داستانک

  • تمشک

    داستانك

    تمشک

    تمشک‌ها برق می‌زدند! مامان‌بزرگ به تمشک‌ها نگاه کرد و لبخند زد. پرستار در زد و گفت: «خانوم مثه این‌که سر حال اومدین؟!» خند‌ه‌ی مامان‌بزرگ گشادتر شد. تمشک‌ها را گذاشت روی میز کنار‌‌‌ی‌اش. پرستار پرده‌ها را کنار زد.

  • کور خوندى

    کور خوندى

    داستان > علی جانب‌الهی: مرتضی کارتون را تماشا نمی‌کرد، توی تلویزیون شنا می‌کرد. او هیچ‌وقت غرق فیلم‌ها نمی‌شد، اما داستان این کارتون مثل آهن‌ربایی بود که مرتضی را برای همیشه جذب کرد.

  • پشت تیر چراغ برق

    پشت تیر چراغ برق

    فریبا خانی: ما از خیابان هفتم، از تیر چراغ برقش، از چشم‌های گرد و براقی که پشت آن پنهان شده بود می‌ترسیدیم. من و برادرم هروقت از مدرسه برمی‌گشتیم، به این نقطه از خیابان که می‌رسیدیم، ناخودآگاه ضربان قلب‌هایمان تند می‌شد.

  • یک روز خوب در کف اقیانوس

    یک روز خوب در کف اقیانوس

    داستان > سارا منصوری: گفت: «اغلب به این موضوع فکر می‌کنم که ماهی‌ها هم در واگن مترو دست‌فروشی می‌کنند؟! مثلاً اگر قرار باشد ماهی ِدست‌فروش داشته باشیم چه چیزی می‌فروشد؟ غذای ماهی؟ بعد چه‌طور جنسش را تبلیغ می‌کند؟

  • آسمان آبی

    آسمان آبی

    داستان > کریستین توتیل - ترجمه‌ی مینو همدانی‌زاده: والتر به‌زور خودش را از روی صندلی بلند کرد. دستش را سایبان چشمش کرد و به کوه‌ها خیره شد. آسمان آبیِ آبی بدون حتی یک لکه ابر... والتر بدون این‌که دوروبرش را نگاه کند، فریاد زد: «نورا! اون‌جایی؟ بیا این‌جا.»

  • ناقوس‌ها

    ناقوس‌ها

    داستان > جانی روداری ترجمه‌ی پروین فرهنگ: زمانی جنگ خیلی بزرگ و وحشتناکی اتفاق افتاد. سربازان ما این طرف خط مقدم بودند و سربازان دشمن آن‌طرف.

  • داستان

    عملیات ماهی‌کشی!

    روی مبل نشسته بودم و پاهایم را تکان‌تکان می‌دادم. برنامه‌ی موردعلاقه‌ام پنج دقیقه‌ی دیگر شروع می‌شد. سارا، بدوبدو رفت دم پنجره. عادتش بود. هرروز بعد از ظهر می‌نشست کنار تنگ ماهی و با ماهی‌کوچولوی قرمز توی تنگ بازی می‌کرد.

  • دو مرغ عشق

    داستان

    دو مرغ عشق

    علی ناصری: تنهاییِ شاهزاده باد کرده بود و شده بود اندازه‌ی یک کاخ. حتی بزرگ‌تر از کاخ. شاهزاده به روزهایی فکر کرد که تنهایی‌اش اندازه‌ی یک کدوتنبل هم نبود. پیش خودش خیال کرد کاش مرغ‌عشق بود. مرغ‌عشقِ عاشقی که جفتی داشت.

  • کفش‌های مارمولکی

    داستان

    کفش‌های مارمولکی

    صدای تلویزیون بدجور بلند است. گوینده‌ی تبلیغ با صدای بلند و آهنگین می‌خواند: «پاشو پاشو سخت نگیر!» با این‌که گوشم درد گرفته، حوصله‌ی بلند‌شدن ندارم.

  • رونالدینهو با دمپایی

    داستان

    رونالدینهو با دمپایی

    روز تولدم بود. منتظر یک سورپرایز بزرگ بودم. روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم به هدیه‌های تولدم فکر می‌کردم که صدای در مرا از جا پراند. طاها، پسر همسایه‏‌ی دیوار به دیوارمان، بود. گفت:‌ «می‌آی فوتبال؟ می‌خوایم با کوچه‌‌پایینی مسابقه بدیم.»

  • لحظه‌‌های تابستون

    لحظه‌‌های تابستون

    تابستون که شروع می‌شه، کلی برنامه‌ی جورواجورم پشتش راه می‌افته. یه‌عالم برنامه که فکرش از موقعی که آخرین امتحان رو دادیم و سوار ماشین شدیم تا به خونه برگردیم، ذهنمون رو قلقلک می‌ده.

  • تخم‌مرغ‌ها

    داستان

    تخم‌مرغ‌ها

    به هم نگاه می‌کنیم. به زمین نگاه می‌کنیم و دوباره به هم نگاه می‌کنیم. کاری نمی‌شود کرد. دسته‌گلی است که به آب داده‌ایم و می‌ترسیم صدایش دربیاید. من که نه، نازنین می‌ترسد.

  • من خونه نیستم

    من خونه نیستم

    داستان > فاطمه خدری: آن‌روز برعکس همیشه، بعد از شنیدن صدای زنگ مدرسه، عجله‌ای برای رفتن نداشتم. عجله‌ای برای جمع‌کردن کتاب‌ها و دویدن سمت در و رسیدن به بچه‌های محله و کُری‌خواندن برای گل‌کوچک نداشتم.

  • ماجرای لانه‌ی بالای درخت گردوی باغ بابا قاسم

    ماجرای لانه‌ی بالای درخت گردوی باغ بابا قاسم

    داستان > نویسنده و تصویرگر: هدا حدادی: روی یکی از ۱۰ درخت گردوی باغ باباقاسم یک لانه‌ی بزرگ کلاغ بود. درخت، بلند بود و لانه در بلندی‌هایش.

  • مشکیِ مشکی

    داستان

    مشکیِ مشکی

    سبیل‌های چخماقی‌اش آن‌قدر مشکی و بلند و پر بود که همه‌ی بروبچه‌های محل اصغرچخماق صدایش می‌زدند. از چخماقی‌هایش می‌ترسیدیم، همان‌قدر که از اسمش و هیکل بزرگ و دکل‌مانندش می‌ترسیدیم.

  • نگاهم نکن

    داستان

    نگاهم نکن

    نمی‌دانم این هم در کتاب قانون آمده یا نه. این‌که زمان پختن غذا حتماً یکی از مواد مورد نیاز در خانه موجود نباشد! امروز هم استثنایی در کار نبود. تخم‌مرغ و ماست نداشتیم و طبق معمول من باید می‌رفتم خرید.

  • بامداد

    داستان

    بامداد

    بهار، سنگ گردی را که در دستش بود پرت کرد، یک پایش را بالا برد و پرید... یک، دو، سه... کلاغ روی دیوار قارقار می‌کرد. نفس‌زنان یک، دو، سه را لی‌لی کرد و برگشت. - ببین سارا خانوم، جـرزنی نکن، من کی پام رفت روی خط؟

  • چشم‌های مشکی

    داستان

    چشم‌های مشکی

    به دستمال‌کاغذی روی میز نگاه می‌کنم. مامان ریز ریز گریه می‌کند. می‌گوید مال پیازهایی است که دارد خرد می‌کند، اما من اشک‌های واقعی‌اش را، بین اشک‌هایی که برای تندی پیاز است، روی گونه‌هایش می‌بینم.

  • دماغ

    داستان

    دماغ

    زن چادری، آن‌طرف خیابان در صف نانوایی ایستاده بود و به دختر نگاه می‌کرد. نانوایی سر کوچه‌شان بود. دختر با دوست‌هایش جلوی بستنی‌فروشی ایستاده بود و می‌خندید.

  • عطر

    عطر

    داستان>مهتاب خودش را از اتوبوس پرت می‌کند پایین و نفس عمیقی می‌کشد و بلند می‌گوید: «کاش هر‌روز چهارشنبه بود.»

  • صندل‌های مانی

    صندل‌های مانی

    داستان > اورزولا وُلفِل، ترجمه‌ی کتایون سلطانی: مانی قدبلند است. تقریباً هم‌قد نوجوان‌هایی است که تازه گواهی‌نامه‌ی موتورسیکلت‌سواری گرفته‌اند.

  • شاسوسا

    داستان

    شاسوسا

    پنجره باز بود. پرده تا وسط سالن کش آمده بود و تکان‌تکان می‌خورد. بابا دست‌هایش را فرو کرده بود لای موهایش و خشکش زده بود. مامان بلند خندید و گفت: «خوب شد!» بابا که هنوز کتش را درنیاورده بود، سرش را از پنجره‌ی سالن بیرون برد.

  • چنـدتا کوچـه پایین‌تـر

    داستان

    چنـدتا کوچـه پایین‌تـر

    - به خیر گذشت. داریم برمی‌گردیم. قبل از رسیدن ما اورژانس اومده بود. آدم از کار بچه‌ها خنده‌ش می‌گیره. آخه یکی نیست بگه بچه‌جون کله‌ت رو برای چی کردی لای حفاظ پنجره؟... نه، مبل‌هاشون رو کنار هم چیده بودن.

  • صدا

    صدا

    داستانک > مینو همدانی‌زاده: در با صدای شدیدی محکم بسته شد. گربه جیغی کشید و از روی نرده پرید پایین و پایش به گلدان شمعدانی خورد و گلدان افتاد توی آب‌نما و خاک و گل و آب شدند یکی...

  • مامان واقعی

    داستان

    مامان واقعی

    می‌گفت کنار عشقه‌ها و پیچک‌های کنار در ورودی ساختمانشان پیدایش کرده است. وقتی از کلاس به خانه برمی‌گشت، طرف‌های ساعت هفت‌ و نیم، هشت، توی سبد.

  • گُل ...گُل!

    داستان

    گُل ...گُل!

    فریاد درهم بچه‌ها در زمین بازی همه‌جا را پر کرده است. از دور بازی‌شان را تماشا می‌کنم. خیلی دلم می‌خواست با آن‌ها بازی کنم.

  • خانواده‌ی خوش‌بخت

    خانواده‌ی خوش‌بخت

    داستان > فاطمه ابطحی: وقتی مامان و بابا می‌رفتند کلاس خود‌شناسی، هر‌شب بعد از شام و بعد از این‌که مامان ظرف‌ها را می‌شست و با لبخندی عجیب از آشپزخانه بیرون می‌آمد، بابا یک شمع روشن می‌کرد.

  • صبح کنکور

    صبح کنکور

    نیم‌ساعت زود رسیده‌ایم. هیچ دوست نداشتم حوزه‌ی امتحانی‌ام دقیقاً بیفتد مدرسه‌ای که تویش کلی شیطنت می‌کردیم و توی سر و کله‌ی هم‌دیگر می‌زدیم.

  • مادربزرگ و تاج قرمزی

    داستان

    مادربزرگ و تاج قرمزی

    از کنار درخت انگور جلوی در که شاخه‌های بلندش از دیوار بالا آمده رد می‌شوم. دوتا از مرغ‌های مادربزرگ توی باغچه‌ دنبال دانه می‌گردند. جای خروس مادربزرگ خالی است. مادربزرگ روی موکتی که کف حیاط پهن کرده نشسته و برنج پاک می‌کند.

  • پیراهن سفید

    داستان

    پیراهن سفید

    هوا گرگ‌ومیش بود که از خانه بیرون آمد. کیف مشکی مثل همیشه دستش بود. کفش‌هایش را نصفه پوشیده بود و وقتی راه می‌رفت، لخ‌لخ صدا می‌داد. کتش را روی دستش انداخته بود و موهای فرفری‌اش از زیر کلاه بیرون زده بود.