همشهری آنلاین - سیده کلثوم موسوی: شهید احسان جنگروی را اهل انفاق میشناختند. با اینکه دست و بالش تنگ بود، اما دستگیری از نیازمندان دلش را جلا می داد. از اینکه میتوانست گرهای از مشکلات دیگران باز کند و شب را با خیال راحت سر روی بالش بگذارد شاکر خدا بود. همیشه اول برای مردم و حال دلشان دعا میکرد. صفای دلش باعث شده بود از هر طیف سنی با او خو بگیرند. در سن ۲۰ سالگی ازدواج کرد و صاحب یک دختر ۴ ساله بنام کوثر شد، اما فقط ۴ سال توانست طعم شیرین پدر بودن را بچشد. او در۲۵سالگی دقیقا روز تولدش ۹ اسفند ۱۴۰۴ در محل کارش ستاد کل سپاه با اصابت موشک به قله شهادت عروج کرد. در این مصاحبه برادر بزرگ شهید محسن جنگروی از غم بزرگ خانواده میگوید.
در محله خراسان قد کشید
برادری که از غم هجران برادر سخن می گوید درد دارد، اما ابهت مردانهاش را حفظ می کند تا روحیه زنان خانواده تضعیف نشود. محسن جنگروی سخن را این گونه آغاز میکند: «دفترچه زندگی را از محله خراسان آغاز کرد، با درد مردم آشنا شد و در مساجد و پایگاههای بسیج خراسان قد کشید. در سن ۲۰ سالگی جشن عروسی برایش برپا کردیم، درست زمان کرونا و به اصرار احسان بساط عروسی به راه شد. هرچه اصرار کردیم که این زمان حساس کسی در عروسی شرکت نمیکند و هزینههایت هدر میرود، قبول نکرد که نکرد. انگار عجله داشت. انگار دنیا برایش به آخر رسیده بود و میخواست همه کارهای ماندهاش را به اتمام برساند. عروسی برقرار شد و یک ساعت گذشت. رفتم و سرش غر زدم و گفتم: دیدی کسی نیامد! گفت: صفا باشد داداش، همین که دور هم هستیم و مراسم برگزار شد را ببین! اما چند دقیقه ای نگذشته بود که سالن پر شد از جمعیت حتی بیشتر از آماری که دعوت کرده بودیم.»

از حقوق پایین ناله نمیکرد
جنگروی از زندگی معمولی برادر و دستان گرهگشای او چنین میگوید: «یک دختر ۴ ساله به نام کوثر دارد. زندگی معمولی داشت و و مستأجر بود، اما هیچ وقت گلایه و شکایتی از وضعش نداشت. هر زمان هم کسی مشکلی داشت تمام تلاشش را میکرد تا گره از کار او باز کند. دعای قلبیاش شادی دل مردم بود. حتی بخشی از حقوقش را کنار میگذاشت و برای تأمین ارزاق خانوادههای نیازمند صرف میکرد. دست و بالش تنگ بود، اما اهل انفاق بود و بسیاری بعد از شهادتش آمدند و به ما گفتند.» بعد از کمی مکث ادامه می دهد: «۹اسفند ۷۸ به دنیا آمد و در ۹ اسفند ۱۴۰۴ به شهادت رسید. احسان دارای قدرت جذب بسیار بالایی بود. دوستان زیادی از طیف های مختلف داشت که تعدادی از آنها به واسطه اخلاق و ایمان احسان، جذب و متحول شدند.»
احترام به پدر و مادر عاقبتبهخیرش کرد
محسن از میان خلقیات برادرش به ادب و احترامی که به پدر و مادرش داشت اشاره و تعریف میکند: «از همان دوران نوجوانی وارد بسیج مسجد الغدیر(روحانی) شد و به فعالیتهای فرهنگی در محیط بسیج و مسجد پرداخت. همیشه تمیز و مرتب بود و عطر میزد؛ هم رفتارش باعث جذب دیگران بود هم تمیزی و آراستگی او با بوی عطر خاصش نظر همه را جلب میکرد. یکی از دلایل عاقبتبهخیری آقا احسان احترام به پدر و مادرش بود. با تواضع فوقالعاده بالا مقابل پدر و مادر مینشست. انگار خودش را مچاله میکرد. من فکر میکنم همین احترام به پدر و مادر و تواضعش او را عاقبتبهخیر و شهادت را نصیبش کرد.»
آخرین آغوش برادرانه
همیشه آخرین دیدارها در ذهن میماند، آخرین دیدار برادرانه را جنگروی این گونه شرح میدهد: «دیدار آخرم با احسان برمیگردد به روز قبل از شهادتش در منزل پدری. چند بسته ارزاق برای نیازمندان جمعآوری کرده و آورده بود تا بین نیازمندان پخش کند. خواستم کمکش کنم، ولی اجازه نداد. ناراحت شدم. دید ناراحت شدم، مرا بغل کرد و گفت: داداش فدایت بشوم چطور اجازه بدهم تو که از من بزرگتری، وسایل سنگین را برداری؟ تو فقط برادری کن و برایم دعا کن عاقبتبخیری من به شهادت ختم شود؛ آخرین آغوش برادرانه و آخرین دیدارمان.»

لب تشنه اربا اربا شد
محسن جنگروی روضه جان رفته را این گونه سر میدهد: «برادرم اربا اربا شد؛ مانند اربابش امام حسین (ع)، بدنش تکهتکه شد و لب تشنه با زبان روزه به شهادت رسید. نوجوانانی که پای آموزشهای تربیتی و فرهنگی آن شهید نشسته بودند بعد شهادتش به منزل پدرمان آمدند و کلی در فقدان احسان گریستند و گفتند: ما قول میدهم راه شهید احسان را ادامه بدهیم.»
نظر شما