همشهری: در میان تلخیهای روزهای جنگ رضا ارجستانی، آتشنشان ایستگاه۵۳ آتشنشانی خاطره شیرینی روایت میکند :«روز دوم حمله ها بود که کلانتری۱۱۴ عباسآباد هدف قرار گرفت. ما برای امداد اعزام شدیم. خیابان پر از خاک و دود بود. کنار یکی از ساختمانهای نیمهویران زن جوانی را دیدم که صورتش خونی بود و وحشتزده به سمت ما میدوید. با صدایی لرزان پرسید: شما آتشنشان هستید؟ پیش از آنکه بتوانم پاسخ دهم، ادامه داد: من خوبم، اما این بچه را نجات دهید و نوزادی یکی، دو ساله را به آغوش من سپرد. متوجه شدم که دهان نوزاد پر از خاک است و نفس نمیکشد. خون از سرش جاری بود. بلافاصله نوزاد را روی کاپوت ماشین گذاشتم، خاک دهانش را با انگشت بیرون آوردم و عملیات احیای قلبی ریوی (CPR) را آغاز کردم. خوشبختانه پس از چند لحظه نوزاد به هوش آمد و شروع به سرفه کرد. بلافاصله از یک موتورسوار عبوری خواستم مرا به بیمارستان برساند. نوزاد را به بیمارستان رسالت رساندم و او را تحویل کادر درمانی دادم.»
آتشنشان با لبخندی که بر لبانش نقش بسته است، ادامه میدهد: «انگار خدا میخواست نتیجه کارم را ببینم. چند روز بعد، در نزدیکی همان محل، نوزاد را در آغوش پدرش دیدم. از حالش پرسیدم. پدرش ماجرا را اینطور تعریف کرد: «هنگام حمله ما در خودروی عبوری بودیم که انفجار شدیدی رخ داد. شدت انفجار باعث شد بچه از ماشین به بیرون پرتاب شود. بعدها شنیدم که یک آتشنشان جان او را نجات داده است.»
نظر شما