احسان عمادی: «در پس هر جوک نکتة شاعرانه­ای نهفته است.» این را هنری برگسون می­گوید.

 ولی سبک زندگی نوشتن در مورد این کار شاعرانه اصلا ساده نیست وقتی بدانید دو فرهنگ لغت مهم فارسی یعنی دهخدا و معین حتی واژه­ای تحت عنوان «جک» یا «جوک» را ثبت نکرده­اند تا ما بفهمیم کدامش صحیح است.

ناچار به سراغ کتاب‌«کوچه»ی شاملو رفتیم و در جلد یازدهم حرف جیم مدخل 1870، این کلمه را به صورت «جوک» دیدیم و به همان بسنده کردیم.

(بیخودی از کلمه‌هایی مثل «لطیفه» یا نظایر آن استفاده نکنید.جوک، جوک است و هیچی جایش را نمی‌گیرد.)

اما این تازه اول بدبختی بود. چرا که با تقریب خوبی تا به حال  هیچ منبع، کتاب، مقاله یا حتی مصاحبة فارسی هم در این مورد به زیور طبع آراسته نشده ­است تا بتوان از آن کمک گرفت (لااقل ما پیدا نکردیم).

به قول مرحوم گل آقا، فلذا نواقص و اشکالات کوچک و بزرگ این سبک زندگی کم نیست. اما به قول دای­دون و ویل دورانت و همین شاملو در مقدمه­های کتاب­های  تاریخ خط چینی و تاریخ تمدن و کوچه، «اگر می­بایست چندان تأمل کنم که خامی­های کارم همه پخته و کاستی­های آن همه برطرف شود، نگارش این کتاب[سبک زندگی] هرگز به پایان نمی‌رسید!» (به این می­گویند خودتحویل­گیری مفرط!)

انواع جوک

تقسیم­بندی جوک­ها کار خیلی سختی است. اولا که تا به حال هیچ کار جدی و حسابی­ای در این مورد انجام نشده (عرض نکردم قبلا؟) که بشود به‌اش رجوع یا استناد کرد و آن را مبنای کار قرار داد.

ثانیا این طبقه­ها خیلی وقت­ها با هم تداخل یا به قول فرنگی‌ها «اورلپ» دارند و می­شود یک جوک خاص را در دو یا چند دسته قرار داد. (ژانر فیلم­ها را تو سایت IMDB دیده­اید که مثلا برای یک فیلم نوشته «کمدی و درام و بیوگرافی و علمی تخیلی و تریلر و more»؟همان!) و ثالثا هم که خب به­خاطر گستردگی بیش از حد عرصه، خیلی از طبقه­ها هم ممکن است از چشمان تیزبین ما دور مانده و این جا نیامده باشد.

ولی شما هم این‌قدر گیر نباشید و فعلا همین موجود ناقص­الخلقه را از ما قبول کنید تا بعد:

 جوک­های مشاغل خاص

این جوک­ها که عمری بسیار طولانی دارند، دربارة آدم­های خاصی مثل معتادها، آدم­خوارها، شکارچی­ها، دیوانه­ها و... ساخته می­شوند و طبعا جنس بامزگی­شان هم به فراخور هر یک از این شخصیت­ها تعیین می­شود.

روح حاکم بر این جوک­ها زیاد ایرانی نیست (البته به جز معتادها که طنزشان را غالبا مدیون لهجه­اند). بومی و متعلق به منطقه­ای خاص نیستند و می‌شود در هر جای دنیا تعریفشان کرد.

جوک نمونه

«دو تا دیوونه از تیمارستان فرار می­کنن. ریل راه آهنو می­گیرن و راه می­افتن طرف شهر. اولی می‌پرسه: «کی می­رسیم به شهر؟» دومیه یه نقطه رو اون دورا نشون می­ده و می‌گه: «هر وقت این دو تا خط به‌هم برسن.»  می­رن و می­رن و می­رن تا اولیه خسته می‌شه. می­گه: «پس چرا نمی­رسیم؟» دومیه برمی­گرده و عقبو نگاه می­کنه و می­گه: «فکر می­کنم ردش کردیم.»

  جوک­های­ قومی

این قسم از جوک­ها تقریبا در تمام دنیا وجود دارند. گاهی اقوام مختلف داخل یک کشور برای هم جوک می­سازند (مثل انگلیسی­ها برای اسکاتلندی­ها) گاهی هم مردم یک کشور برای همسایه­هاشان (مثل برزیلی­ها برای آرژانتینی­ها) برای ساختن این جوک­ها، کافی است یک قوم یا نژاد به صفت خاصی (درست یا غلط) مشهور باشد.

آن­وقت فقط  باید این صفت را تا جایی که می­شود (البته با چاشنی خوشمزگی) بزرگ کرد. بدیهی است که در پس این جوک­ها تمایلات نژادپرستانه و «نژاد خودبرتر بینانه»ای وجود دارد که اخلاقی نیست. اما کاری‌اش نمی‌شود کرد.

جوک نمونه

یه روز یه اسکاتلندیه رفت تعمیرگاه و گفت: «آقا بی‌زحمت توی باک ماشین من چند قطره بنزین، توی رادیاتش یک لیوان آب و تو موتورش چند قطره روغن بریزین.» مکانیکه هم یه نگاهی به اسکاتلندیه انداخت و گفت: «قربان لاستیکاتون هم کم باده. اگه اجازه بدین توش چندتایی سرفه کنم!»

 

  جوک­های بازی­ با کلمات

اساس این جوک­ها که به خصوص در سال‌های اخیر مد شده، بر بازی­های کلامی استوار است. معمولا خیلی کوتاه هستند و در آن­ها کلمات یا عباراتی که لااقل دو معنی می­دهند زیاد به کار می­روند. بعضی اوقات هم بر مبنای درک اشتباه قهرمان جوک از واژه­ای خاص ساخته می­شوند.

جوک نمونه

«میخه می­افته تو آب. زنگ می­زنه در می­ره.»
«یارو آب‌انگور می­خوره شنگول می­شه، گرگه می­آد می­خوردش.»
«به یارو گفتن تا به حال قارچ خوردی؟ گفت نه، ولی یه بار جر خوردم.»

 

  جوک­های «جمله بسازید»

 

عمر این دسته بیش از یک دهه است و به جرأت از لوس­ترین و بی­مزه­ترین ژانرها محسوب می­شود. فرم کلی جوک به این صورت است که «به فلانی گفتند با X جمله بساز» و فلانی هم X را که یک کلمة ساده است به صورت مرکب در جمله­اش به کار می­برد. هر هر هر!

البته در سال­های اخیر با تلاش صاحب­نظران جوک­ساز، پتانسیل­های نهفتة این ژانر را به عالی­ترین شکل به منصة ظهور رسانده و خون تازه­ای را در رگ­های آن دمیده است.

دو جوک متعالی این نوع

به یارو می­گن با سوئیس جمله بساز، می­گه: «من این‌کار رو نمی‌کنم شما از حرف‌های آدم سوءاستفاده می‌کنید.»

یارو از چراغ قرمز رد می­شه، پلیس می­بیندش. نگه‌اش می­داره می­گه: «گواهی­نامه، کارت ماشین.» راننده می­گه: «چیه؟ جمله بسازم؟»


  جوک­های ابزورد یا فلسفی

این جوک­ها در چند سال اخیر پا به عرصة ظهور گذاشته­اند و هدف اصلی­شان به تصویر کشیدن پوچی دنیا و بی­سرانجامی احوالات آن است. سرگشتگی انسان معاصر را هم به خوبی می­توان در این جوک­ها دید.

از ویژگی­های بیشتر این جوک­ها، عدم حضور انسان یا کنش متقابل انسانی است .(بیشتر ابژه­ها در آن نقش فعال دارند.)

جوک نمونه

کامیون گلابی داشته می­رفته یهو می­افته تو دست­انداز و یکی از  گلابی­ها پرت می­شه بیرون. باقی گلابی‌ها خطاب به‌اش می­گن: «گلابی خداحافظ... گلابی خداحافظ.» اونم می­گه: «خداحافظ گلابی‌ها...خداحافظ گلابی­ها»

یارو یه آروغ گندة پر سروصدا می­زنه، بعد دور و برشو نگاه می­کنه می­بینه کسی نیست. روشو می­کنه به جلوش و می­گه: «والّا!» (به تنهایی انسان معاصر در این جوک دقت کنید.)

 جوک­های داستان­های معروف

دست‌‌‌‌کاری کردن داستان­های معروف درون‌مایة این جوک­هاست. مثل شنگول و منگول، روباه و کلاغ یا پینوکیو. در این جوک­ها چون همه قصه را بلدند و معمولا هم در بچگی آن را شنیده­اند و یک تصویر کلیشه­ای شکل گرفته ازش دارند، با کوچک‌ترین تغییری در اسلوب قصه به خنده می­افتند.

جوک نمونه

گرگه اومد پشت در خونة شنگول‌ومنگول زنگ زد و گفت: «مع...مع...منم منم مادرتون...علف آوردم براتون» که یهو یه صدای کلفت و عصبانی از اون­ور آیفون داد زد: «چن دفعه بگم؟ دیروزم گفتم! از این‌جا رفتن!»


  جوک­های آنتی فمینیستی

این جوک­ها را یک سری مرد عقب­افتادة عقده­ای می­سازند که هنوز نفهمیده­اند زن­ها جنس دوم نیستند و با آقایان طاس شکم­گنده، حقوق کاملا برابری دارند.

درون مایة این جوک­ها بیشتر دربارة سبک مغزی و نادانی و پرحرفی و پول­دوستی و مُدپرستی و چشم­وهم­چشمی و دیگر صفات منفی نداشتة بانوان محترم است (اصغر در رو که لنگه کفشا اومد!)

در این جوک­ها اگر مردی هم حاضر باشد، به گله و شکایت از ازدواجش مشغول است و حسرت دوران مجردی را می­خورد و بعضا هم به پروپای مادرزن می­پیچد.

جوک نمونه

ول کن آقا! بیکاری یا دنبال شر می­گردی؟

 جوک­های روز

این جوک­ها به تناسب موضوعات روز ساخته می‌شوند و به سرعت هم در بین مردم نفوذ می‌کنند. از جمله ویژگی­های غالب این جوک­ها کوتاهی­شان است.

 این جوک­ها تاریخ مصرف دارند و وقتی که موضوع مورد نظر از داغی افتاد، دیگر ساخته یا تعریف نمی­شوند و حتی ممکن است کسی آن­ها را به یاد هم نیاورد.

انوشه انصاری، علی دایی، ماه رمضان، جام جهانی، جنگ عراق و آمریکا و انرژی هسته­ای از جمله موضوعات اصلی جوک­های روز طی یکی دو سال اخیر بوده­اند.

جوک نمونه

«تلویزیون ملی پرتغال با قطع برنامه­های عادی خود از مردم این کشور خواست تا در آستانة بازی با ایران برای سلامتی علی دایی دعا کنند.»

  جوک­های سیاسی

معمولا در شرایط خفقان و محدودیت فضای اجتماعی سیاسی بیشتر ساخته می­شوند و در واقع بازگو کنندة تمایلات یا احساسات فروخفتة مردم‌ هستند.

خودشان دو نوع کلی دارند: جوک‌هایی که همة سیاستمداران را مسخره می­کنند؛ جوک­هایی که یک سیاستمدار خاص را دست می­اندازند. بوش، بلر، بن لادن بیش از سایرین سوژة این جوک­ها بوده­اند.

می­شود به صدام حسین یا هیتلر هم اشاره کرد. (کتاب جوک­های مردم آلمان در عصر حکومت نازی­ها به تازگی چاپ شده­است.)

جوک نمونه

یه روز صدام می­ره از یه مرغداری بازدید کنه. می­پرسه: «مرغاتون روزی چند تا تخم می‌کنن؟» می­گن: «هر کدوم یکی.» بد داغ می­کنه و خطاب به مرغا داد می­زنه که «فردا که اومدم، هر کدوم کمتر از سه تا تخم گذاشته باشین، می­دم همون­جا بکشن‌اش.»

 فردا که می­آد می­بینه همه سه تا تخم گذاشتن جز یکی که دو تا تخم گذاشته. با غضب به‌اش می­گه: «تو چطور جرأت کردی سه تا تخم نذاری؟» اونم می­گه: «یاسیدی! من مرغ نیستم، خروس‌ام.»

چطوری جوک تعریف کنیم

جوک تعریف کردن شباهت عجیبی با تئاتر بازی کردن دارد. در هر دوی آن­ها کیفیت اجرا بسیار مهم است.

همان­طور که اجرای ضعیف و مزخرف یک نمایشنامة عالی از مثلا شکسپیر یا بکت می­تواند متن را نابود کند، تعریف کردن آبکی یک جوک فوق­بامزه هم می­تواند آن را به خاک فنا بدهد!

رموز و فنون تعریف جوک آنچنان ظریف و پیچیده است که آیزاک آسیموف آمریکایی (همان اسحاق عاصم‌اف روسی) در کتابی تحت عنوان «گنجینة شوخی­ها» به تشریح آن پرداخته و در مورد نحوة تعریف کردن، انتخاب درست مخاطب و چگونگی جلب توجه او توصیه­های به‌دردبخوری کرده است.

(راستی کسی می­داند این بشر در مورد چه موضوعی هنوز کتاب ننوشته؟!) ما هم این جا چند تا از کلیدی­ترین دستورالعمل‌های این کار خطیر را به آگاهی شما می‌رسانیم.

 باور کنید که جوک­تان بامزه است

 وقتی شما به عنوان متولی تعریف جوک، بامزگی آن را قبول نداشته یا به آن شک داشته­ باشید، چطور از مخاطب توقع دارید که به آن بخندد؟

توصیه می­کنیم که اساسا چنین جوکی را تعریف نکنید یا به دستور شمارة دوازده مراجعه کنید. ایمان شما به بامزگی جوک، اعتماد به نفستان را برای تعریفش بالا می‌برد.

  شعور و سلیقة مخاطب را در نظر بگیر ید

 اهمیت این مسأله در هنگام انتخاب جوک هویدا می‌شود. چرا که بعضی جوک‌ها برای هر جمعی بامزه نیستند. قطعا باید بین جوکی که برای همسرتان تعریف می‌کنید با جوکی که در پادگان برای هم خدمتی یا در دانشگاه برای هم کلاسی‌تان می‌گویید تفاوت‌هایی باشد.

سعی کنید سلیقة عمومی و خصوصی مخاطب را حدس و جوک را بر مبنای آن برگزینید.

 مطمئن شوید که جوک­تان برای جمع تکراری نیست

هیچ چیز بدتر از تعریف کردن جوک تکراری برای جمع نیست. اگر با شما رودربایستی نداشته­ باشند ضایع­تان می­کنند و اگر خیلی باهاتان راحت نباشند، به هم نگاه­های معنی­داری می‌اندازند و پوزخندهایی می­زنند که از فحش بدتر است!

حتما قبلش جملة معروف «قضیة اون یارو که می­خواست فلان کارو بکنه شنیدین؟» را بگویید و اگر پاسخ همه یا قاطبة جمع منفی بود، جوک­تان را تعریف کنید.

تذکر 1: در مورد جوک­های بسیار کوتاه که نهایتا یک یا دو جملة کوچک دارند، بهتر است با حالتی نسبتا بی­تفاوت و خونسرد همة جوک را در همان جملة سؤالی تعریف کنید.

این­طوری اگر مخاطب جوک را نشنیده باشد، فرم تعریف کردن جوک، غافلگیری و خندة بعد از آن را بیشتر می­کند. اگر هم شنیده باشد، چیز خاصی را از دست نمی­دهید.

تذکر 2: خود فرم این سؤال به الگوی بعضی جوک‌های نسبتا لوس تبدیل شده است. مثلا «قضیة اون یارو رو شنیدی که تاکسی گیرش نمی‌اومد؟ نه. منم نشنیدم!»

 موقعیت‌سنجی کنید

مرحوم حافظ می­فرماید: «هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.» این حرف در مورد جوک گفتن هم صادق است. زمان­هایی مثل بعد از امتحان مردافکن پایان ترم یا خراب شدن پنالتی سرنوشت‌ساز تیم محبوب جمع یا جریمه شدن توسط افسر راهنمایی یا سر سفرة شام خانوادگی وقت مناسبی برای این کار نیست. سنگین باشید و شأن خودتان را حفظ کنید.

 جوک را یک بار در ذهنتان مرور کنید

یکی از فجایعی که ممکن است گریبان فرد جوک­ تعریف‌کن را بگیرد، این است که وسط کار دچار فراموشی کوتاه یا بلندمدت شود و باقی جوک را یادش برود.

در این حالت، جمع بسته به میزان راحتی­اش با او، یکی از دو عکس‌العمل دستور شمارة دو را نشان می­دهد. حتما اول و وسط و آخر جوک را یک بار توی ذهنتان مرور کنید و اگر جوکی را کامل یادتان نیامد، تعریفش نکنید.

  ایجاز را حتما مراعات کنید

 هر چه جوک کوتاه‌تر، خندة بعد آن بیشتر. بیخودی جوک را طولانی نکنید و لذت شنیدنش را از بین نبرید. این مسأله به خصوص در مورد کسانی که با لحن کشدار و مثل گرامافون­های دهه سی و چهل شمسی حرف می­زنند اهمیت پیدا می­کند.

اگر بتوانید جوک را این‌قدر  کوتاه تعریف کنید که مخاطب چند ثانیه­ای بعد از تمام شدن آن بفهمد که چه اتفاقی افتاده­است، شاهکار کرده‌اید.

تذکر 1: کوتاهی جوک نباید به سلامت بیان شما لطمه­ای وارد کند. به خصوص یکی دو جملة آخر که در حکم شلیک نهایی است، کاملا باید صحیح ادا شوند.

تذکر 2: تعریف کردن جوک‌های طولانی، مربوط به سطح2 یا پیشرفته است و در این مقال نمی­گنجد.

  به جزئیات اهمیت بدهید

 تصویرسازی در جوک خیلی مهم است. به‌خصوص در جوک‌های طولانی. سعی کنید در کنار کلیات بی‌اهمیت، روی بعضی جزئیات هم ریز و دقیق شوید. با کمک شخصیت‌های داستانی یا آدم­هایی که می‌شناسید، شخصیت‌های جوک را خلق کنید یا برای توصیف موقعیت از تجربه‌های مشترک­تان کمک بگیرید.

تذکر: قبول داریم. جمع این دستور و دستور شمارة 6، کار هر کسی نیست.

  به هیچ عنوان نخندید

 یک رهنمود بودایی می‌گوید: «از دو چیز بپرهیز: سم دادن به جوجه اردک شش روزه و خندیدن موقع تعریف جوک.»

مهلک بودن این کار برای جوک را می‌شود از همین رهنمود فهمید. سعی کنید در عین حال که چهره­ای متبسم و بشاش به خود می­گیرید، اصلا نخندید تا نگویند: «جوکش لوسه، فکر می­کنه با این کارا خنده‌مون می‌گیره.»

تذکر: تعریف کردن جوک با قیافة سنگی باستر کیتونی در بعضی جمع­های  روشنفکری جواب می­دهد.(تأکیدمی‌کنیم فقط بعضی جمع‌ها)

  لهجه­ها فراموش نشود

 اگر شخصیت خاصی در جوک­تان هست که با لحن یا لهجة خاصی حرف می­زند (مثلا کودک یا پیرزن است، توک زبانی حرف می­زند یا مال قوم خاصی است) باید بتوانید ادایش را درآورید.

البته بعضی­ها معتقدند این مهارت چندان اکتسابی نیست. ما زیاد موافق نیستیم. آزمایش کنید. اما اگر دیدید از پس آن برنمی­آیید ادامه ندهید و برای دفعات بعدی، ضمن عذرخواهی، جوک را بدون لهجه تعریف کنید.

 پیوستگی را موقع تعریف حفظ کنید

 وقفه‌های گاه و بی­گاه وسط تعریف جوک آن را  نابود می­کند. بیخودی با کارهایی مثل آجیل خوردن یا میوه پوست گرفتن وقت خودتان و بقیه را تلف نکنید.

زود جوک­تان را بگویید و بروید پی کارتان. ضمنا حواستان هم باشد، اگر زمان زیادی به شروع دربی بزرگ پایتخت نمانده جوکی را شروع نکنید تا مجبور نشوید آخرش را بین دونیمه و  بین پیام­های بازرگانی تعریف کنید.

  جمع را مدیریت کنید

 ممکن است بقیه موقع تعریف کردن جوک­تان با خودشان حرف بزنند یا تکه بپرانند. امکان دارد این حرف­ها در جهت حمایت یا ضایع کردن شما باشد. بی‌مزه یا بامزه باشد و... ولی به‌هر حال یک تهدید است برای نابودی جوک شما.

یک جوک‌ تعریف‌کن خوب، تهدیدها را به فرصت تبدیل می­کند. حرف­هایی که فکر می­کنید به درد می­خورند را بزرگ کنید و باقی را نادیده بگیرید. در عین حال همیشه باید بر جمع مسلط باشید.

 به موقع لایی بکشید

 لابد می­پرسید لایی کشیدن یعنی چه؟ لایی کشیدن عبارت است از تعریف کردن جوک­های کمتر بامزه یا اصلا بی­مزه در وسط جوک­های بامزه.

وقتی حس کردید جمع خوب تحت تأثیر جوک­های شما قرار گرفته و حسابی به خنده افتاده، می­شود این جوک­ها را هم تعریف کرد و خندة بیشتری ازشان گرفت. این‌طور جوک­ها را برای این لحظه­های طلایی نگه دارید.

  اصل غافلگیری را فراموش نکنید

 این یک توصیة کلی و البته مهم­ترین آن­هاست. هر عمل یا واکنشی که فکر می­کنید غافلگیری مخاطبان‌تان را افزون می­کند از یاد نبرید.

هانری کارتیه برسون می­گوید: «عکسی را که نمی­توانید با رعایت اصول عکاسی بگیرید، اصلا نگیرید. هر چقدر هم که سوژه‌اش خوب باشد.» این حرف در مورد جوک گفتن هم صادق است. اگر نمی­توانید با جوک­تان ملت را غافلگیر کنید، بهتر است تعریف کردنش را برای اهل فن بگذارید.

ضَحَکَ، ضَحَکا، مُضحِک

ساخته شدن جوک­ها فرایند دقیق و مشخصی ندارد. هیچ سازمان، ارگان یا شخص به خصوصی متولی تولید جوک در جامعه نیست. حتی مرحوم صلاحی به عنوان یک طنزنویس توانای معاصر در مصاحبه­ای گفته بود که تا به حال به شخصه هیچ جوکی را نساخته و نهایت کارش دربارة جوک­ها، سوهان­زدن و پیرایش فرم آن­ها برای خنده­دارتر کردن­شان بوده است. (هر چه گشتیم اصل مصاحبه را پیدا نکردیم و مجبور شدیم حرف را از حافظه نقل کنیم.)

البته بعضی جوک­ها از کتاب­های کهن معروفی مثل مثنوی مولوی و رسالة دلگشای عبید و لطایف­الطوایف آمده­اند و با کمی ظاهر امروزی گرفتن، هنوز دهان به دهان می­چرخند.

بعضی­ها هم کاریکلماتورهای معروفی از آدم­هایی مثل پرویز شاپور یا جمشید ارجمند هستند. گاهی اوقات هم ممکن است فرد یا گروهی در جامعه برای تخریب چهرة فرد یا گروه دیگری تصمیم بگیرند که در این صورت موج جوک‌سازی علیه آن­ها در جامعه به راه می‌افتد تا چهره‌شان را به یک صفت مذموم، معروف کند.

اما این‌ها درصد کمی از جوک­ها را تشکیل می­دهند و بیشترشان همین­طور بی‌صاحب به دنیا آمده­اند. همیشه ممکن است در جمع‌های مختلف کسی حرف بامزه­­ای بزند، اتفاق مضحکی پیش بیاید یا آدم­ها در موقعیت خنده‌داری قرار بگیرند.

طبعا این مسائل در ذهن بعضی‌ها هم می‌ماند و ممکن است بعدا برای دیگرانی هم تعریفش کنند. اگر «چیز» تعریف شده از «حداقل‌های لازم» برای تبدیل شدن به یک جوک برخوردار باشد، فرایند «باز تعریف دهان‌به‌دهان» آن (عجب اصطلاح خود ساخته­ای!) ادامه پیدا می­کند. (حالا این­که «حداقل‌های لازم» چیست، خودش می‌تواند عنوان یک پایان‌نامة کارشناسی ارشد باشد: «معرفی و تحلیل المان­های مؤثر در تبدیل یک حکایت روزمرة زندگی به جوک»)

هرکس در تعریف مجدد آن بنا به سلیقه­اش چیزی به جوک اضافه یا از آن حذف می­کند یا بعضی جاهایش را تغییر می‌دهد. همة این کارها هم در جهت بامزه­تر کردن جوک است تا در نهایت به یک فرم و شکل نسبتا تثبیت شده می­رسد.

مهندسی معکوس یک جوک هم کار جالبی است. این که فرایند تولیدش را قدم به قدم به عقب طی کنیم تا به نقطة صفر و شروعش برسیم. البته این کار هیچ وقت با دقت امکان­پذیر نیست و فقط می­شود حدس و گمان‌هایی درباره­اش داشت.

 جوک  چی‌بیده؟

به قول مرحوم کارور:«وقتی از جوک حرف می‌زنیم، از چی حرف می‌زنیم؟» به نوشتة دایره­المعارف فخیمة ویکی­پدیا: «جوک، قصه­ای کوتاه یا مجموعه عباراتی مختصر است که به قصد خنداندن شنونده یا خواننده گفته یا نوشته­ می­شود.»

البته ما هم مثل شما قبول داریم که این تعریف به قول فلاسفه «جامع و مانع نیست.»   چرا که شوخی شما با دوستتان یا متلکی که سر کلاس می‌پرانید هم به نیت خنداندن بقیه گفته می­شود، اما قطعا در زمرة جوک نمی­گنجد.

ولی علی‌الظاهر فعلا چارة دیگری نداریم و باید این تعریف ناقص را به عنوان بهترین گزینة موجود بپذیریم. (از این دست نقایص در مطالعة علمی مقولة جوک الی ماشاءالله یافت می­شود.)

کی واسه کی جوک می­سازه؟

جوک­های قومی نژادی فقط مخصوص ملت ما نیست و مردم همة دنیا هم برای اقوام یا کشورهای دیگر جوک می­سازند. باور ندارید این مشت نمونة خروار را ببینید:

  آمریکایی­ها دربارة مکزیکی­ها، کانادایی­ها، فرانسوی­ها، لهستانی­ها و اهالی ویرجینیای غربی

  کانادایی­ها دربارة آمریکایی­ها، بومی­های آمریکا و کبکی­ها

  آلمان­ها دربارة هلندی­ها، ترک­ها، روس­ها، فرانسوی­ها و اتریشی­ها

 استرالیایی­ها دربارة آمریکایی­ها، انگلیسی­ها، ایرلندی­ها، یونانی­ها، چینی­ها و نیوزیلندی­ها
 برزیلی­ها دربارة پرتغالی­ها و آرژانتینی­ها (رقابت فوتبالی که قرار نیست همیشه­ توی زمین چمن بماند.)

 پرتغالی­ها دربارة برزیلی­ها و آفریقایی­ها

 فنلاندی­ها دربارة سوئدی­ها و نروژی­ها و بالعکس! (موشک جواب موشک!)

 شیلیایی­ها دربارة بولیویایی­ها، آرژانتینی­ها و پرویی­ها

 روس­ها دربارة اوکراینی­ها

 آرژانتینی­ها دربارة شیلیایی­ها، بولیویایی­ها و پاراگوئه­ای­ها (به این می­گویند مرام آرژانتینی. جواب برزیلی­های کثیف را نمی­دهند!)

 مکزیکی­ها دربارة آرژانتینی­ها (مثل این­ که جوک­خور آرژانتینی جماعت، بدفرم ملس است!)
 هلندی­ها دربارة بلژیکی­ها و بالعکس

 هندی­ها دربارة سیک­ها (همین کارها را کردند که سیک­ها یکی از گاندی­ها را هم زنده نگذاشتند دیگر!)

 ونزوئلایی­ها دربارة آمریکایی­ها و چینی­ها (به هر حال چاوز از هر چه بگذرد، از بوش نمی‌گذرد)

بس است یا باز بگوییم؟

بچة ناخلف طنز

جوک­ها فرزندان نامشروع ادب کوچه و بازار یک جامعه­اند. کسی آن­ها را به رسمیت نمی‌شناسد و حاضر نیست با ثبت و ضبط‌­شان در کتابی یا نوشته‌ای برایشان شناسنامه بگیرد. اما آن­ها هر روز بارها و بارها حضورشان را به رخمان می­کشند تا نتوانیم انکارشان کنیم و ندیده­شان بگیریم.

بعضی­ها معتقدند با جمع‌آوری و تحلیل جوک­های رایج یک جامعه می‌توان به شناخت و درک خوبی از روحیات مردم آن رسید. خیلی هم بیراه نمی­گویند.

مثلا این جوک انگلیسی را که چهار سال پیش جزو بامزه­ترین جوک‌های این کشور انتخاب شده­بود ببینید: «شرلوک هلمز و دکتر واتسون چند روزی را برای گردش به دامان طبیعت می­روند. شب برای اتراق در جایی چادر می­زنند و می‌خوابند. نیمه شب هلمز واتسون را بیدار می­کند و به او می‌گوید: «به بالای سرت نگاه کن و بگو چه می­بینی.» واتسون هم می‌گوید: «آسمان پرستاره را می­بینم، هلال باریک ماه را، یک شهاب کوچک الان رد شد...»

هلمز می­گوید: «خب تحلیلت چیست؟» و وقتی با سکوت واتسون مواجه می­شود می­گوید: «دیوانه چادرمان را دزد برده ­است!»

بازی با دم شیر

بعضی­ها می­گویند کار رضاخان یا انگلیسی‌ها است. برای این‌که راحت بتواند حکومت کند، یک توطئه­ای راه انداخت تا اقوام مختلف ایرانی روی هم اسم بگذارند و هی برای همدیگر جوک بسازند و همدیگر را دست بیندازند تا هیچ­وقت نتوانند علیه او با هم متحد شوند.

بعضی­ها هم معتقدند که تقصیر این اخلاق غلط ما ایرانی‌هاست که هنوز یاد نگرفته­ایم «با هم» بخندیم. ترجیح می­دهیم یک یا چند نفری را سوژه کنیم و «به هم» بخندیم.

بعضی­های دیگر هم چیزی نمی‌گویند و فقط به نشانة ناراحتی سری تکان می‌دهند و از این وضعیت ابراز تأسف می­کنند. اما خیلی­ها که عده‌شان از جمع این سه تا «بعضی‌ها»  خیلی بیشتر است، هر روز مثل نقل و نبات این جوک­ها را به هم می­گویند، آفلاین می­گذارند، sms می‌کنند و هر و کر هم می‌خندند و هیچ عذاب وجدان یا ناراحتی‌ای هم بابتش ندارند.

البته از این موضوع نباید گذشت که در مناطق مختلف کشور، مردم شهرهای مختلف به‌دلیل رقابتی که با همسایه‌هایشان دارند برای شهرهای کوچک و بزرگ دوروبرشان جوک درست‌ می‌کنند و معمولا هم به کسی برنمی‌خورد.

ما ولی از این مسأله راضی نیستیم. دلمان نمی‌خواهد هیچ قوم یا گروهی در کشور به هیچ صفت ناپسندی معروف باشد. اما چه کار می­شود کرد با آن خیلی‌ها وقتی هیچ اراده­ای برای کنترلش نیست؟

دوز جوک‌های قومیتی در کشور آن­قدر زیاد شده که اگر سبک زندگی جوک ما مطلبی مستقل در این‌باره نداشته باشد، خیلی‌ها فکر می­کنند ناقص است.

پس  اسمی از هیچ قومی نمی­آوریم و فقط به ذکر صفت مشهورة مذمومه آن گروه و یک جوک نمونه از آن قناعت می­کنیم.

بلاهت: یه‌نفر می­ره طوطی بخره طرف به‌اش جغد می‌اندازه. بعد یه مدت رفقاش ازش می‌پرسن خب طوطیت به حرف اومده؟ حرف می­زنه الان؟ می­گه والا هنوز حرف نمی­زنه اما خوب توجه می­کنه!»

ساده لوحی: «یه‌نفر ساعت مچی می­خره هر کی ازش ساعت می­پرسه با اکراه یه نگاه به دستش می­کنه و به طرف می­گه. بعد چند بار جواب دادن، دیگه شاکی می­شه و می‌گه: این‌قدر بپرسید تا تر بزنید به‌اش!» خداییش بهتر از این نمی‌شد گند زد به این جوک!

خالی‌بندی: «یه روز یه نفر می­آد تهران می­ره تو یه مغازه لوازم ورزشی. می­گه: «آقا پوستر تمام قدِ رنگی من‌رو داری؟» یارو می­گه نه. می­گه: «اکهی اینجام تموم کردن!»

زرنگی و خساست: «پسر به باباش می­گه: «بابا ما چرا مثل بقیة مردم با کشتی نمی­ریم دوبی؟» باباهه هم می‌گه: «خفه‌شو پسر شناتو بکن!»

تنبلی: «یه نفر تو تاکسی به راننده می­گه: «آقا می­شه بندازی تو یه دست­انداز؟» می­پرسه واسه چی؟ می­گه: «آخه می­خوام خاکستر سیگارمو بتکونم!»

غیرت و مردانگی: «یه روز یه نفر می­ره 20 سؤالی. می‌پرسه حیوانه؟ می­گن آره. می­پرسه می­تونم بگیرمش؟ می­گن آره. می­پرسه ببره؟ پلنگه؟ شیره؟ خرسه؟ می­گن نه. می­پرسه می­تونم با دستم بلندش کنم؟ می­گن آره. می­پرسه فیله؟ نهنگه؟ زرافه­اس؟ اسب­آبیه؟ کرگدنه؟ می­گن نه، 20 سؤالت تموم شد جوابت قورباغه بود. یارو می­گه به خدا فهمیدم، عارم اومد بگم!»

عصیان در مکتب روده‌بریسم!

چرا جوک ما را می­خنداند؟ برای یافتن پاسخ این سؤال مخ آدم­های خفن کاردرستِ بسیاری، از زیگموند فروید پدر روان­شناسی مدرن گرفته تا آیزاک آسیموف و آرتور کویستلر به کار گرفته­ شده است.

البته می­دانید که این خارجی­ها مثل ما ایرانی­ها نیستند که وقتی مخشان به کار گرفته شد، هی بنشینند با بر و بچ فک بزنند و فلسفه­بافی­های صد تا یک غاز بکنند.

بلکه آستین همت بالا می­زنند و دست و پایشان را جمع می­کنند و افکارشان را منظم و مرتب، توی یک یا چند کتاب می­نویسند. مثل «جوک و ارتباطش با ناخودآگاه» فروید یا «عمل خلق کردن» کویستلر.

نگران نباشید! لازم نیست دنبال این کتاب­ها (که بعید می‌دانیم حتی به فارسی ترجمه شده باشند) بگردید. ما چون خیلی دوستتان داریم و دلمان راضی نمی­شود به زحمت بیفتید، ماحصل همة این کتاب­ها را خیلی صاف و پوست کنده و در چند خط آن هم مجانا در اختیارتان قرار می­دهیم.

عرض شود حضورتان که اصل و اساس خنداندن جوک­ها بر «غافلگیری» استوار است. چطور؟ ذهن انسان مثل یک ماشین تطبیق­دهنده عمل می­کند. رفتارها و گفتارهای مختلف را می‌سنجد و با قرار دادن آن­ها در الگوهای آشنا و از پیش­تعیین­شده، طبقه‌بندی­شان می­کند.

اما بعضی وقت­ها این الگوی آشنا از هم می­گسلد و  عنصری جایگزین آن می­شود که برای مغز غیرمنتظره است. در واقع در قالب­های پیشینی نمی­گنجد.

این­جاست که آدم به خنده می‌افتد. به همین راحتی! باور نمی­کنید، حرف فروید را بخوانید: «وقتی کسی جوکی را تعریف می‌کند، انرژی ناخودآگاه به ذهن خودآگاه می‌رسد، سریعا تقویت می­شود و به صورت خنده سرریز می‌‌شود.» عرض نکردم؟

پتکی برسر مرد غافلگیر شده

اگر هنوز خوب شیرفهم نشده­اید به این مثال توجه کنید: رانندة ناقلایی با یک نگاه به مسافر بغل دستی‌اش می­فهمد که طرف، آدم ساده لوحی است و بدش نمی­آید سر به سرش بگذارد. از او می­خواهد که از توی داشبورد، نوار ویدیویی را در بیاورد و داخل ضبط ماشین بگذارد.

مسافر بیچاره هم در حال تلاش و تقلای مذبوحانه وعرق­ریزان برای انجام این عملیات ناممکن است که ناگهان مسافر عقبی به حمایت از او به حرف می آید و می­گوید: «آقای راننده فکر کرده شما نمی­فهمید! نفهم خودتی برادر من!...»

تا این­جای قضیه مطابق قالب‌های از پیش تعیین شده جلو رفته است و نکتة بامزة آنچنانی در آن وجود ندارد. (البته صرف­نظر از عمل حماقت­بار مسافر جلویی) اما جملة آخر مسافر عقبی ضربة اصلی را می­زند و شنونده را غافلگیر می­کند: «فکر کردی ما نمی­دونیم این نوارا مال کامیونه؟»

این‌جاست که شما (احتمالا) از قیاس مع­الفارق شخصیت شوکه می­شوید، نمی­توانید خودتان را کنترل کنید و به خنده می­افتید.

تئوری غافلگیری خیلی چیزها را در مورد جوک­ توجیه می‌کند. مثلا این­که چرا دوباره شنیدن یک جوک معمولا برای آدم خنده­دار نیست.

در واقع یک الگوی به‌خصوص را فقط یک بار می­توان به یک شکل خاص شکست. (مطمئن باشید بار دوم که این جمله را بخوانید حتما می فهمید!)

خرق‌عادت موجب مرض است؟

یا این که چرا خیلی از جوک­ها به صورت «یه روز، یه فلانی و یه بهمانی و یه بیساری رفتن فلان­جا» تعریف می­شوند.

در این جوک­ها، «فلانی» و «بهمانی» دو عمل معمول و متداول را انجام می‌دهند و بر آن الگوهای از پیش­تعیین­شده تأکید می‌کنند تا ضربة نهایی از عمل غافلگیرکنندة «بیساری» محکم­تر به ذهن وارد شود و شدت خنده را بالاتر ببرد. (علت این­که تعداد شخصیت­ها هم سه انتخاب می­شود واضح است. دو تا بودنشان معمول بودن عمل را زیاد به رخ نمی­کشد و چهار تا هم که خیلی حوصله­سربر است!)

این که خیلی از جوک­ها هم به سراغ داستان­های معروف یا کلیشه­های بارها دست‌مالی‌ شده می­روند باز هم با این تئوری قابل توجیه است.

این الگوهای تکراری کاملا ملکة ذهن شنونده یا خواننده هستند و کوچک­ترین تغییری در آن­ها شدیدا مخاطب را غافلگیر می­کند.

موج منفی از نوع مثبت

می­بینید که همان چند تا خط کوتاه، کلید ورود به مخزن اسرار مبین دنیای جوک­ها بود؟ ها!... خسته شدید؟ عمرا فکر نمی­کردید توی سبک زندگی جوک مطالبی به این خفنی بخوانید. ما که گفتیم موضوع برای مسخره­بازی و این حرف­ها نیست...

اما اگر جنبة بیولوژیکی­تر ماجرا را خواسته باشید، باید بگوییم که مغز انسان از دو «لب- Lobe»  قدامی و تحتانی تشکیل شده است. (نمی­خواهیم قیافه بگیریم! می­شود همان دو بخش بالایی و پایینی)

وقتی برای کسی جوک تعریف می­کنید، نیمة سمت راست لب بالایی و هر دو نیمة لب پایینی سعی می­کنند آن را بفهمند.

 اگر موفق شوند و تناقض موجود در جوک یا همان طنزش را درک کنند، امواج مغزی منفی شده و فرد به خنده می‌افتد.

 اما اگر از پس درکش برنیایند، امواج مغز همچنان مثبت می­ماند. نتیجتا طرف مثل بز به شما نگاه می‌کند و هنوز منتظر است که شما جوک­تان را ادامه دهید.

چون نمی­داند که به چه چیزی باید بخندد.این لحظه برای هر دو طرف یکی از سخت‌ترین و دشوارترین لحظه­هاست و جمع کردنش هم به این راحتی­ها نیست.

امیدواریم خداوند هیچ تنابنده­ای را دچارش نکند!

کد خبر 9797

برچسب‌ها