همشهری آنلاین - سیدسروش طباطباییپور: ماجرا از این قرار بود که در کلاس مجازی هفته گذشته، پس از خوشوبشهای اولیه، محمدرضا و صدرا میکروفنهایشان را روشن و به نمایندگی از دیگر بچههای مدرسه صلحا، مرا به جشنی باشکوه دعوت کردند؛ جشن هفته معلم؛ اما به شکلی متفاوت!
از شما چه پنهان، بعد از ۲ماه کلاس مجازی، دلم برای تکتک بچهها تنگ شده بود، اما حسابی سرم شلوغ بود و بعید میدانستم که بتوانم در جشنشان شرکت کنم؛ بهخصوص که تصورم میکردم قرار است مثل هر سال در مدرسه دورهم جمع شویم و تقدیر و تشکری و هدیهای و شامی و خلاصه تمام! و تا آمدم ماجرا را با یک «نه» محکم ختم به خیر کنم، یکهو شاخکهایم تیز شد! محمدرضا گفت قرار است جشن بزرگداشت معلم، امسال به شیوهای خاص برگزار شود؛ جشنی با حضور بچهها و معلمها در میدان هروی تهران، ساعت ۸شب، درست وقتی که مردم برای حمایت از رزمندگان، میدانهای شهر را پر کرده و برای بزرگداشت وطن، دورهم جمع شده بودند!
«نه» گفتن، در زبانم نچرخید و کسی با اشتیاق از درونم گفت: «وای... چه ابتکاری... چه جشن وطنی باشکوهی... حتما... ا. حتما میآیم... آن هم باعشق!»
شب موعود رسید و سر ساعت۸ شب در ضلع جنوب غربی میدان، حاضر شدم. از دور بچهها را میدیدم که با چه شوری، برای پذیرایی از معلمهایشان، بدو بدو میکنند. یکی هدایا را آورده بود و دیگری شیرینی و یکی کتابها و یکی لقمهای تعارفی و البته به رسم روزهای دانشآموزی، یکی هم بساط برف شادی را فراهم کرده بود. معلمها هم آهسته آهسته به جمع بچهها اضافه شدند، یکی با پرچم ایران و دیگری با خانواده و یکی هم مثل من تنها و البته شگفتزده!
زمان به سرعت میگذشت و در میان شعارها و شعورها و میدانداری مردم، بچهها به هم لبخند میزدند و به معلمهایشان خیر مقدم میگفتند و وقتی یخشان باز شد، گپوگفتها درباره روزهای جنگ آغاز شد و سخن به شبهای میدانداری رسید. از ترسها و امیدها گفتیم و درباره وطنپرستی شنیدیم! و بحث به شرح وظایفمان در دوران جنگ و صلح رسید و به پرچمداری در میدان علم و عمل؛ اینکه پس از پشت سر گذاشتن این روزهای سخت، چگونه وطنمان را بسازیم، حتی اگر بسوزیم!
خلاصه جای همه خالی که جشن بزرگداشت هفته معلم، امسال در میدانی واقعی برگزار شد که یک سوی آن، دانشآموزان و معلمها ایستاده بودند و سوی دیگرش، وطن!

نظر شما