همشهری آنلاین - ثریا روزبهانی_ روزنامهنگار: کوچهها خاکی بود، زمینها بایر و رؤیاها دمِدست. فوتبال، پیش از آنکه به ورزشگاه و بستن قرارداد برسد، در همین فضا جان میگرفت و شوت اولش از کوچه و زمینهای خاکی شروع میشد. از زمینهای خاکی آبپاشیشده، توپهای پلاستیکی چندلایه و کفشهایی که در پای این فوتبالیستهای کوچک دوامی نداشت. برنامه تلویزیونی دروازه تهران اینبار روایتگر همین مسیر است. مسیر حمید درخشان، بازیکن پیشین تیمملی و سرمربی فوتبال، فوتبال را از کوچه پس کوچه های چهارراه عباسی شروع کرد و با خاطره و تلاش قد کشید و نامش را به سکوهای ورزشگاه آزادی رساند. او مهمان برنامه تلویزیونی همشهری شد تا در گفت وگو با مسعود فروتن از خاطراتش در تهران برایمان تعریف کند.

حمید درخشان وقتی از فوتبال حرف میزند، ناگهان زمان عقب میرود؛ به روزهایی که «حالوهوا داشت». خاطراتی که بوی خاک نمخورده و شور جمعهها را هنوز با خود دارد. درخشان درباره خاطرات کودکی خود میگوید: «چه روزهای خوبی بود و چه حالوهوایی داشت. آن موقع آنقدر خانه و ساختوساز نشده و خیلی جاها خاکی بود. در محله ما یک زمین خاکی بود که فاصلهاش تا خانه ما مثلاً صد قدم میشد. ما هر روز بعدازظهر آن زمین را آبپاشی میکردیم، بعد دروازه میکاشتیم، با گچ خطکشی و شروع میکردیم به بازی کردن. نمیدانید چه کیفی داشت. دنبال این بودیم که کی جمعه میشود، کی تعطیلی میشود که دوباره برویم. جمعهها بهخاطر این دوستداشتنی بود که تماشاگر میآمد. دور زمین میایستادند و نگاه میکردند که ما چهطوری در آن زمین خاکی بازی میکنیم. این بازی شور و حال داشت، اصلاً عشق دیگری داشت.»
تورنمنتهای روزهای جمعه محله عباسی
درخشان با حسرت از امروز یاد میکند: «دیگر زمین خالی خاکی وجود ندارد.» اما بلافاصله به خاطرهای پررنگ برمیگردد: «ما یک زمین خاکی خیلی خوب نزدیک سر پل امامزاده معصوم(ع) داشتیم. چهاردیواری بود و تماشاگرها میآمدند روی دیوار مینشستند. جمعهها بدون استثنا آنجا مسابقات برقرار بود. بین بچههای همان محله و محلههای دیگر مسابقه بود، عین یه تورنمنت. داور و لاینمن داشت حتی لباس ورزشی میپوشیدیم. واقعا کیفیت فوتبالش خیلی خوب بود. یک روز حتی بچههای پرسپولیس را آوردم آنجا بازی کردند. عشق فوتبال اونجا موج میزد. معمولا بازیها از صبح شروع میشد تا ظهر و بعدازظهر ادامه داشت تا تکلیف تیمها روشن بشود. یک عشقی بود که تیمها جمعه میخواستنند در این محیط بازی کنند.»

کنجکاوی های درخشان کار دستش داد
حمید درخشان، بازیکن پیشین تیم ملی و سرمربی فوتبال، از کنجکاویهایی که کار دستش داد میگوید. همچنین خاطرات شنیدنی و جذابی از بازیهای دوران کودکیاش دارد. از دعواهای دوستانه گرفته تا فرار کردن از دست مادر به خاطر پاره شدن لباسش در فوتبال. درخشان آنها را اینگونه روایت میکند: «در سنین کودکی، کنجکاوی و دقت بچهها بسیار بالا بود و بسیاری از مفاهیم را با یک بار آموزش میآموختند. ما فوتبال را از تلویزیون میدیدیم و قوانینش را یاد میگرفتیم. دیدن این مسابقات باعث میشد تا ما خطا، آفساید و سایر مقررات را به وضوح یاد بگیریم و بعداً در زمین خاکی همان قوانین را به صورت عملی تجربه کنیم. در بازیهای محله، گاهی اوتها نادیده گرفته میشد و بچهها به شکل گروهی و بدون محدودیت بازی میکردند.
گفتگوها و کلکها جزئی از بازی بود و فوتبال کوچک محله با قوانین خاص خودش انجام میشد. حتی در مواقعی که توپ از خط عبور میکرد، بچهها اعتراض میکردند و میگفتند داور ندیده، اما همین مسائل به جذابیت و هیجان بازی اضافه میکرد. در روزهای برفی و بارانی تردد در کوچهها دشوار بود و امکان بازی فوتبال نبود. با وجود این بچهها با تلاش از مسیرهای بازشده در برف عبور میکردند و غصه میخوردند که نمیتوانند بازی کنند. ترسهای شیرینی داشتیم. وقتی لباسهایمان پاره میشد، آنها را مخفی میکردیم و قبل از اینکه مادرمان متوجه شود، لباسها را میشستیم. ولی باید بگویم دست همه مادرها را میبوسم. با اینکه ته دلشان نگرانمان بودند، ولی اجازه میدادند، بازی کنیم.»

قهرمانی با کفش های قرضی
درخشان از خاطرات گل زدن با کفشهای قرضیاش یاد میکند و میگوید: «اوایل که جزو ۷۰ نفر بودم، یک پسر جوان دانشجوی دانشگاه تهران را روبروی خانهمان میدیدم. او بازیکن تیم هما بود و با پیکانش به دانشگاه میرفت و میآمد. من همیشه آرزو داشتم روزی هم دانشجو باشم، هم فوتبالیست، فوتبال بازی کنم و حتی ماشین داشته باشم. یک روز از او خواهش کردم کفش فوتبالش را به من بدهد. مادر گفت ممکن نیست، ولی با اصرار من موافقت کرد و او هم کفشها را داد. من تا صبح دو بار کفشها را واکس زدم، به عشق اینکه بعدازظهر بازی کنم. آن روز گل زدم و کفشها را همانطور تمیز به مادرم تحویل دادم و گفتم به او بگو که امروز با کفشهای تو گل زدم. این خاطره برای من نقطهای شد که دعوت به تیم ملی شدم.»
وقتی فوتبال همه چیز بود
او درباره دوران دبیرستان و علاقهاش به فوتبال میگوید: «زمانی که در دبیرستان بودم، دبیرستان من ابومسلم در امیریه بود و زمین فوتبال زیبایی داشت، به اندازه ۵ به ۵ که شبیه فوتسال بازی میکردیم. پایههای دروازه طوری بود که میتوانستیم بازی کنیم. شش و نیم صبح درهای دبیرستان را باز میکردند و من یارهایم را جمع میکردم تا زنگ ۸ صبح که میخورد، فوتبال بازی کنیم. نقدر فوتبال بازی کردیم که فوتبالیست شدیم. یادم است که در دبیرستان والیبال هم بود، اما کمتر به سراغش رفتیم، چون توپش گرانتر بود. توپ پلاستیکی را ارزان میخریدیم، ولی توپ والیبال چرمی خیلی گرانتر بود. قدرت خریدش را نداشتیم، پس با توپ پلاستیکی بازی میکردیم و گاهی دو توپ را روی هم میگذاشتیم. بسکتبال هم همینطور بود، توپش باید خریداری میشد و ابزار لازم داشت.» درخشان خاطرهای از شکست و انگیزه خود نیز بیان میکند: «قبل از باشگاه پیام، برای تست رفتم. مربی شناسنامهام را نگاه کرد و گفت برو، به درد فوتبال نمیخوری. از در باشگاه تا خانه گریه میکردم، اما بعدها که خودم مربی شدم، همین تجربه به من یاد داد که چطور با بازیکنها با صداقت و راهنمایی برخورد کنم. آن پدر وقتی از من تشکر کرد، فهمیدم چقدر تاثیر رفتار درست میتواند زندگی یک نفر را بسازد.»
درخشان چرا کشتی گیر نشد؟
درخشان ادامه میدهد: «من از کودکی کشتی را دوست داشتم. درتلویزیون همه فنون تختی را یاد گرفته بودم. در دانشگاه تمام رشتههای ورزشی را امتحان دادم و نمره ۲۰ گرفتم به جز کشتی که ۱۸ شدم. اما ساعت کلاس کشتی با زمان تمرین یکی بود به همین خاطر در این کلاس زیاد غیبت داشتم و استاد نمیخواست از ما امتحان بگیرد. بالاخره راضی اش کردم و امتحان دادم. استاد به من ۱۸ داد و گفت این نمره دادم چون نمره کامل برای قهرمانان کشتی است، اما تو هم خوب بودی! با این حال، استاد گفت نیازی نیست کلاسهای بعدی بیایی چون فنها را عالی اجرا کردی. علاقه من به کشتی همیشه بینظیر بود.»

درخشان دوست داریم، آلمان نرو!
حمید درخشان خاطرهای از روزهای حساس تصمیمگیری در فوتبالش روایت میکند: «آن زمان، به من و ناصر پیشنهاد بازی در آلمان را داشتیم و قرارداد هم تمام شده بود. سال ۱۳۶۴ در استادیوم علی پروین به من گفتند آخرین بازی را انجام دهم و برویم. روزنامهها هم نوشته بودند. ما رفتیم داخل زمین بازی کنیم. تماشاگران فریاد میزدند: «درخشان دوست داریم، آلمان نرو!» و «ناصر دوست داریم، آلمان نرو!» من به ناصر گفتم: «این عشق و علاقه مردم را چه جوری میتوانیم کنار بگذاریم؟ ولش کن، نمیخواهیم برویم.» و خدا را شکر که به عشق مردم نرفتیم آلمان. حالا میفهمم اگر آن موقع این کار را نکرده بودم، امروز که در خیابان مردم من را میبینند و با عشق و محبت استقبال میکنند، چه حس خوبی از دست داده بودم. ممکن بود با انتخاب مسیر دیگر، از نظر مالی وضع بهتری داشته باشم، اما بعضی چیزها نمیشود خرید؛ نمیتوان ارزش عشق و محبت مردم را با پول سنجید. این لحظهها ارزشمندترین داراییهای یک فوتبالیست هستند.»
حسی که قابل گفتن نیست
درخشان درباره رابطهاش با هوادارانش خاطرنشان میکند: «وقتی مردم من را صدا میکنند، حس عجیبی دارم. قشنگترین حس است. این عشق و محبت را با هیچ متر و مقیاسی نمیتوان سنجید. وقتی من را بغل میکند، انگار بچه خودش را در آغوش گرفته، آدم کاملاً حس میکند و با همه وجودش این عشق را منتقل میکند. من از این محبتها کیف میکنم. وقتی به خیابان میآیم و مردم مرا میشناسند، احساس میکنم همه مسیر سخت را ارزشمند کرده است.» او در پایان با یادآوری مسیرش از محلههای خاکی تا ورزشگاه آزادی میگوید: «حرف زدن از گذشته همیشه ساده نیست، اما وقتی یاد توپ پلاستیکی و زمینهای خاکی میافتم، ته دل آدم میلرزد. من از کوچههای خاکی چهارراه عباسی شروع کردم و به ورزشگاه آزادی رسیدم. هنوز وقتی از آن محله حرف میزنم، اشک در چشمانم جمع میشود. هنوز بوی همان خاک و شور و عشق فوتبال را حس میکنم.»

پرواز درخشان از مزدا
دعوت به تیم ملی جوانان نقطه عطف زندگی درخشان بود. درخشان تعریف میکند: «۷۰نفر برای تیمملی انتخاب شدند. بازیکن ها از بهترین باشگاههای ایران بودند مثل بانک ملی، راه آهن، پرسپولیس، استقلال و شاهین. بعد من از یک باشگاه دست دو به اسم مزدا دعوت شده بودم. همسایه ما برای دیدن مسابقه فوتبال به ورزشگاه شیرودی رفته بود و از بلندگوی آنجا اسم من را میشنود. باورم نمیشد و منتظر بودم تا روزنامه کیهان ورزشی با دنیای ورزش صبح چاپ شود. از صبح کله سحر جلوی کیوسک ایستاده بودم تا روزنامه بخرم و مطمئن شوم.
وقتی اسمم را در روزنامه دیدم، اشکم درآمد.» حمید درخشان درباره اولین تجربه دعوت به تیم ملی جوانان روایت میکند: «وقتی به خانه آمدم به مادرم گفتم: میدونی چه اتفاقی افتاده؟ گفت نه. گفتم: منو تیم ملی دعوت کردن. مادر گفت: تبریک بهت میگم، باریکلا، خیلی خوب. گفتم ولی من نمیروم. او پرسید چرا؟ گفتم: مادر، میدونی چه کسایی رو دعوت کردن، اصلاً نمیتونم با اونا برابری کنم. مادرم گفت: برو، اشتباه نکن، برو تلاش کن. اگر شد که شد، اگر نشد، بعد سالها نیایی بگی اگر میرفتم میتونستم موفق بشم چرا نرفتم. اون موقع بیشتر غصه میخوری و اذیت میشی. گفتم چشم، ولی من میدانم تیمهای خوب و گردنکلفت، گزینههاشون اونجا هست. قرار بود شنبه خودم رو به اردو معرفی کنم. صبح که رفتم دبیرستان، بعدازظهر به استادیوم کشوری در میرداماد رفتیم.
مادرم پولی به من داد و گفت: برو بیرون، ناهار بخور، جون بگیری، بعد برو سرتمرینت. این پول برای ناهار و کرایه ماشین هم کافی بود. بعد از ناهار رفتیم و دیدیم چه خبره آن موقع ۱۸ سالم بود. و از باشگاه مزدا بودم. اسم من در لیست بود و وقتی پرسیدن پستت چیه، گفتم فورورد هستم، سه تا پست میتونم بازی کنم: گوشه چپ، سنت، سمت راست. اما وقتی تمرین شروع شد و اسامی برای ترکیب خوانده شد، به من گفتن باید دفاع چپ بازی کنم. مربی خارجی که آمده بود انتخاب میکرد. من به او گفتم: آقا، پستم جلوست، من در پنج بازی که برای جوانان انجام دادم، چهار گل زدم، دفاع نیستم. مربی گفت: نه، باید دفاع چپ بازی کنی. گفتم باشه. آن روز گذشت و تعدادی از کسانی که آن روز آمده بودند، گفته شد دیگر فردا نیایند، اما اسم من در بین آنها نبود و باید فردا بیایم. روز بعد دوباره به خانه برگشتیم و خودمان را معرفی کردیم. دوباره لیست را بررسی کردند، من دفاع چپ بودم؛ روز قبل دفاع چپ بازی کرده بودم.
دوباره اسم من را پرسیدند و با توجه به اینکه برای مترجم خارجی کمی سخت بود، توضیح دادم که پستم فورورد است. سپس مربی گفت که باید دفاع وسط بازی کنم. من هم پذیرفتم و همان روز در دفاع وسط باهوش بازی کردم و بازی را به خوبی انجام دادم. روز بعد دوباره از من پرسیدند اسمت چیست و گفتند امروز برو گوشه چپ بازی کن. در آن قسمت بازی خوبی انجام دادم، پاس دادم و توپ به گل تبدیل شد. مترجم به مربی خارجی گفت اوکی، و خدا را شکر آن روز نمره قبولی گرفتیم و کسی به ما نگفت که باید خط خودی را ترک کنیم.
روز خوبی بود و در روزهای بعد نیز در همان پستها ماندگار شدیم.» حمید درخشان، بازیکن پیشین تیم ملی، درباره سفر به عربستان و خاطراتش از اردوهای تیم ملی میگوید: «یک روز دیدیم که جزو ۲۵ بازیکن ملی هستیم که قرار است اولین سفرمان به عربستان برای یک بازی دوستانه با تیم ارتش عربستان سعودی باشد. حالا باید تلاش کنیم تا جزو ۱۱ نفر اصلی تیم باشیم. وقتی به عربستان رفتیم، به ما کفش نو دادند و این خاطره کفش برای من بسیار خاص بود.»
نظر شما