همشهری آنلاین- سحر جعفریان عصر: یک طرف میدان، چشمان درشت حنان پیداست و طرف دیگر، زهرا با تیلههای مشکی براق که میان سفیدی چشمانش میدرخشند، خیره مانده...گِرد میدان، چشمان دیگری هم از شجره طیبه، چیده شده؛ چشمان سبحان، علیرضا، آریا، سمیرا و...حتیماکان نصیری که هیچ از او لابهلای خروار جنگ یافتنشد... «چشمان میناب» در میدان تجریش پایتخت باز است و حالا یک روز آتشبس اردیبهشتیست و عقربههای ساعت دارند به ۱۱ و ۲۰ دقیقه میرسند؛ درست به زمان فرود آمدن نخستینموشک در مدرسه شجره طیبه میناب و بسته شدن یکی پس از دیگری همان چشمهای شرقی و معصوم. گزارش زیر، روایتیکوتاه از مواجه رهگذران تجریش با «چشمان میناب»، اثر چیدمانی که یادآور داغ میناب است.

میناب؛ ترجیعبند شعر جنگ سوم
منتهای دامنه رشته کوه البرز در میدان تجریش، شلوغ است؛ مثل همیشه…هیاهوی رهگذران شتابان، زائران دلتنگ آستان امامزاده صالح (ع)، دستفروشان با حراجهای باورنکردنی، مغازهداران با عطر ادویه و سبزیهای متفاوت و رانندگان خستهتاکسی در صدای بلند بوق و ترافیک، پیچیده و میانش گاهیصدای ساز و آواز پرویز، نوازنده خیابانی به گوش میرسد. پرویز یک ملودی آشنا از جنگ مینوازد: «دایه دایه وقت جنگه...». بعضی رهگذران برای بیشتر شنیدن ترانه محلیکمی پا سست میکنند و بعضی دیگر با بخشیدن چند اسکناس مچاله یا تانخورده ۵ و ۱۰ هزار تومانی میگذرند. هر بار که پرویز ترجیعبند ترانه را میخواند ناخودآگاه چشم میاندازد به چشمان میناب که گرداگرد میدان، تنگ هم، یکی بالا و یکیپایین داربست نصب شده و پشت دادهاند به درختان سرو. انگار جایی در دلش، قربان هر یک از ۱۲۰ دانشآموز مینابی میشودکه شنبه ۹ اسفند سال گذشته، ساعت ۱۱ و ۲۰ دقیقه هزار تکه شدند. مشابه احساس او را مادرانی دارند که دست به دست فرزندخود از آن حوالی میگذرند. مادرانی که تا چشمانِ میناب را مییابند با هول و هراس دست فرزندشان را میفشارند و بعضیشان، چیزهایی میگویند: «خدا صبر به دل پدر و مادراشون بده»، «داغش نصیب هیچ بنیبشری نشه».
تعطیلات ابدی مدرسه
ضلع شمال میدان، چند سرباز از نیروهای امنیتی کنار خودروی نفر بَر زرهپوش ایستادهاند. مسلحند و از صورتشان که با کلاه فیس نظامی سیاه رنگی پوشیده شده فقط چشمها و دهانشان دیده میشود. به اطراف آهسته قدم برمیدارند و همهجا را زیر نظر دارند. بنا بر ملاحظات امنیتی، کم حرفند. اما اگر کسی بپرسد: «میناب کجاست و اصلا ماجرای میناب چیست؟» یکیشان که احمد صدایش میکنند، پاسخ میدهد: «میناب دیگه خود ایرانه و ماجرای میناب هم ماجرای روسیاهی دشمنه.» ساعت کمی از ۱۲ میگذرد و آفتاب ظهر تجریش بر چشمان میناب، ملایم میتابد. دورتر از احمد و باقی سربازان، توران به زحمت کیسه پارچهای خریدش را که از پس چانهزنی با سبزیفروش بازارچه ازبرگموهای تُرد و کَنگرهای تازه، سنگین شده، میکشاند. همین که سر میچرخاند پی صدای «تاکسی، دربست...» چشمهایکمسویش به چشمان آفتاب خورده میناب میافتد: «بمیرم براشون که اون روز چشماشون پر بود از ترس و خاک...» اشک در چشمهای توران، لعاب میاندازد و صدای «تاکسی، دربست...» از خاطرش میرود. دورتر از توران نیز، چند مرد جوان با نگاه به چشمان میناب، اخبار غمانگیز آن را بازگو میکنند: «تعدادشون اونقدر زیاد بود که توی سردخونه بیمارستان جا نشده بودن...»، «نامردا، با تاکتیک دابل تَپ (دو مرحلهای یا دو ضرب) به مدرسه حمله کرده بودن...» و «مگه میشه از یه جسد، هیچی نمونه...».

قشنگتر از چشمان «فرنگیس»
ضلع شرق میدان، کسانی زیرلب رو به سوی چشمان میناب فاتحه میخوانند؛ آنها اغلب، زائران حرم امامزاده صالح (ع) هستند که استخوانی با زیارت، سبک کردهاند. مژگان و حسین هم از دور فاتحه میخوانند؛ زوجی میانسال که در آرزوی فرزنددار شدن به هر حرم، نذر نمک ادا میکنند. مژگان از سر همین آرزو و نذر و دلنازکیست که وسط فاتحهخوانی اشک میریزد. حمزه، چوب حراج زده به بساطش که پوشاک زنانه زمستانیست: «مشتریهاوقتی عکسای دانشآموزای میناب دور میدون تجریش رو میبینن، بهشون خیره میشن و غصه میخورن...» و حمزه نیز گاهی همراهشان به سوگ و همدردی میپردازد. ساعت حدود ۱۵ است و جای آفتاب اردیبهشت، ابرهای تیره آسمان را میگیرند. نگار و آیدا از مشتریهای بساط حمزه، آن حوالی منتظرند تا درخواست سفرشان توسط یک راننده تاکسی اینترنتی، پذیرفته شود. پیش از سر آمدن انتظارشان، نگار که کتابخوان است، میگوید: «قشنگنمثل چشمای فرنگیسِ کتاب بزرگ علوی...» و آیدا که گرافیست است، میگوید: «غم جنگ یه طرف، غم این چشما طرف دیگه.»
کوروش که چایفروش است به گفتن یک جمله بسنده میکند: «شنبه ۹ اسفند پارسال، نخواستنیترین شنبه دنیا بود.» و بعد چای تازهدم را استکانی ۳۰ تا ۵۰ هزار تومان میدهد دست مشتریهای خسته که بسیاریشان از رانندگان تاکسی پایانه ارم هستند. با غروبِ آفتاب، نم باران هم میآید. «چشمان میناب توغروب بارانی تجریش، تراژیکترین سبک هنریه» این را اسماعیل، کارگر یکی از قدیمیترین اسباببازیفروشیهای میدان میگوید که این روزها مدام فکر میکند، صاحبان چشمان میناب مانند همه کودکان جهان، دلشان بازی میخواست، نه مرگ.
روایت چیدمان شهری «چشمان میناب»
از داغ غم دانشآموزان میناب، اینستالیشن هنری (چیدمان شهری) با عنوان «چشمان میناب» در میدان تجریش پایتختاجرا شده است. رضا گلپایگانی، طراح و معمار این اثر با تاکید بر گرامیداشت یاد و خاطره ۱۴۶ دانشآموز و معلم شهیدشهرستان میناب، میگوید: «طرح «چشمان میناب» با همکاری موسسه هنری ـ رسانهای سوره امید و سازمان زیباسازیشهرداری تهران به اجرا درآمده تا هنر، روایتگر مظلومیت و بیگناهی کودکان در جنگ باشد.
در این چیدمان، تصاویری بزرگ از چشمهای کودکان به نمایش درآمده و بهگونهای طراحی شدهاند تا مخاطب را به مکث، تأمل و همدلی دعوت کنند. تمرکز بر عنصر «چشم» بهعنوان نمادی از احساسات انسانی، محور اصلی این اثر را تشکیلمیدهد.»
گلپایگانی، توضیح میدهد: « با آغاز جنگ، این دغدغه برایم به وجود آمد که چه کاری از دستم برمیآید و چگونه میتوانم نقشیدر حد توان خودم ایفا کنم. طبیعتاً هر فردی در چنینشرایطی احساس مسئولیت میکند، اما من امکان فعالیتنظامی نداشتم و به دنبال راهی بودم که بتوانم از طریق تخصصم اثرگذار باشم.»
گلپایگانی همچنین از دشواریهای اجرای این اثر میگوید: «بخشی از سختی کار به شرایط محیطی بازمیگشت. همزمانی اجرای پروژه با حملات، کار را پیچیدهتر کرده بود. با این حال، حضور مردم در کنار ما باعث دلگرمی میشد. حتی در شرایطی که صدای انفجار شنیده میشد، سعی میکردیمتمرکز خود را حفظ کنیم و کار را ادامه دهیم. در انتخاب تصاویر نیز تلاش کردم چهرههایی را برگزینم که هم معصومیتو هم شور کودکانه در آنها دیده شود.»
یکی از مهمترین نکات اجرای اثر، نحوه چیدمان اجزای تصویربود که گلپایگانی درباره آن میگوید: « اجزای صورت بهگونهای در کنار هم قرار گرفتهاند که فاصله میان آنها حس گسست و آسیب را منتقل میکند. جالب اینجاست که بسیاری از مخاطبان، بدون توضیح، خود متوجه این مفهوم میشوند.»
نظر شما