نمی‌دانم کجای کار اشتباه کرد، همسرم مرد فهمیده و قانونمندی بود و همه اصول بهداشتی را رعایت می‌کرد اما نمی‌دانم کدام اشتباه موجب ابتلایش به کرونا شد و جانش را گرفت. ۱۸ اسفند سال ۹۸ بود که همسرم بعد از یک روزکاری، خسته‌تر از همیشه به خانه آمد.

نجمه حسنی

به گزارش همشهری آنلاین به نقل از ایرنا، آن روز در بدو ورود به خانه، خستگی و ناخوشی از چهره‌اش می‌بارید و گفت احساس سرماخوردگی و کوفتگی دارد. به محض این‌که این جمله را از زبان محسن شنیدم دلم فروریخت. بعد از شنیدن خبر ورود کرونا به ایران، خودم و فرزندانم را قرنطینه کرده بودم اما همسرم به دلیل این‌که شغل آزاد داشت و بیمه هم نداشتیم نمی‌توانست در خانه بماند و مجبور بود بیرون برود و با خودرو خاوری که داشت کار کند.  

به همسرم گفتم دیگر سرکار نرو تا شیوع کرونا در شهر کم بشود، محسن هم حرف مرا قبول کرد و قول داد تا فروردین در خانه بماند.

همسرم قبل از ورود به ساختمان لباس‌هایش را بیرون در می‌آورد و من دست و پاهایش را الکل می‌زدم و بعد دست‌هایش را با آب و صابون می‌شست.

آن روز تمام کارهایی را که به ذهنم می‌رسید برای محسن انجام دادم. قبل از هر کاری اتاق همسرم را جدا کردم و دو فرزندم را از او دور نگه داشتم. بعد هم با روش‌هایی که بلد بودم شروع کردم به درمان او با گیاهان دارویی.

چند روز گذشت و تب‌های شدید همسرم شروع شد و علائمی مانند اسهال نیز به آنها اضافه شد، تب‌هایی که کنترل کردنشان کمی سخت بود، من که به سرماخوردگی‌های سخت همسرم عادت داشتم، از او مراقبت کردم و با شماره‌های ۱۹۰ و ۴۰۳۰ هم تماس گرفتم.

پرسنل این دو سامانه، کلینیک شهید اسدی خیابان مدیریت کوچه ۲۸ را به من معرفی کردند، همسرم را متقاعد کردم که باید به دکتر مراجعه کنیم و ساعتی بعد با هم به این مرکز مراجعه کردیم. دکتر همسرم را معاینه کرد و گفت آنفلوآنزای شدید است و قرص و شربت‌هایی مانند دیفن هیدرامین و سرماخوردگی بزرگسالان برایش تجویز کرد.

از دکتر پرسیدم تب همسرم بالاست نیازی به آنتی‌بیوتیک ندارد؟ دکتر گفت: اگر بدتر شد ببریدش بیمارستان.

به خانه برگشتیم؛ تب همسرم بالاتر رفت. از پسرم که حالا ۱۷ ساله بود و مرد خانه به حساب می‌آمد خواستم به داروخانه برود و قرص آنتی‌بیوتیک برای پدرش تهیه کند. پسرم چند بسته قرص اریترومایسین گرفت و به خانه برگشت و من حدود دو روز این داروها را به همسرم می‌دادم.

۲۳ اسفند علائم بهبودی در محسن ظاهر شد، مادر و پدرش هر روز به در خانه می‌آمدند و جویای احوالش می‌شدند اما ما مانع ورودشان می‌شدیم، مادر محسن زنی مهربان و دلسوز است که دیدن رنج فرزندانش سخت آزارش می‌دهد.

همسرم آن روز به مادرش گفت، داروهایی که همسرم به من داده حالم را بهتر کرده و من و دو فرزندم خوشحال بودیم که حال محسن بهتر است.

پسرم که ۱۷ سال و دخترم که ۱۳ سال دارد در دوران بیماری و ایزوله گاهی دلتنگ مهربانی‌های پدرشان می‌شدند و با رعایت اصول بهداشتی اندکی کنار پدرشان می‌نشستند.

۲۳ اسفند بود که پدر محسن به خانه ما آمد و گفت، همسرم تاکید دارد محسن را به بیمارستان ببریم، اما همسرم گفت الان حالم بهتر شده و برای این‌که به ما ثابت کند حالش بهتر است شوخی می‌کرد و بچه ها را می‌خنداند.

من به خاطر پرستاری مکرر از همسرم خسته شده بودم و احساس ضعف و لرز می‌کردم، محسن که حالا احساس بهبودی داشت از من خواست استراحت کنم. من هم که حال خوب محسن را دیدم خیالم راحت شد و به اتاق رفتم و خوابیدم. مادر همسرم در این فاصله برای احوال‌پرسی محسن به در خانه ما آمده بود و زمانی که اطمینان پیدا کرده بود حالش خوب است به خانه‌اش برگشته بود.

به خواب عمیقی رفته بودم که صدای سرفه‌های پیاپی محسن از خواب بیدارم کرد، نگرانی، درونم شعله کشید. با سرعت از اتاق بیرون آمدم و از همسرم پرسیدم چرا سرفه می‌کنی؟ سرفه امانش را بریده بود. دست و پایم را گم کرده بودم، دوباره به ۱۹۰ و ۴۰۳۰ زنگ زدم و آنها از من خواستند او را سریع به بیمارستان انتقال بدهم.

محسن را به بیمارستان پیامبر اعظم(ص) کرمان بردم. آنجا از قفسه سینه همسرم سی‌تی‌اسکن و از مخاط گلویش آزمایش گرفتند، محسن در بیمارستان حال خوبی نداشت. بی‌حس و حال بود.

جواب آزمایش که آماده شد، یکی از پزشکان آزمایش را دید و گفت: ابتلا به کرونا در این آزمایش مشخص نیست. سرانجام با توصیه پرسنل، دکتر صفا را در بیمارستان پیدا کردم و آزمایش را به او نشان دادم. دکتر بعد از دیدن آزمایش و سی‌تی‌اسکن گفت: محسن داوند چه نسبتی با شما دارد؟  سریع گفتم همسرم است.  دکتر ادامه داد: ایشان به کرونا مبتلا شده و ریه‌های همسرتان پر از عفونت است. دنیا پیش چشمم تیره و تار شد.

دکتر گفت: سریع بیمار را به بیمارستان افضلی‌پور برسانید. محسن وقتی از نظر دکتر مطلع شد در راه به من می‌گفت من را به بیمارستان نبر، حتی اگر کرونا داشته باشم حالا دوران نقاهت را گذرانده‌ام اما من با اصرار او را به بیمارستان رساندم.

در بیمارستان افضلی‌پور بعد از چک کردن تب محسن دستور بستری شدنش را دادند. محسن حالا سرفه نمی کرد و می‌توانست حرف بزند. برای همین نگرانی خود را با من مطرح کرد. او می‌ترسید از این‌که من هم گرفتار کرونا شده باشم.  

محسن سال قبل هم آنفلوآنزای شدید گرفته بود و من در خانه از او مراقبت کردم، با خودم فکر می‌کردم این بار هم اتفاق خاصی نمی‌افتد. محسن تازه ۴۲ سال داشت و از نظر جثه‌ای هم قوی‌هیکل بود اما گاهی سیگار می‌کشید.

محسن را به بخش عفونی منتقل کردند، خواستم از همسرم خداحافظی کنم و به او امید بدهم اما پرستار مانع شد. می‌دانستم محسن به من وابسته است و نمی‌تواند این شرایط را بدون پشتوانه عاطفی تحمل کند.

روز سوم محسن زنگ زد و با هم صحبت کردیم، حالش خوب بود و خبر از این داد که فردا مرخص می‌شود. من از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. محسن که از شنیدن خبر ترخیص به وجد آمده بود، به من گفت نزدیک عید است. برو همان مانتویی که دوست داشتی برای خودت بخر.  به محسن گفتم تو هم پیراهن نخریدی. گفت که مهم نیست. ما عید امسال خانه می‌مانیم.  

بعد از سه روز مجدد از بیمارستان به من زنگ زدند و گفتند باید همسرتان را به آی‌سی‌یو منتقل کنیم.  پشت در ایستاده بودم و منتظر خبری از سلامتی و حال همسرم بودم که یک لحظه در آی‌سی‌یو باز شد و بدون توجه به اطرافم وارد آنجا شدم.  محسن روی تخت خوابیده بود و پرسنل جلوی مرا گرفتند.

آن روز محسن زنگ نزد، اما روز بعد حالش خیلی خوب بود. زنگ زد و گفت دکتر می‌خواهد مرخصم کند، آن روز حال محسن خیلی خوب بود سرفه هم نمی‌کرد.

ساعت ۱۰ همان شب بود که از بیمارستان به من زنگ زدند و گفتند باید به همسرتان دستگاهی وصل کنیم و شما باید به بیمارستان بیایید و رضایت بدهید. با استرس گفتم اما همسرم که حالش خوب است، گفتند در هر حال باید این دستگاه را به او وصل کنیم تا سم خونش تخلیه شود. سرانجام با اطرافیانم مشورت کردم و بعد برای وصل دستگاه رضایت دادم.

آن روز دستگاه را به همسرم وصل کردند. محسن را دیدم و با او حرف زدم اما انگار برای وصل دستگاه خیلی درد کشیده بود. خواستم در بیمارستان بمانم اما پرستار مانع شد و محسن هم به دلیل این‌که پرستار با من تند صحبت کرد، ناراحت شد و از من خواست سریع به خانه برگردم.

ساعت پنج و ۵۹ دقیقه صبح فردای آن روز بود به بیمارستان زنگ زدم تا احوال محسن را بپرسم. پرستار گفت که اکسیژن مغزش پایین آمده،  برایش دعا کنید. پرستار به من گفته بود قطع دستگاه برای محسن مساوی با مرگ است.

۲۷ اسفند از بیمارستان تماس گرفتند و گفتند اکسیژن مغز محسن بالا نمی‌آید. مادرشوهرم به من گفت، مرا به مزار سردار سلیمانی ببر.  دقایقی بعد با مادر محسن به گلزار شهدای کرمان رفتیم و بعد از دیدن مزار سردار هر دو داد زدیم و گریه کردیم و از خدا شفای محسن را خواستیم.  کمی بعد مادر همسرم خیلی آرام شد، انگار شفای محسن را گرفته بود.

همه می‌گفتند، محسن قدرت بدنی بالایی دارد و خوب می‌شود. صبح روز بعد به ما گفتند اگر آمپولی که ۱۱ میلیون تومان قیمت دارد و در بازار سیاه ۴۵ میلیون تومان است، تهیه کنید شاید به بهبود محسن کمک کند. آمپول را به سختی پیدا کردیم اما دکتر به خواهر همسرم گفته بود فایده ندارد و این بیمار برنمی‌گردد.

۲۹ اسفند هنوز امیدوار بودم همسرم برمی‌گردد، برای این‌که روحیه فرزندانم را حفظ کنم سفره هفت‌سین را روی میز پهن کردم تا زمانی که محسن مرخص می‌شود، پهن بماند.  

ساعت ۱۲ ظهر بود که دلشوره به جانم افتاد، ساعت ۳ سفره را انداختیم. بچه‌ها طبق عادت چهار تا بشقاب و قاشق آورده بودند، بشقاب غذای خودم را پر کردم و مجدد به دیس برگرداندم.  فکر و خیال نمی‌گذاشت چیزی بخورم.

ساعت حدود ۳ بعدازظهر گوشی زنگ خورد.  صدایی از آن طرف خط گفت، ببخشید شما چه نسبتی با محسن داوند دارید؟ گفتم که ایشون همسرم هستند، پرستار ادامه داد: خانم تسلیت می‌گویم. دنیا برایم تیره و تار شده بود، به سختی نفس می‌کشیدم، مگر می‌شد، محسن قوی بود اما حالا دیگر نیست، یک اشتباه که معلوم نیست کجا، دامنش را گرفته بود. حالا من و فرزندانم را بی‌پناه و بی‌یاور رها کرده بود.  

 ۳ روز بعد از فوت محسن قدرت راه رفتن نداشتم، خانواده همسرم کارهای مربوط به تحویل و خاکسپاری جسد را انجام دادند و من هنوز در بهت و اندوه بودم.

دکتر معتقد بود با این‌که محسن انسان تمیز و قانونمندی بود و نکات بهداشتی را رعایت می‌کرد احتمالا یک اشتباه در رعایت اصول بهداشتی جان او را گرفته بود و ما را از داشتنش محروم کرده بود.  حالا من مانده بودم با امیرحسین و سوگند، فرزندانی که هنوز چشم به راه پدرشان عصبی و افسرده بودند.

حالا ما با دست خالی قرار است روزگار بگذرانیم، زیرا محسن بیمه نبود و شغل مشخصی نداشت.  

روزها می‌گذشت و من حال روحی خوبی نداشتم، چند روز بعد از فوت همسرم بیرون رفتم و بعد از دقایقی خودم را در بیمارستان و پشت در آی‌سی‌یو دیدم. خانمی که آنجا نشسته بود از من پرسید شما هم بیمار دارید؟ من گفتم بله همسرم اینجاست، یک دفعه به خودم آمدم من اینجا چه کار می‌کنم، خیلی ترسیدم برای همین به مشاور مرکز بهداشت زنگ زدم و شرایطم را برایش گفتم و او نیز جلسات مشاوره برایم گذاشت.

حالا من و فرزندانم حال روحی خوبی نداریم و دستمان خالی است.  من از آینده با دست خالی می‌ترسم و از مسئولان می‌خواهم دست امثال خانواده‌های ما را بگیرند تا مشکلات، کمرمان را نشکند.

کد خبر 509984

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 19
  • نظرات در صف انتشار: 1
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • مریم IR ۰۹:۱۱ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
    58 3
    توروخدا به خانواده ها کمک کنید.اهااااای مسئولین از حق الناس بترسید.حق مردم رو که نمیدیدحداقل دستشون روبگیریدوکمکشون کنید.ایران با این همه ثروت که هردفه یکی برمیداره ومیره.حداقل بخشی ازاون رو به کسایی بدین که نیازدارن..‌چون بیمه نبودن باید برن بمیرن؟شرم برشما...واگذارتون ب خدا...مگه اعتقادندارید به اخرت... بدادمردم مظلوم برسید
  • سولماز IR ۱۴:۲۰ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
    74 0
    مسولین به فریاد این خانواده و خانم بی پناه برسید
    • امیر IR ۱۰:۴۷ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۴
      10 2
      همون طور که قبلا کمک میکردن حالا هم کمک میکنن
  • IR ۱۸:۳۳ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
    25 2
    اگر از مسئولین بود قطعا شهید حساب می شد حقوق داشت ولی صد حیف که هرچی سنگ برای پایه لنگه
  • مهدی IR ۲۰:۰۴ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
    29 1
    خدارحمتشون کنه، همسرایشان گفتند بیمه ندارند، بیمه برای روزهای سخت زندگی هست مخصوصا بیمه عمر خودمون باید به فکرخودمون باشیم ،
  • علی GB ۲۰:۱۷ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
    20 1
    متاثر شدم خداوند صبر بدهد
  • IR ۲۲:۴۶ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۳
    19 0
    امثال این بنده خدا خیلیه ایکاش دولت بایشان ودیگران بیشتر رسیدگی کنه بنظرم این خانم محترم باید شماره تماس بده و از مردم کمک بخواد از دولت آبی گرم نمیشه
  • IR ۰۱:۰۵ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۴
    23 1
    کی گفته بود درمان کرونا رایگانه پس این آمپول 11میلیونی چیه که بازار آزاد 45میلیون هست ؟
  • فقط خدا IR ۰۴:۴۳ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۴
    9 1
    این متن ها ساختگیه که احساسات مردم رو جریحه دارکنن.عکس هم معلوم نیست ازکجا برداشته شده وگرنه کی عکس شخصی میده داخل سایت بذارن؟
  • سلام IR ۱۰:۰۴ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۴
    5 11
    فقط روزهای اول که کرونا اومد چه با ذوق اخبار ۲۰و۳۰گزارش میکرد و یکی رو هم گذاشته بودند که مثلا کرونا داره خیلی خوشحال و خندان میگفت من هم کرونا دارم اون مجری الان احساس گناه نداره که ویروس کرونا و آدمکش رو اینجوری به مردم معرفی میکرد
    • IR ۱۵:۲۱ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۴
      4 0
      خجالت بکش
  • بابک IR ۱۲:۳۱ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۴
    8 0
    حال ایران خوب نیست ، خدا لعنت کند یهود بین المللی حاکم بر غرب رو که با تحریم های غیر انسانی موجب اوضاع نابسامان اقتصادی ایران شدند ... همچنین خدا نگذرد از آن دسته مسئولینی که رحم به اموال این ملت نمی‌کنند و فقط به فکر منافع حزبی و منافع شخصی خودشون هستند ... خیلی متاثر شدم .. البته این مرحوم خودش هم اشتباه کرده باید در زمان حیاتش خودش رو بیمه می‌کرد ...
  • مهران IR ۱۹:۳۰ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۴
    8 5
    همه ایرانیان باید حقوق ماهیانه از دولت دریافت کنند با این اختلاف که بیکاران ۲۰ درصد کمتر از شاغلین حقوق دریافت کنند کشور ما کشور ث ثروتمندی است
  • یاسر IR ۲۰:۳۴ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۴
    6 0
    لطفا به این خانواده و امثال این خانواده کمک کنید. همه با هم
  • علی IR ۲۲:۴۰ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۴
    6 0
    مسئولان کمیته امداد امام و بهزیستی به داد این خانواده برسن.
  • IR ۲۳:۱۰ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۴
    6 2
    امیدوارم ازدواج دائم وموقت آسان شودتا مردان وزنان بیوه دچار آسیبهای اقتصادی اجتماعی فرهنگی وروانی نشوند
  • IR ۱۲:۲۷ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۵
    5 1
    سلام منم شوهرم کرونا گرفت بیمارستان یزد از ما هزینه گرفتند درمان کرونا مجانی نیست. امثال این خونواده زیادن واقعا اگه مسلمونیه باید کاری برا این خانم و امثال اینا انجام بدن. حداقلش یه حق بیمه رد کنند.
  • محمد IR ۱۴:۵۹ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۵
    6 1
    روحشون شاد، خدا صبرتون بده.
  • IR ۱۷:۲۸ - ۱۳۹۹/۰۲/۲۶
    2 0
    لطفا به خانم های بی سرپرست کمک کنید