او نه بمب را می‌شناسد، نه سیاست را و نه می‌داند چرا سقف‌ها باید بر سرِ گهواره‌ها خراب شوند. او فقط می‌داند که باید بجوید.

به گزارش همشهری آنلاین،در جغرافیایی که آسمانش به جای باران، آتش می‌بارد و زمینش ریه‌های سنگی خود را به روی انسان‌ها بسته است، قهرمانانی بی‌زبان، با چشمانی لبریز از غم و پوزه‌هایی خاک‌آلود، تنها پل میان مرگ و زندگی شده‌اند ؛ موجوداتی که میان بوی باروت و خون، به دنبال رایحه‌ی غریبِ «امید» می‌گردند.

این روزها وقتی صدای مهیب انفجار فرو می‌نشیند، تازه هولناک‌ترین سکوت جهان آغاز می‌شود؛ سکوت زیر آوار، آنجا که زمان در میان خروارها سیمان و آهن ایستاده و انسانی، با نفسی لرزان، به شمارش معکوس مرگ نشسته است، در این لحظاتِ سیاه که حتی تکنولوژی‌های روز دنیا هم در برابر حجم ویرانی کم می‌آورند، این «اوست» است که می‌آید؛ با چهار دست و پا، با قلبی که تندتر از ما می‌تپد و با وفاداریِ عجیبی که بوی بهشت می‌دهد.

او نه بمب را می‌شناسد، نه سیاست را و نه می‌داند چرا سقف‌ها باید بر سرِ گهواره‌ها خراب شوند. او فقط می‌داند که باید بجوید. پنجه‌هایش روی شیشه‌های شکسته می‌لغزد، سنگ‌های تیز پوستِ ظریف دست‌هایش را می‌درند و خون گرمش با خاک سردِ ویرانه‌ها آمیخته می‌شود، اما او متوقف نمی‌شود. او «لادو» است، او «هیرو» است؛ او همان جانِ فداکاری است که پوزه‌اش را به منافذ تاریک مرگ می‌چسباند تا شاید ذره‌ای از بویِ آشنایِ حیات را استشمام کند.

تصویر سگی که ساعت‌ها میان غبارِ غلیظ، ریه‌هایش را از خاک پر کرده و حالا با چشمانی سرخ و ناتوان، زیر سرم امدادی افتاده، نماد مظلومیتِ این جنگ است. او نمی‌تواند بگوید که چقدر خسته است، نمی‌تواند بگوید که تماشای پیکر بی‌جانِ کودکی که شب پیش بازی کرده، چگونه روح حیوانی‌اش را خراشیده است. او فقط می‌لرزد؛ نه از ترس، که از اندوه نیافتن، از اندوه دیر رسیدن.

سگ‌های زنده‌یاب قهرمانانِ بی‌مدالِ این روزهای نبردند. آن‌ها زبان ندارند تا از هراسِ صدای انفجار بگویند، اما لرزش اندامشان وقتی با جسد بی‌جان کودکی روبرو می‌شوند، گویاتر از هر فریادی است. آن‌ها در محله «هفتون» اصفهان، میان ویرانه‌های محله «۲۵ آبان» و در سکوتِ هولناک خیابان «شیخ صدوق»، مرز میان ناامیدی و معجزه شدند.

آن لحظه را به یاد بیاورید؛ همان ثانیه‌ای که در محله هفتون، همه از زنده ماندنِ ساکنان قطع امید کرده بودند «هیرو» و«ایگرا» بودند که با پارس‌های ممتد و چنگ زدن به تلی از خاک، امدادگران را متقاعد کردند و که «امید هنوز نفس می‌کشد.

«هیرو»آنقدر زمین را کند تا بوی زندگی، پیروزِ میدانِ خاکستر شد. اما کسی ندید که پس از پایان عملیات، هیرو چگونه در گوشه‌ای کز کرد و با چشمانی غم‌زده به ویرانه‌ها خیره شد؛ گویی او سنگینی آواری که بر سر انسان‌ها خراب شده بود را بیش از ما حس می‌کرد.

او جانش را به خطر انداخت تا مادری به پیکر فرزندش برسد، تا پدری از زیر آوارِ خیابان معراج به آغوش خانواده بازگردد. او «سربازِ بی‌سنگر» است که مزدش نه حقوق است و نه ترفیع؛ مزد او فقط یک نوازشِ گرم است بر سرِ پر از غبارش.

تصاویری از تلاش سگ‌های زنده‌یاب | سربازان بی‌مدال در برزخِ جنگ را ببینید

تصاویری از تلاش سگ‌های زنده‌یاب | سربازان بی‌مدال در برزخِ جنگ را ببینید

تصاویری از تلاش سگ‌های زنده‌یاب | سربازان بی‌مدال در برزخِ جنگ را ببینید

تصاویری از تلاش سگ‌های زنده‌یاب | سربازان بی‌مدال در برزخِ جنگ را ببینید

تصاویری از تلاش سگ‌های زنده‌یاب | سربازان بی‌مدال در برزخِ جنگ را ببینید

تصاویری از تلاش سگ‌های زنده‌یاب | سربازان بی‌مدال در برزخِ جنگ را ببینید

تصاویری از تلاش سگ‌های زنده‌یاب | سربازان بی‌مدال در برزخِ جنگ را ببینید

برچسب‌ها

پر بیننده‌ترین اخبار دیگر رسانه‌ها

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha