهه های اطراف شهر به سمت بمپور می آیند. قبل از تاریکی هوا باید در شهر باشیم... به خانه مادرزن بامری می رویم. بلوچ اگر غریبه را «میهمان» ببیند، آنچه دارد را با او قسمت می کند. دست و صورت از غبار شستیم و همراه با ماشااله به ایرانشهر بازگشتیم. جاده ناامن است. دشتها و کشتزارها و نخلها در حجم متراکم شب، گم شده اند. صدای شب می آید، میان هیاهوی دو روز، شب سکوت پرمعنای فاصله یی است که انسان در حضور روزمره اش، خود را محک می زند.

 روز گذشته را مرور می کنم. ستارگان کویر بلوچستان، هر بار مرا راهنمای مسیری بوده اند که گمشده یی تازه بیابم که از گم شدنش خود بی خبر بوده ام! همچون سفر قبل که تا دورافتاده ترین روستاهای جنوب شرقی ایران از مسیر ناگان و اسفندک با دوست دیگری رفتیم و تجربه محفل پیر طریقت صاحبان و نقشبندی در روستای دهک سراوان در ذهنمان نقش بست؛ دیدار با درویش عبدالرئوف صاحب زاده،پیر طریقت که رباب می نواخت و غزل فارسی می گفت هرچند فارسی صحبت نمی کرد!یا در نوک آباد نیکشهر،دیدار با خانواده بلیده پیران قادری و آیین پیر پتر و حضور در مراسم مالد،تا ساحل چابهار،کمال خان هوت معروف به کمالان و لعل بخش پیک شاعران و خوانندگان بنام سنت پهلوانی بلوچ و همچنین غلام قادر رحمانی در جاسک و بسیاری دیگر،همه و همه گم شده هایی بودند که در این سرزمین شگفت انگیز بازیافته ام... به ایرانشهر رسیدیم، تنها هتل شهر، محل اسکان ماست و ما تنها مسافران هتل هستیم.

ایرانشهر و بمپور با همه فاصله اندکی که دارند براستی در دو دوره تاریخی متفاوت نفس می کشند. بمپور اگر هنوز در قالب و قاعده شهرهای سنتی بلوچستان جای می گیرد، ایرانشهر اما شهر تغییر یافته و هماهنگ شده با سایر تغییرات شهرنشینی در ایران است. همه چیز به سرعت در حال تغییر است؛ساختمان ها و خیابان ها،آدم ها،مناسبات زندگی و به طور کلی همه ویژگی های فرهنگی. خاصیت جوامع در حال گذار را اگر با بی کفایتی آنانی که باید به این حرکت شتاب گرفته نظم بدهند جمع ببندیم،نتیجه آن تصویر واضح همه شهرهای سنتی ایران است که در چند دهه اخیر نقش هویت خویش را باخته اند و رنگ بی هویتی گرفته اند.موسیقی هم که جزیی ازاین ویژگی ها و بخشی از فرهنگ شفاهی و در نتیجه آسیب پذیرتر است، در این عبور اجباری در معرض تغییر و فراموشی قرار گرفته است...

صبح به سمت محل کار بامری حرکت کردیم. ماشاالله کارمند اداره برق ایرانشهر نیز هست. سالهای آخر کار را می گذراند و بازنشستگی اش نزدیک است. تاکسی می گیریم، راننده ازمشکلات زندگی می گوید و کشاورزی بی رونق روستاهای اطراف، اینکه برای اندک وامی که برای کشاورزی می دهند، ماهها باید بدود و آخرهم وام نگیرد! همه، زمینهای کشاورزی را فروخته اند و به جای آن پیکان خریده اند! برای مسافرکشی در مسیرهای روستاهای اطراف تا شهر... به نیروگاه برق می رسیم تا بامری مرخصی روزانه اش را برای همراهی با ما بگیرد. پس از آن و همراه با او به بازار روز می رویم. سوزن دوزی های بلوچ، چشمهای هر کنجکاو علاقمند به فرهنگ های بومی را مجذوب می کند.بامری می گوید نمونه ای اصیل سوزن دوزی آنهایی است که مادران بلوچ برای جهیزیه دخترانشان می دوزند و آنها را باید در خانه های بلوچ یافت. از بازار برای یافتن «عمر سامی» نوازنده بنجو که بایستی از سراوان آمده باشد، به سمت کمربندی شهر می رویم. عیدگاه اهل سنت در راه است. با معماری مشابه مساجد در پاکستان وهندوستان و زمین وسیعی که محل خواندن نمازهای اعیاد است. در نزدیکی آنجا خانه یی بدون در و با دیوارهایی کامل نشده ،اما با محفلی گرم و صمیمی ، منزل بستگان عمر سامی است.

سوزن دوزی های دختران و زنان خانه را می بینیم، ظریف و اصیل است و با نمونه های قبل قابل قیاس نیست. عمر نیامده و ما باید به شهر بازگردیم. در راه کودکان شاداب در جوی آب شنا می کنند؛ تا همین دیروز در نهرهای پاکیزه کنار باغ ها و نخلستانها و حالا در جوی خیابان،در معبر ماشین ها و آدم ها.

به هتل بازمی گردیم . برای یافتن پسته های کوهی «کسور» و«بنه» از هتل بیرون می روم. کسور پیدا نمی شود و «پشک» و تنقلات محلی که سالها پیش دراین منطقه دیده بودم را دیگرمحلی ها هم نمی شناسند!

عصر، بامری به دنبالمان می آید. به بازار فروش اجناس دست دوم می رویم. از بازار مکاره شهر برای رفتن به بمپور ماشین می گیریم، باز هم پیکان جدید ایران خودرو!

درراه خوابم می برد و کنار خانه اسپندار از خواب بیدار می شوم. داماد شیرمحمد تنهاست و می گوید او هنوز بازنگشته است. از فضای حیاط و اطراف خانه، فیلم و عکس می گیریم و به سمت کشتزارهای اطراف می رویم ، بلکه او را بیابیم. گله گاوها و گاودار سالخورده، در راه نگاه دوربین را به سمت خویش می برد. شیرمحمد از دور می آید، سرحال است و سرزنده. به سمت زمینهای کشت می رویم. آب سد بمپور برای کشاورزی کانال کشی شده و از حاشیه زمینهای کشت می گذرد. پر است ازماهی و خرچنگ و گندمزارها و یونجه زارها و زمین های توتون، در دشت پهناور سرسبز در کنار این نهر مناظر دل انگیزی را رقم زده اند.
همسایه خوش آمد می گوید، برداشت شروع می شود. شتری در دوردست می چرد، غروب شده و برداشت هم تمام شده است . به خانه بازمی گردیم؛ چند عکس یادگاری و خداحافظی...

در ایرانشهر به خانه ماشاالله می رویم. رباب اصیلی از مکتب هرات افغانستان دارد.می گوید شاه رباب است. در بلوچستان ایران رباب در اکثر آنسامبل های بلوچی حضور دارد.در سیستان هم چلی ها رباب می زنند. اما مرکز اصلی نوازندگی رباب، افغانستان است . از خانه بامری به دنبال نوازنده هایی می رویم که قرار است شب از آنها ضبط هایی بکنیم. اول منزل«خداداد شکل زهی» نوازنده توانمند قیچک در خانه یی کوچک. با او به سمت خانه عمر سامی می رویم، نیامده و هنوز سراوان است ، به خانه «نواب روهنده» می رویم. نواب نوازنده دهلک است و مستخدم تنها کتابخانه عمومی شهر. در حیاطی بزرگ، اتاقی گلی را کرایه کرده و کودکش در وسط اتاقی خوابیده است.

به دوربینی که همراه داریم،بی وقفه از مشکلات زندگی اش می گوید، شاید جایی شنیده شود. به اتفاق به خانه یی می رویم که صبح برای دیدن سوزن دوزی ها آنجا بودیم. سازها را بیرون آورنده اند. ماشاالله و بهمن برای تدارک شام می روند، تنبورک را کوک می کنم و همراه با قیچک خداداد و دهلک نواب که با سخاوت و روی گشاده همراهی می کنند ،سازی می زنیم.تنبورک ساز زهی مضرابی بلوچستان،عموما ساز دست خوانندگان است که علاوه بر نقش واخوانی که در همراهی با گروه بازی می کند،ریتم را نیز برای خواننده نگاه می دارد.سازی بدون دستان بندی که با سازهایی مشابه در هندوستان نسبت دارد.

 بامری بازگشته است، تنبورک رابه او می سپارم و ساز و آواز شروع می شود . داوود ،فرزند ماشاالله که شاگرد نواب است، با دهلک در چند قطعه گروه را همراهی می کند، نغمه های سحرانگیز موسیقی بلوچ با صدای عمیق و کهنه ماشاالله و پنجه پرنغز خداداد و دستهای توانمند نواب هوش از سرمان برده است و فضای مغموم این خانه که از هیچ شکل یافته و غربت نواب و خداداد که از غریبی ما هم پررنگ تر است و آدمهای میهمان نواز این خانه و زندگی تلخشان، در میان اشعار غزل گون بلوچی که کمی از آن را می فهمیم، حالمان را سخت دگرگون کرده است.

ماشاء الله بامری

شب هشتم اردیبهشت به پایان رسیده. ماشاالله بامری ما را به هتل می رساند و می رود. فردا روز بازگشت به تهران است بازگشت به همه روزمرگی ها اما با انبوه خاطراتی که در ذهنمان متراکم است و دوستی های عمیق تری که یافته ایم ودر خلسه نغمه هایی که شنیده ایم، و ترانه هایی که زیر لب زمزمه می کنیم...


* روزنامه‌نگار و پژوهشگر موسیقی نواحی ایران
کد خبر 142356

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار