همشهری آنلاین: شهرها موجودات زندهای هستند، نه بهخاطر آسمانخراشها یا پلها یا اتوبانهایشان بلکه بهخاطر حافظههایشان، حافظههایی که در نقشههای رسمی پیدایشان نمیکنیم، اما گاهی در یک خیابان، در یک خانه یا حتی پشت یک در جمع میشوند. بعد ناگهان و یکباره یک فقدان همهچیز را تغییر میدهد و آن نقطه را تبدیل میکند به جایی که قلب شهر از آن نقطه بتپد. این شبها قلب تهران توی خیابان شهید «کشوردوست» میتپد.

باران ریزریز میبارید. خیابان شلوغ بود، اما شلوغیاش شبیه شبهای عادی تهران نبود. هیچکس عجله نداشت. آدمها آرام راه میرفتند. انگار هرکسی دلش میخواست بودنش در آن خیابان کمی بیشتر طول بکشد. این خیابان برای بسیاری از ما به انتظار گره خورده بود، به انتظار برای گرفتن کارتهای ملاقات، انتظار ایستادن پشت گیتها، چشمهای منتظر به سمت «بیت»، دیدارهای عمومی و آدمهایی که از شهرهای مختلف میآمدند تا «رهبر» شان را ببینند. خیابانی که مردم قبلترها از آن رد میشدند تا به او برسند، اما حالا خودش به «مقصد» تبدیل شده است. مقصدی برای دلتنگی، ماندن، گریهکردن و مرور خاطره مردی که بخشی از زندگی روزمره و زندگی عاطفی ما بود. خیابانی که از وقتی «او» رفته شکل دیگری گرفته است. آدمها دیگر فقط از کشوردوست عبور نمیکنند؛ میایستند، آرام قدم میزنند، به عکسها خیره میشوند، چای میخورند و بیصدا گریه میکنند. خیابانی که حس عجیبی دارد. اینجا شبیه خانهای است که صاحبش تازه رفته است و آدمها هنوز باور نکردهاند او دیگر در را به رویشان باز نخواهد کرد.

بعضیها فقط روبهروی رواق میایستند و نگاه میکنند. شبیه آدمی که بعد از رفتن عزیزی مدتها به پنجره خانهاش خیره میشود؛ انگار هنوز ممکن است چراغی روشن شود یا صدایی به کوچه سرریز کند. این وسط تکلیف اشکها و بارانها معلوم نیست و آدمها نمیدانند این قطرهها که روی صورتها جا خوش کرده رد باران است یا اشک! زنی میگفت: دلم فقط میخواست چند ساعت اینجا باشم. به اینجا که میآیم انگار به آقا نزدیکترم و من مدام فکر میکردم تمام چیزی که این روزها در کشوردوست جریان دارد همین «نزدیکبودن» است.

در امتداد خیابان جمهوری اسلامی موکب رواق چای میداد. بخار استکانها زیر نور زرد چراغها بالا میرفت و لحظاتی بعد در تاریکی شب حل میشد. مردم استکانبهدست آرام راه میرفتند. جلوی رواق میایستادند، چند قدم دور میشدند و دوباره برمیگشتند. درست مثل دل همین مردم! میخواستند از خیابان جدا شوند، اما دوباره برمیگشتند سمت همان خانه، همان در، همان خاطره، همان خیابان، حتی به قدر یک نگاه. باران هنوز آرام میبارید و باد نزدیک بود از زمین جدایمان کند.

کفشهایم را داخل پلاستیک گذاشتم و رفتم داخل حسینیهای که خیابان بود. صدای خیابان جمهوری و ماشینها پشت سرم دور شد. بوی باران توی مشامم پیچیده بود و هرکس در حال خودش سیر میکرد. بعضیها قرآن میخواندند، بعضیها فقط خیره مانده بودند و بعضیها اشک میریختند. داغ، آرام و سنگین میان جمعیت میچرخید و به دیواره قلبها میکوبید.

بالای سرمان درختهای توت ایستاده بودند؛ پیر و ساکت. انگار آنها هم سالها شاهد این رفتوآمدها بودند و به بخشی از حافظه این خانه تبدیل شده بودند. باد توتها را روی موکت انداخت. دست بردم تا آنها را بردارم که زن کناردستیام هم دست برد به جمعکردن آنها. ما غریبه بودیم، زیر باران، وسط مجلس روضه. نه حرفی زدیم و نه حتی درست به هم نگاه کردیم. فقط نشسته بودیم و در سکوت توتهای افتاده را آرام از روی موکت برمیداشتیم تا زیر پا له نشوند. دو تا آدمی که بهخاطر زخمهایمان شبیه هم بهنظر میرسیدیم.

رواق کمکم پر شد. عجیبتر از همه این بود که زندگی حتی وسط همان عزاداری جریان داشت. زن میانسالی که ردیف جلوی من نشسته بود درباره دخترش حرف میزد که تازه بچهدار شده و حالا نگران خرج زندگی بود. زن دیگری آهسته گفت: خود آقا همیشه میگفت بچه برکت خانه است... روزیاش را خدا میرساند. بعد هردو ساکت شدند و جمله همانطور روی هوا ماند، انگار که از گفتن آن پشیمان بشوند. آن شب دیدم مردم فقط برای عزاداری نیامدهاند. آنها زندگیشان را هم از وسط جنگ برداشته بودند و با خودشان آورده بودند؛ نگرانیها، خستگیها، بچهها، مدرسه بچهها، ترسها، اجارهها، گرانیها و همینطور امیدهای کوچک و بزرگشان را. انگار هنوز باور داشتند صاحب این خانه حتی بعد از رفتنش هم صدای زندگی روزمره آنها را میشنود. آن شب دیدم هیچکس غمش را تنها حمل نمیکرد. غم آرام و بیصدا میان جمعیت پخش شده بود. هرکس کمی از غم خودش را آورده بود و کمی هم از غم دیگری را با خودش میبرد.

وقتی صدای روضه در رواق پیچید، سکوت آهستهآهسته ترک برداشت. مردی پرچم ایرانش را کنار دستش و دستش را روی صورتش گذاشته بود و شانههایش میلرزید. جوانی سر پایین انداخته بود و اشکش را پنهان میکرد. زنها چادرها را جلو کشیده بودند و آرام گریه میکردند. کسی بلند ضجه نمیزد. غم بیصدا فاصله میان مردم را پر کرده بود. روبهرو و بالاسر تصویر بزرگی از آقا نصب شده بود. با همان نگاه آرام و آشنای همیشگی. مردم مدام به عکس نگاه میکردند. آخر عکس آدمها بعد از رفتنشان فرق میکند. تا وقتی هستند تصویرشان بخشی از زندگی روزمره ما است، اما بعد از فقدان، آدمها در همان قابها دنبال چیزی میگردند که هنوز باقی مانده باشد. انگار همه منتظریم عکس ناگهان جان بگیرد و دوباره صدایش را بشنویم. باد تندی دوباره توتها را روی موکت انداخت. زن گفت: «این توتها امسال نباید میرسیدند، اما رسیدند». راست میگفت. چیزی نگفتم و فقط به درختها نگاه کردم. زندگی حتی وسط بزرگترین اندوهها راه خودش را میرفت. درختها میوه میدهند، باران میبارد، بچهها به دنیا میآیند و آدمها دور هم جمع میشوند تا از دلتنگیشان کم کنند!

وقتی از رواق بیرون آمدم، دل آسمان هنوز سبک نشده بود. خیابان شلوغتر شده بود. مردم برای هم جا باز میکردند، چای تعارف میکردند، کنار هم راه میرفتند، گریه میکردند یا ساکت بودند. غم میان همه میچرخید بیآنکه معلوم باشد سهم هرکس دقیقا چقدر است. یک اندوه بزرگ مثل شب روی تمام آدمها کشیده شده بود. چند نفر زیر باران ایستاده بودند و هنوز به ساختمان نگاه میکردند، همانطور که آدم بعد از رفتن عزیزی دلش نمیآید زود از خانهاش دور شود. کشوردوست حالا دیگر فقط یک خیابان در تهران نیست. برای خیلیها اینجا حالا شبیه خانهای است که صاحبش رفته، اما مردم هنوز چراغهاش را خاموش نکردهاند. باران آرام روی آسفالت خیابان مینشست. بخار چای در هوا گم میشد، اما مردم هنوز از خیابان دل نمیکندند. خیابانی که بعد از شهادت او شبیه خودش شده بود؛ خانهای برای پناه، خانهای برای مردم که این روزها و شبها و همیشههای بعد از این قلب شهر از آنجا میتپد.
نظر شما