حدیث لزرغلامی: فکر کن، یک روز خبر برسد که دیگر خورشیدی در کار نخواهد بود.

زمین باید در تاریکی و تنهایی بپوسد. سرما می­رود توی جان ساقه­ها و برگ­ها. و آدم­ها تا مغز استخوان سیاه می­شوند.

فکر کن، یک روز خبر برسد که دیگر خورشید از پشت کوه­ها بیرون نخواهد آمد. تا هست، تاریکی هست و صدای قار قار کلاغ­هایی که نبودن خورشید را جشن می­گیرند.

فکر کن، یک روز بگویند آسمانی در کار نیست، اگر سر بلند کنید، تنها یک خالی بی‌نهایت سیاه  می­بینید که در انتهایش، چند خفاش دارند برای هم خط و نشان می­کشند. دیگر ابری در کار نیست که با وزش باد، پرنده ، خرس ، ماهی و عروس شود. دیگر شهابی در کار نیست که این­ور آسمان را به آن­ورش بدوزد. فکر کن، دیگر  وقتی سرت را بالا می­بری، آبی روشن را نبینی.

فکر کن، یک روز زمین زیر پایمان خالی شود. خبر بدهند: ای مردمی که دارید روی زمین زندگی می­کنید، از فردا صبح دیگر زمین وجود ندارد، یک فکری به حال خودتان بکنید. فکر کن، زیر پایمان خالی شود، جایی نباشد که خانه­مان را روی آن بسازیم؛ جایی نباشد که بتوانیم بر آن راه برویم. جایی برای دراز کشیدن نباشد؛ جایی برای زندگی کردن! همه معلق شویم توی فضا و با سرعت از هم دور شویم.

تو خورشید و آسمان و زمین ما بودی. تو خورشید و آسمان و زمین ما هستی. تو همان نوری که همیشه از پشت کوه ها بیرون می­آیی و ما مطمئنیم که هستی و مطمئنیم که هیچ لحظه­ای نیست که نور تو نباشد؛ که اگر نباشد همه از سرما یخ می­زنیم.

و تو همان آبی بی پایانی  که کبوترها در تو پرواز می­کنند و خدا خانه­ دارد در تو ، و ابرهای مهربانی در سینه­ تو سرگردانند. و تو همان زمین  مایی که ما به بودن تو تکیه داریم و همه­ درخت های ما، در توست و رودخانه­های ما ، در توست و ماهی­های رودخانه­های ما در توست و آهوها و سنجاب‌ها و بنفشه­ها و باران­های ما ، در توست.

وقتی که تو رفتی، طوری بود که انگار خورشید ما هم رفت. و آسمان ما هم رفت. و زمین ما هم رفت. خبر دادند که شما دیگر از این لحظه به بعد خورشید و آسمان و زمین ندارید.

راست گفته بودند. تو فقط یک مرد ساده نبودی که در چهل سالگی پیامبر شده باشی و مردم مدینه و مکه را به اسلام دعوت کرده باشی و برای امپراتورها و پادشاهان کشورهای دور نامه نوشته باشی و نامه ات را با «به نام خدا »شروع  و حسابی آنها را عصبانی کرده باشی.

تو برنامه­ای برای جهان آورده بودی؛ برنامه­ای که بر طبق آن، از آن به بعد خورشید به چشم همه­ مردم دنیا به نام خدا در می­آمد و ماه به چشم همه­ مردم دنیا به نام خدا می­تابید و باران به چشم همه­ مردم دنیا به نام خدا می­بارید و همه چیز به نام خدا بود که برقرار بود؛ آمدن روز و رفتن شب.

تو برنامه­ای برای همه­ مردم دنیا داشتی. برنامه­ای برای این که آدم ها راه بهشت را پیدا کنند؛ بهشتی که روی زمین است و بهشتی که در آسمان است. برنامه­ای برای این که آدم­ها رد خدا را توی همه­ زندگی­شان داشته باشند. بر طبق یک نقشه­ درست؛ نقشه­ای که تو کشیده بودی؛ با دست­هایی آبی و آزاد.

تو برنامه­ای برای همه­ مردم دنیا داشتی تا چه­طور شب­ها بتوانند راحت بخوابند و روزها مثل پرنده­ها سبکبال باشند. انگار آسمانی در قلبشان دارند و دریایی توی دست هایشان.

تو برنامه­ای برای همه­ مردم دنیا داشتی که چه­طور در آینه به خودشان لبخند بزنند، بدون این که احساس کنند کسی دارد نگاهشان می­کند. برنامه­ای برای این که چه­طور روی نور بخوابند؛  روی نور زندگی کنند؛ روی نور به هم قول بدهند و روی نور به قول­هایشان وفادار باشند.

مسجدالنبی-مدینه

تو برنامه­ای برای آدم­ها داشتی که چه­طور همه با هم فامیل باشند. همه با هم دوست باشند. در خواب­های هم رفت و آمد کنند. در قصه­های هم شروع شوند. در لالایی­های هم آرامش بگیرند. در گریه­های هم اشک بریزند. در خنده­های هم بیدار شوند. چه­طور آدم باشند و قدر فرشته­های روی شانه­هایشان را بدانند.

چه­طور بچه­ها را از خودشان‌فراری ندهند. چه­طور مادرهایشان‌را به نام کوچک بشناسند.چه­طور خواب خوب پدرهایشان را ببینند.

تو مردی نبودی که رفتنت هیچ چیز را تکان ندهد. تو اگر می­رفتی، که داشتی می­رفتی­ ،همه چیز از جایش تکان می­خورد. خورشید دیگر متولد نمی­شد و جویبارها دیگر جاری نبودند و زمین دیگر نمی­گردید.

همه­ این اتفاق ها می­افتاد اگر، تو پیش از رفتنت، پیش­بینی نمی­کردی که ما باید چه کار کنیم. تو البته پیش­بینی کرده بودی. برنامه­ات را داده بودی دست مرد دیگری که ما دوستش داشتیم؛ مردی که راز خورشید را می­دانست و سمت چرخش زمین را بلد بود و اسم تمام لالایی­ها را می­دانست. علی (ع) ، مردی که شبیه خودت بود؛ مردی که برادرت بود.با  تو او دوباره متولد شد.

کد خبر 75371

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار