همشهری آنلاین- سحر جعفریان عصر: آنهایی که بلیتهای کنسلشده، پروازهای لغو شده و مسیرهای چندروزه هم نتوانست مانعشان شود. از جوانی که از فرانسه خودش را به تهران و پرچم گردانی چهارراه ولیعصر(عج) رساند تا مادری که دو شبانهروز میان استانبول و وان و قطار بازگشت سرگردان شد، روایتها ۶۳۰ هزار نفری که در زمان جنگ به ایران آمدند، همه به یک نقطه ختم میشود: «باید برمیگشتیم.»
مسیر سخت بود اما برگشتم
عشق به فرزند وقتی با عشق به وطن گره بخورد، تبدیل به معجونی از دوست داشتن میشود؛ درست مانند حس و حالی که خانم زندی در سفر پر پیچ و خمش از آلمان به تهران طی کرد.
او در این رابطه به همشهری میگوید: «من برای این سفر از قبل برنامهریزی کرده بودم اما پرواز ما مصادف شد با روز اول جنگ. تمام بلیطها کنسل شد، ۲ هفته منتظر موندم، بعد اتفاقی یک ویدئو در اینستاگرام دیدم که گفت مرزهای زمینی ایران باز هست. وقتی این خبر رو دیدم، گفتم توکل به خدا، برمیگردم پیش مردم و بچههام.»
مسیری که زندی طی کرد، چندان آسان نبود اما این مادر به وطن بازگشت: «از آلمان هوایی اومدیم استانبول. نزدیک به ۳ ساعت در استانبول معطل شدیم تا سوار هواپیما وان بشیم. به وان که رسیدیم چند ساعت در راه آهن منتظر شدیم تا قطار حرکت کنه. تقریبا ۲ روز، کل این مسیر طول کشید.»
این مادر لحظه سال تحویل را در کنار ایرانیهای دیگر و در قطار مسیر بازگشت به وطن، نو کرد: «توی راه نمیترسیدیم، چون این عشق آنقدر زیاد بود که هیچ ترسی وجود نداشت. توی ایستگاه قطار هم پر از آدمایی بود که مثل ما برگشته بودن و میخواستن وارد ایران بشن. ما با هم سال را در قطار نو کردیم، خیلی فضای خاصی بود.»
دلواپسِ دور از خانه
خبر حمله به ایران را چند ساعت بعد از وقوع آن شنید؛ درست وقتی که از حسابرسی به فاکتورهای شرکت کلافه شده بود. کتایون خسروی، فنجان قهوهاش را برداشت و کنار پنجره نیمه باز محل کارش در خیابانی در مسکو ایستاد تا سرش هوایی بخورد: «بیشتر از ۲۵ ساله که مسکو زندگی میکنم؛ تاجرم...ولی هیچوقت به اندازه اون روز، کلافه نبودم. دلم شور میزد...». تا اینکه مارینا (دوستش) خبر جنگ را به او رساند: «نگران خانوادم بودم...نه تماس تلفنی و نه تماس اینترنتی میتونستم باهاشون بگیرم...هیچ پرواز و هواپیمایی هم نبود.» تا پایش به ایران برسد کارش خبرخوانی بود. ۷ هزار کیلومتر دور از خانه و خانوادهاش بود: «بعد از یه مدتی تونستم بلیت پرواز مسکو-آذربایجان تهیه کنم. از آذربایجان هم زمینی اومدم ترکیه و مرز بازگان و بعد هم تهران...توی مسیر، چیزایی دیدم و شنیدم که دیگه فقط، نگران خانواده خودم نبودم...نگران همه بودم، مردم و ایران...». کتایون از سر همین نگرانیها، چند شب به جمع تجمعکنندگان پیوسته و در جواب آنها که گفتند «تو یا دیوونهای که توی این شرایط برگشتی ایران و یا آدم سیاسی هستی» یک جمله گفته: «نه دیوونه و نه سیاسی؛ ایرانیم.»

حساب پرچم و خاک، جداست
روز بیستم جنگ تحمیلی سوم است و همه فکر و ذکر افشین، بازگشت از فرانسه به ایران است. در مقابل دوستان و همکاران فرانسویاش که طی اقامت ۱۶ ساله یافته، سعی دارند او را از بازگشت منصرف کنند: «کجا میری وسط این جنگ؟»، «کشته میشی...» و «یه کم دیگه صبر کن، بالاخره با خانوادت حرف میزنی و آروم میشی». اما افشین غفاریان گوشش به این حرفها بدهکار نبود: «آروم و قرار نداشتم. احساس میکردم اخباری از رسانههای غیرایرانی میشنوم و میبینم دروغه...». بازیگر تئاتر است و از همان روز نخست جنگ، تصویر پروفایل خود را در شبکههای اجتماعی، پرچم ایران گذاشته: «از فرانسه تا استامبول را با هواپیما آمدم و بعدش با اتوبوس تا مرز بازرگان، ماکو، تبریز و تهران.» آنقدر دلتنگ و نگران ایران بود که اولین اقدامش بعد از رسیدن به تهران، پرچمگردانی در چهارراه ولیعصر(عج) بود: «شعار نمیدم، چاپلوسی هم نمیکنم ولی کاش همهمون، حساب پرچم و خاک رو از خیلی چیزا جدا کنیم.»
اول به پابوس امامرضا(ع) رفتم
مرتضی یک جوان دهه شصتی است که ۱۰ سال از شروع زندگیش در هلند میگذرد. او از همان اولین روزی که مسیر مهاجرت را انتخاب کرد، با خودش عهد کرد که هر ۶ ماه برای دیدن خانواده راهی ایران شود؛ حتی در میانه جنگ.
مرتضی در زمان جنگ ۱۲ روزه خود را به ایران رساند و در روزهای آتش بس جنگ تحمیلی سوم که شرایط برای پروازهای هوایی مهیا شد، با اولین پرواز از هلند راهی تهران شد. او در مورد دلیل بازگشتش میگوید: «وقتی آدم راه دوره، همه چیز سختتر میشه. همه سر جنگ ۱۲ روزه، هم این جنگ ۴۰ روزه حس کردم که باید برگردم و پیش خانوادهام و مردمم باشم.»
این جوان دهه شصتی توضیح میدهد: «اون روزی که پروازها باز شد، یک لحظه هم تعلل نکردم، با اینکه خانوادهام مدام میگفتن که برنگردم، من طاقت نیاوردم. باید این روزها برمیگشتم به وطنم. این بار هم که برگشتم، مثل همیشه اول به پابوس امام رضا(ع) رفتم.»
نظر شما