همشهری آنلاین - ثریا روزبهانی : او که سالها در متن حوادث امنیتی کشور نان بازوی اخلاص میخورد، ثابت کرد که میتوان در بالاترین قلههای مدیریتی بود، اما در کوچههای خاکیِ نظامآباد، همچنان جزو "مردم" باقی ماند. این قصه، روایت انسانی است که "اشداء علی الکفار" را در میدان جنگ و "رحماء بینهم" را در متن زندگیاش به تماشا گذاشت.

جمعه ها کوچه را جارو می زد
وقتی از شهید علیرضا بیات سخن گفته میشود، بسیاری ممکن است ابتدا به مسئولیتهای امنیتی و مدیریتی او فکر کنند. سالهایی طولانی در عرصههای حساس کشور حضور داشت، او در تصمیمگیریهایش بیش از هر چیز به «تکلیف» فکر میکرد، نه به آسایش یا موقعیت شخصی. اما نزدیکانش معتقدند برای شناخت واقعی او باید از جایی سادهتر شروع کرد. از همان کوچهای که در آن زندگی میکرد.
بیش از چهل سال در یک خانه زندگی کرد، اما همسایهها تا آخرین لحظه ندانستند مردی که جمعهها کوچه را جارو میزد و درختها را آب میداد، یکی از اصلیترین ستونهای امنیت این کشور است. شهید بیات، معاون شهید دکتر علی لاریجانی در دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی و از نخبگان وزارت اطلاعات و رئیس سابق سازمان حج و زیارت بود. او در یکی از عملیاتها، نزدیک به ۲۵۰ جاسوس آمریکایی را شناسایی کرد.
همسایه های نمی دانستند او مسئول هست
محمدعلی بیات، برایمان از ساده زیستی پدر شهیدش میگوید: «پدرم در خانواده سادهای در محله نظامآباد تهران بزرگ شد. پدری نجار و خانهای معمولی. شاید همین پیشینه باعث شده بود که حتی پس از رسیدن به جایگاههای مهم، همچنان همان روحیه مردمی را حفظ کند. اگر بخواهم پدرم را خیلی کوتاه معرفی کنم، میگویم «حاج علیِ امام حسین». ریشه بسیاری از ویژگیهای اخلاقی و رفتاری پدرم در همین دلدادگی عمیق به اهلبیت(ع) شکل گرفته بود. برای شناخت شخصیت شهید باید به همان تعبیری رجوع کرد که قرآن درباره مؤمنان راستین به کار میبرد؛ «اشداء علی الکفار و رحماء بینهم». مردی که سالها با گروهکها و شبکههای جاسوسی مقابله کرده بود، در زندگی شخصیاش انسانی بهشدت رقیقالقلب و دغدغهمند مردم بود. او در دهه ۶۰ وارد عرصه فعالیتهای امنیتی شد و سالها در حوزه مقابله با گروهکهای تروریستی، بهویژه گروهکهای منافقین، فعالیت داشت. بعد از آن نیز در حوزههای مختلف اطلاعاتی و ضدجاسوسی مسئولیتهایی بر عهده گرفت.
با وجود این سابقه طولانی، هیچگاه نشانی از سردی و خشونت در رفتار روزمرهاش دیده نمیشد. گاهی تصور میشود کسانی که سالها در چنین فضاهایی کار کردهاند، به مرور دچار قساوت میشوند. اما پدر من دقیقاً نقطه مقابل این تصور بود. آنقدر دلنازک بود که وقتی در سفر حج وضعیت مالی برخی زائران ایرانی را میدید که با حساب و کتاب خرید میکنند، میگفت گاهی دلم میشکند و گریهام میگیرد. با اینکه سالها مسئولیت داشت، هیچوقت از رفتارش نمیشد فهمید چه جایگاهی دارد. در دوران فعالیتش در وزارت اطلاعات بالطبع با متهمان امنیتی هم سرو کار داشت. به معاونش گفته بود وقتی میخواهید متهمی را احضار کنید فکر کنید جایتان عوض شده و شما متهم و او افسر اطلاعات است. به نوعی با آنها رفتار کنید که دوست دارید با شما رفتار شود.
همچنین کوچکترین کارهای خانه و محله را خودش انجام میداد. جالبتر اینکه با وجود سالها زندگی در همان خانه، بسیاری از همسایهها تا زمان شهادتش نمیدانستند از مسئولان کشور است. او همیشه خود را فقط «کارمند» معرفی میکرد و از بیان موقعیت واقعیاش پرهیز داشت. اما همسایهها تازه بعد از شهادتش فهمیدند که او در چه سمتهایی خدمت کرده است. در نگاه او، احترام به مردم و همسایهها بخشی از ایمان و سبک زندگی بود؛ چیزی که نه در سخنرانیها، بلکه در رفتارهای ساده روزمره خودش را نشان میداد.»
خدا آرزویش را امضا کرد
شهید بیات یک آرزوی پنهان داشت. همسایگی با حضرت عبدالعظیم (ع). سالها پیش، وقتی از کنار مزار دوست و همکارش در آن صحنِ مبارک رد میشدند، با حسرتی عاشقانه گفته بود: «جای خیلی خوبی است!» اما همانجا اضافه کرده بود: «خوبیت ندارد ما که دستمان میرسد، بخواهیم برای خودمان قبر بخریم.»
پسر شهید با یادآوری این خاطره، میگوید: «بعد از شهادت، در بهت و حیرت بودیم. نمیدانستیم چه کنیم. در همین حال، آقای قاضیعسگر، تولیت محترم آستان، شخصاً وارد عمل شدند. ایشان بیآنکه از آن آرزوی پدر باخبر باشند، مکان خاصی را برای دفن پدرم در نظر گرفتند. وقتی محل پیشنهادی را به خانواده نشان دادند، خشکمان زد. گفتم این همان نقطه است؟ همان جایی که پدر سالها پیش نشان داده بود.»

اگر بد شد، بگو بیات گفته!
«پدرم همیشه میگفت "در طریقت ما رنجیدن کفر است" واقعاً هم همینطور بود؛ نه کسی را میرنجاند و نه از کسی میرنجید. حتی اگر در کارهای مدیریتی مجبور میشد تصمیمی بگیرد که ممکن بود کسی را ناراحت کند، هیچوقت برخورد شخصی نمیکرد.» فرزند شهید با بیان صحبتهای پدر از ویژگیهای رفتاری خاص او سخن میگوید: «خط قرمز پدر این بود که کسی از او دلگیر نشود. در محیط کاری نیز دو اصل برای او بسیار جدی بود: حقالناس و حلال و حرام.»
او توضیح میدهد: «در حوزه کاری پدرم، یک تصمیم ممکن بود زندگی افراد زیادی را تحت تأثیر قرار دهد. به همین دلیل همیشه تأکید میکرد که باید بسیار مراقب حقالناس بود. هم خودش در مورد این موضوع حساس بود و هم از همکارانش همین انتظار را داشت. در نگاه پدر، خدمت به زائران خانه خدا صرفاً یک وظیفه اداری نبود؛ نوعی توفیق و مسئولیت معنوی به شمار میآمد. او خطاب به عوامل کاروانها و نیروهای اجرایی گفته بود: «نه اینکه بخواهید بیمنت خدمت کنید؛ شما باید منت بکشید که اجازه خدمت پیدا کردهاید.»
در تربیت فرزندانش نیز رویکرد خاصی داشت. برخلاف بسیاری از پدرها که در انتخاب رشته، شغل یا مسیر زندگی فرزندان دخالت مستقیم میکنند، او ترجیح میداد از دور نظارهگر باشد. هیچوقت دست ما را نمیگرفت بگوید از این راه برو. ما خودمان درس خواندیم، شغل انتخاب کردیم و مسیرمان را رفتیم. او فقط از دور مراقب بود. او میگفت: «نون بازوی خودت را بخور.» یعنی هیچوقت اجازه نمیداد از موقعیت یا ارتباطات او برای پیشرفت استفاده کنند. در محیط کاری هم جملهای داشت که میان همکارانش معروف بود: «این کار را انجام بدهید؛ اگر بد شد بگویید بیات گفت، اگر خوب شد بگویید خودمان کردیم. این جمله نشاندهنده روحیه مسئولیتپذیری او بود؛ اینکه مسئولیت شکستها را بپذیرد اما موفقیتها را به نام دیگران ثبت کند.»

شناسایی پدر از روی محاسن صورت
روز قبل از شهادتش، تیم حفاظتی خود را مرخص کرده و گفته بود احتمال هدف قرار گرفتنش زیاد است. وقتی خبر حمله و شهادت دکتر لاریجانی منتشر شد، خانواده احتمال میدادند او نیز در میان شهدا باشد.
فرزند شهید خاطرات تلخ لحظه شهادت پدر را بیان میکند و میگوید: «آن روز وقتی با او صحبت کردم، لحنش طوری بود که انگار دارد بار سنگینی را زمین میگذارد. به او گفتم بابا شرایط سخت است و شما مدام برای حضور در جلسات باید به مکانهای مختلف بروید، چرا محافظها را مرخص کردی؟ گفت: "اگر بخواهیم به این حرفها و موضوعات توجه داشته باشیم، کار سخت پیش میرود و کارها روی زمین میماند. " وقتی خبر حمله و شهادت دکتر لاریجانی اعلام شد گفتیم شاید پدر آنجا نبوده باشد، اما چنین نبود. جستوجو در منطقه پردیس آغاز شد. پیکرهایی پیدا شدند که آتش و انفجار، شناسایی را به یک معما بدل کرده بود. چند ساعت در بیخبری گذشت تا سرانجام در محل تفحص، پیکرها مشخص شد. باورکردنی نبود. مسئولان تفحص با تردید به ما نگاه میکردند. گفتند باید دقیق نگاه کنید. یک پیکر مجهولالهویه بود. من پدرم را، مردی که سی و اندی سال با او زندگی کرده بودم، از روی لباس نمیشناختم؛ چهرهاش قابل شناسایی نبود، اما وقتی به جزئیات بدنش دقت کردم، بغض فروخورده ترکید. چون صورت پدر را اصلاح میکردم از روی جنس محاسن و نشانههای خاص ظاهری، او را شناختم.»
او که در زندگی، هرگز نمیخواست کسی از مسئولیتهایش باخبر شود، در لحظه شهادت هم میخواست گمنام بماند. انگار میخواست بگوید: من همان "کارمند سادهای" بودم که همیشه میگفتم.
روی پای همسایه افتاد تا «حقالناس» بر زمین نماند
قصه «حقالناس» برای شهید علیرضا بیات، معاون شهید لاریجانی، فراتر از کلمات کتابهای فقهی بود تا جایی که حتی برای حلالیت طلبیدن کمر خم میکرد. همسر شهید، سبک زندگی و منش او را روایت میکند و میگوید: «همیشه خودش را جزئی از مردم میدانست. با اینکه سالها مسئولیت داشت، اما در رفتار روزمرهاش کوچکترین نشانهای از فاصله گرفتن از مردم دیده نمیشد. در خانه و محله، رفتارهای او بسیار ساده و صمیمی بود. جمعهها معمولاً خودش به کوچه میرفت، درختها را آب میداد و جلوی خانه را جارو میکرد. جارو کردن جلوی خانه فقط به خانه خودشان محدود نمیشد، معمولاً جلوی خانه همسایهها را هم جارو میکرد. برایش مهم بود که کوچه تمیز باشد و رفتوآمد مردم با آسایش انجام شود. یکی از طبقات منزل ما حسینیه است و برنامههای هئیت در آنجا برگزار میشود.
این توجه به همسایهها فقط در کارهای روزمره خلاصه نمیشد. رعایت حقوق همسایگی برای او موضوعی جدی بود، تا جایی که اگر احساس میکرد برنامههای هئیت ممکن است مزاحمتی ایجاد کند، شخصاً پیگیر دلجویی میشد. یکبار یکی از همسایهها از رفتوآمدهای خانه ما گلایه کرد. چند نفر هم همانجا ایستاده بودند. علیرضا ناگهان روی زمین خم شد، به حالت سجده افتاد و پای آن خانم را بوسید و گفت "ببخشید اگر اذیت شدید. حلالمان کنید. " رفتارش نشان میداد که او حقیقتاً خودش را بدهکار مردم میداند. او برای خودش شأنی قائل نبود و وقتی کسی برای خودش جایگاهی قائل نباشد، تواضع برایش نه یک مأموریت، که یک نفس کشیدن ساده است.»
در واقع شاید مهمترین تصویری که از شهید علیرضا بیات در ذهن اطرافیانش باقیمانده همان تصویر سادهای است که جمعهها در کوچه دیده میشد، مردی که با شلنگ آب یا جاروی دستی، بیهیچ تکلفی در حال رسیدگی به کوچه و همسایهها بود نه یک مسئول.

مراقب دل مردم بود
مسئولیتهای بزرگ شهید علیرضا بیات، معاون شهید لاریجانی، هرگز مانع نشد تا حواسش به شاد کردن دل یک کارمند ساده با گرفتن کیک تولد در مکه یا دلشکستگی یک همسایه نباشد. فرزند شهید در این باره میگوید: «در کنار این روحیه مردمی، ویژگی دیگری نیز در زندگی پدرم برجسته است. او توجه دقیقی به جزئیات داشت. هیچگاه به بهانه مسئولیتهای بزرگ، از مسائل کوچک غافل نمیشد. نمونهای از این نگاه را میتوان در آخرین سفر حج او دید. با وجود پیچیدگیهای فراوان اجرایی شغلیاش و مصادف شدن حج سال گذشته با ایام جنگ ۱۲روزه و مشکلات بازگشت زائران، در همان شلوغیها متوجه شده بود که روز تولد یکی از نیروهای ساده دفترش است. گفته بود یک کیک بگیرید تا برایش جشن کوچکی بگیریم. با آن همه مسئولیت و فشار کاری، یادش نرفته بود که دل یک نفر را شاد کند. همچنین وقتی مطلع شد که دختر یکی از فرماندهان در این سفر معنوی حضور دارد و پدرش در جنگ ۱۲روزه شهید شده است، هرروز پیگیر وضعیت دختر شهید بود و از مسئول دفترش درباره محل اقامت و شرایط او سؤال میکرد تا مطمئن شود مشکلی ندارد. هیچوقت به خاطر کارهای بزرگ، کارهای کوچک را رها نمیکرد. از نگاه خانواده، همین رفتارهای به ظاهر ساده بود که شخصیت واقعی او را شکل میداد؛ مردی که سالها در میدانهای سخت خدمت کرد، اما در زندگی روزمرهاش با همان دقت و حساسیت، مراقب دل مردم بود. از دوستانش شنیده بودم که در یکی از مأموریتها، در نقطه صفر مرزی و در مسیر عبور از یک رودخانه فصلی، کامیونی که حامل تجهیزات بود هنگام عبور در گودالی گیر کرد. زمین گلآلود بود و هرچه راننده تلاش میکرد، چرخها بیشتر در گل فرو میرفتند. در همان شرایط، شهید بیات که در آن مأموریت رئیس بود بدون هیچ تردیدی از خودرو پیاده شد. بیل را برداشت و شروع کرد به خالی کردن گل و خاک از جلوی چرخها. حتی با دست هم کمک میکرد تا مسیر باز شود. این رفتار برای شهید بیات استثنا نبود. او اساساً برای خود جایگاه مدیریتی جداگانهای تعریف نمیکرد. محل استراحتش در مأموریتها همان جایی بود که دیگر نیروها بودند و از امکانات ویژه یا فضای جداگانه استفاده نمیکرد. برای او مدیریت به معنای دستور دادن از فاصله نبود، بلکه حضور در کنار نیروها و شریک شدن در سختی کار بود.»

نظر شما