جمعه ۲۶ آبان ۱۳۸۵ - ۰۹:۴۴

خواندیم که سندباد به جزیره ای رسید و در آنجا با ملک ایشان صمیمی گشت. سندباد چون در احوال ایشان نگریست، متوجه شد که اسب‌ها را بدون زین سوار می شوند.

از این رو به ملک آنها بگفت تا برای ایشان زین بسازد. ملک قبول کرد و از سندباد خواست تا چنین کند چون تا به حالا حتی اسم زین به گوش آنها نرسیده بود. سندباد با کمک نجار و آهنگر و... زینی از بهر ملک بساخت. ملک را از چنین لعبتی خوش آمد. پس از آن، تمامی وزرا  نیز زین بخواستند و سندباد بساخت و دیگران نیز بخواستند و سندباد نیز بساخت. تااینکه ملک آنجا از سندباد بخواست که بماند و زنی برای خود اختیار کند. سندباد چنین کرد  و اینک ادامه ماجرا...

ملک، زنی خداوند مال و جمال بر من تزویج کرد. مرا مالی بی شمار داد و خانه‌ای وسیع و عالی  به من بخشود و خدم و حشم و جیره و جامه از برای من ترتیب داد و من درغایت راحت و نهایت انبساط و لذت به‌سر می بردم  تا اینکه زن همسایه را اجل در رسید. چون مرا با همسایه الفتی در میان بود، به خانه او به تعزیت‌گویی رفتم و دیدم که در بدترین حالت، ملول و محزون نشسته.او را تعزیت گفتم که ای برادر! خدای تعالی تورا به نکوتر از آن زن عوض خواهد داد انشاءالله... توراعمرزیاد خواهد شد. در حال، مرد گریان شد و سخت بگریست و به من گفت ای صدیق مهربان!چگونه من به جزآن، زن دیگری خواهم گرفت ؟ از کجا خدای متعال مرا بهتر از او عوض خواهد داد که از عمر من جز امروز  نماند. گفتم ای برادر! به عقل بازگرد و خود را بشارت مرگ مده.

 الحمدلله تو تندرست و سالم هستی. نالان گفت  ای رفیق! به جان تو سوگند که فردا مرا نخواهی دید که در زمره مردگان خواهم بود.گفتم ای برادر! چگونه فردا از شمار مردگان خواهی بود؟ گفت چون امروز زن مرا به خاک بسپارند، مرا نیز با او به قبر بگذارند که عادت شهر ما همین است؛ چون زنی بمیرد، شوهر او را با او زنده به خاک بسپارند و اگر مردی باشد و بمیرد، زن او را با اوزنده در گور نهند که پس از دیگری در روی زمین نماند و لذت نبرد. من گفتم به خدا سوگندکه این عادت، بس ناپسند است.

 پس ما به حیرت اندر بودیم که غالب مردمان شهر حاضر شدند. همسایه‌ها را از برای زن او و از برای خودش تعزیت‌ها گفتند و به تجهیز میت پرداختند. پس تابوتی آورده، زن همسایه را در تابوت گذاشتند و به‌سوی گورستان برداشتند.شوهر زن با ایشان رفت تااینکه به خارج از شهر رسیدند. جنازه را در دامنه کوه فرود آوردند و سنگی بزرگ در آنجا بود. چون سنگ را برداشتند، غاری پدید شد. زن را در آن غار افکندند و آنگاه مردمان شهر به گرد شوهر زن جمع آمدند، او را بر ریسمان‌ها بسته بدان غار انداختند و کوزه آبی نیز با هفت قرص نان از برای توشه آن مرد انداختند.

 پس از آن،سر غار با آن سنگ بزرگ پوشانیده و از پی کار خود بازگشتند و همسایه مرا با زن او در غار بگذاشتند. با خودم گفتم به خدا سوگند که این گونه مردن، از مردن‌های نخستین دشوارتر است. آنگاه به نزد ملک آن شهر درآمدم و به او گفتم  ای ملک جهان! در شهر شما چگونه زنده را با مرده به خاک بسپارند؟ ملک گفت عادت شهر ما همین است که چون زن بمیرد، شوهر با او به خاک بسپارند و همچنان اگر شوهر بمیرد، زن با او به خاک بسپارند تا از همدیگر در حیات و ممات جدا نشوند و این عادت، از پدران ماست. گفتم ای ملک جهان! مرد غریب نیز بدینسان کنند؟ ملک گفت آری اگر غریب را نیز زن بمیرد، او را با زن خود زنده در گور کنند.

 پس چون این سخن بشنیدم، زهره من بشکافت و از غایت حزن و اندوه، عقل من برفت و همی ترسیدم  که زن من پیش از من بمیرد و مرا با او به خاک زنده سپارند. پس خویشتن را تسلی دادم و گفتم شاید که من پیش از زن خود بمیرم و کسی نداند که سابق کدامست ولاحق کیست. از قضا چند روزی نگذشته زن من بیمار شد.

دو سه روزی بیمار بود که بمرد. غالب مردمان شهر، به تعزیت گویی من جمع آمدند و ملک نیز به تعزیه گویی من آمد. پس از آن، مرده را غسل دادند، بهترین جامه‌های او را بروی پوشانیدند، قلاده‌های لؤلؤ و گوهر بر او آویخته، به تابوتش نهادند. تابوت برداشته، به ‌سوی همان کوه روان شدند. چون به آن مکان رسیدند، سنگ از غار به یک سو کرده، زن مرا در غار افکندند. آنگاه همه یاران و همسایگان در پیش من آمدند مرا وداع می‌کردند. من در میان ایشان فریاد می‌زدم و همی‌گفتم من مردی ام غریب... به عادت شهر شما طاقت ندارم ولی ایشان سخن من نپذیرفتند وبه فریادم نگاه نکردند. مرا گرفتند، ببستند، کوزه  آبی با هفت قرصه نان به من بربستند و به غار درانداختند. آنگاه سر چاه به آن سنگ بزرگ پوشانیده و از پی کار خود برفتند. دیدم آن مکان در زیر کوه غاری است بس بزرگ...

کد خبر 8537

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار