جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵ - ۱۷:۵۸

احمدمحجوبی: آنک مرد؛ ابر مرد؛ دستاری از حریر تماشا بر سر، ردایی از ابریشم یقین بر دوش و عصایی از آبنوس اعتماد بر دست، از کوچه های مه آلود کوفه می گذرد.

شب هنوز در خاموشی خاطرات خویش، غوطه می‌خورد و گل سرخ، آن راز آلودترین عطر سرزمین مکاشفه،  به سمت سرنوشت سرخ خویش می‌شکوفد.

پنجره ای بُگشا! ای جهان خسته از باد، دلْ شکسته از خاک، چشمْ بسته بر مه؛ پنجره ای بُگشا به سمت گامهای آن ترانه خوان ازلی دیدار، که از کنار سنگریزه‌های سوگوار، به مهربانی می گذرد و باغ روشن ستاره ها را به مرثیه پایْ افزارِ پینه بسته خویش می خواند.
آی مرغابیان برکه تقدیر! آوازتان در روضه خوانی فرشتگان مسافر گم است.

مرد، رهاتر از رقص برگی در نسیم، جاری تر از طراوت باران در کویر، و بشْکوه تر از نیایش فرشته‌ای در  شب، به سوی ابدی ترین سجده قدّوسی خویش، می کوچد. 

 این علی است که در جبرئیلی ترین شب کائنات  پا به روشنای مرز جاودانگی می نهد و خون پیشانی خویش را به ملاقات تجلّیِ سبحانیِ دوست، هدیه می برد.
آنک مرد
ابر مرد
از کوچه های مه آلود کوچه می گذرد. 

********

امشب مگر کدام غزل از گلوی نوری جبرئیل می‌تراود، که علی شتابناکِ  کوچ پسینگاهی خویش است؟

آیا کدام سرود نخستین، آیا کدام ترانه فرجامین را، فرشتگان به آواز اثیری، سر داده اند که علی این سان در سماع حضوری خویش، دست افشان به سوی باغ سرخ زخم می شتابد؟
شب غرق کدام کلمات است؟

ای سایه های منتظر، ای هیاکل روحانی ایستاده به تماشا بگویید شب در کدامین کلمات غرقه است؟

این چه آهنگی است که علی، خورشید طلوع کرده از افق کعبه، چنین به بازخوانی آن ورد ازلی، مهر می ورزد؟

علی، مرد اسب و ذوالفقار، مرد روزهای سخت، مرد شبهای گریه، امشب به افقْ گشایی لاهوت لبخند می زند و در مینایی ترین محراب جهان، قامت به نماز زخم می بندد.

و ملائک، صف به صف، سیاهپوش و سر به زیر، به اقتدای آن نمازگزار میانه قامتِ فروتن ایستاده اند که بی‌گمان در رؤیایی ترین لحظه ممکن شهود، شال سبز مکاشفه بر کمر بسته و دست تعلّق جسمانی از غبار ممکنات هر دو جهان شسته، به سوی حضرت ربوبی سفر می کند.

مسجدکوفه امشب در شط زلال نیایشی دیگرگون غوطه ور است.
امشب، علی نماز خویش را به ناشناخته ترین لحن جهانِ بود و هست، می‌خواند.
امشب، علی، خیره به تماشای بهشت ذوالفقاریِ ملکوت است.
امشب، علی، مبهوت کُنه مکنون بارقه است.
امشب، علی جاودانه شونده در شکوه روحِ ربّانی خویش، حیران سلوک در باغ های تعالی است.
امشب، علی، در تاریکای زاویه کوچک مسجد کوفه، در ابدی ترین مراقبه زمین، چشم به آفاق زیبایی مینوی می گشاید و پیشانی شوکت خویش را بر آستانه مقدس صدای خداوند می ساید.
نماز علی امشب، چونان هر شب ممکن دیگر، آیینه تجلّی اشتیاق زمین به موعود آسمان است. 

این جلوه ها که در آینه سانیِ نماز او طراوت می‌گیرد، موج می شکند و تا ناکجای مرزهای دیدار می‌گسترد، اشراق آن عهد ازلی نخستین است؛ آن تماشایی ترین لحظه جهان آغازین... 

و علی، امام نماز صبح فرشتگان،  تکبیر می گوید و سر به سجود می برد. 

برقی می درخشد و خون بر سنگفرش ساده مسجد می پاشد: «رستگار شدم، به خداوند کعبه قسم.»

ملایک، جامه دران و مرثیه خوان، خرقه های نورانی خویش را چاک می زنند و آواز «لا حول» در کائنات می افکنند. 

علی پلک می بندد و به ملاقات روشن فردا روز می‌اندیشد؛ به گیسوان همیشه معطر رسول و به آن جان مهربان که به انتظار علی، آغوش گشوده است.

********

یا علی! نسیم به بدرقه عَماری خاموش تو می وزد و درخت از سوگواری غربت تو، سبزینه از کف می دهد.
نخلستان، بی تو کویری مرده است و چاه بی تو، سر در گریبان خویش فرو برده، مویه می کند.
سوگواران تواند فرشتگان که کوچه به کوچه ایستاده اند و نام تو را به غمگنانه ترین آواز اثیری، مرثیه می گویند.
یا علی! بمان،
بمان که بی تو سفالینْ کاسه شیر در دست یتیمکان کوفه می لرزد.
بمان که بی تو آفتاب به عصمت زلال چهره کودکان، لبخند نمی زند.
بمان که نخل ها بی تو تاب نمی آورند و اطلسی ها، بی تو نمی شکفند.
بمان که بی تو بوی بهشت، کوچه های کاهگلی کوفه را پر نمی کند و بی آفتاب نگاه تو، قندیل مسجد خاموش، روشنی نمی گیرد.
یا علی! بی تو عدالت یتیمکی دلشکسته است و مهربانی،  مرغکی پر و بال بسته.
پس از تو نان خشکیده جو سهم سفره کیست؟
   پس‌ازتوکیست‌که‌شعله‌ناروای‌شمع‌بیت المال‌رابه‌دوانگشت‌عدالت‌فروکُشد؟
پس از تو، مهتاب، کدام نمازگزار شب های دیرپای کوفه را تماشا کند و آفتاب به اقتدای کدامین روشنی از افق بر  آید؟
پس از تو کیست که غیرت بورزد، دوست بدارد، مهربان باشد، نماز بخواند، نخل بکارد و صبوری کند؟
یا علی! به سوی دوردست روشن سپیده و نور، کوچ می کنی و به سمت چشمه های زلال زمان می شتابی؛ قلندرانه و در دریای عشق فرو رفته.
  سبزترین شال عبودیت را بر کمر بسته ای و سرخ‌ترین بالاپوش غیرت و حمیّت را بر دوش افکنده‌ای، با شور عصیانی قدّوسی در سر.
یا علی!
آفاق را می نگری با چشمانی از جنس سبز ملکوت، و عرفان تنها قطره ای عرق است که از پیشانی زخمی‌ات فرو می چکد.
عشق، بوته خار سرگشته ای است که در پیش پای تو می دود؛ آفتاب از برابر چشمانت به شرم می گریزد و کبوتران چاهی نخلستان های کوفه،  خویشتن را در پسِ شانه های مهربان تو، به شرمناکی، پنهان می کنند.
یا علی!
ای حقیقت روشن همه روزها و شب ها!
ای مهربان ترین نگاه!
می روی و کاروان کوچک دانایی و یکی دو چند پرستوی عاشق،  ردّ گام های تو را می بوسند و خاک  آلوده در پی ات می آیند.

می روی و عَماری غریب تو زمانه را در عطر پاک حضور و چشمه اهورایی شهود، تطهیر می کند.
یا علی!
ای مرد!
ای ابر مرد هر دو جهان!
کوچ می کنی و می روی تا روز روشن دیدار.
نام تو سرفرازی انسان است و بوی خوش شکوهمندی روح.
ما حضور جاودانه آسمان را در گام های تو آزموده ایم و اعجاز پر صلابت ایمان را از دست های تو آموخته ایم.
شن های داغ بیابان، تو را می شناسند؛
  ریگ های سوخته، نخل های سربریده و کجاوه های شکسته با مهربانی ایمان و لبخند تو آشنایند.
تو در خاموشی مرگبار ندانستن و نتوانستن، چراغی همواره روشن افروخته ای و رساتر از قامت حقیقت و سبزتر از تبسم هرچه طراوت، در جهانِ مرده سکوت، برخاسته ای و لب به معجزه گشوده ای.
یا علی!
دریا دریا مهربانی بود هر آنچه می گفتی.
گفتی که:  «خداوند بندگان و پرستندگانی دارد که بیم و خشیتِ او دل هاشان را شکسته، زبان آوران و خردمندان اند، اما آن بیم، زبانشان را بسته. با کردار پاک به سوی خداوند شتاب می گیرند؛ کردار بسیار خویش را در راه او بیش نمی شمرند و برای خویش به کردار اندک رضا نمی دهندو خرسند نمی شوند».
آری، چنین گفتی و خود، برترین نمونه و نمایه سخن خویش بودی.
یا علی!
ای خداوندگار رستگاری و ایمان!
ما هزار هزار مرتبه نام پاک تو را فریاد کرده ایم؛
هزار هزار مرتبه نام تو را گریسته ایم؛
اما تو آن کهکشان بی نهایت فیضی که به انتها نمی رسد و پایان نمی گیرد.
ما به نام تو زنده ایم و با نام تو مانده ایم.
ما در غم سرخ تو، در غربت کوفی تو ریشه کرده ایم.
یا علی!
در عصر نو، ستاره نو، طرح نو کجاست؟ انسان نو کجاست؟
هرجا که رفته ایم، صدای سکوت سرد، زمین را گرفته  است.
شادی دوست داشتن تو و اندوه غریبی تو، چراغ تابنده لحظه های تاریک ماست.
عروج تو گام های شوریدگی انسان به سوی افلاک است.
تو فریاد تفتیده شعور در کوچه های روزْ مرده جهالتی.
تو طنین بیداری و پویایی در گوش های بسته جهانی.
یا علی!
شهادت، میراث جاودانه توست؛ اکسیر نابی که جان های مرده و دل های مردابی را زنده می کند و ماندگاریِ راز آسمان را فریاد می زند.
تو تاریخ بلوغ و رستگاری انسانی و مرگ را چه شکوهمندانه معنا کرده ای.
یا علی!ما عاشقان اندوهناک توایم.
سر به دریای اندوه تو فرو می بریم،
مرثیه می خوانیم
و جان خویش به عطر طهوری نام تو تطهیر می کنیم.

کد خبر 5848

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار