همشهری آنلاین - کامران بارنجی و آوا فوشریان: خانهای که اکنون تنها یک نفر ساکن آن است اما از همه نزدیکان یادگاری و نشانه دارد؛ بومهای نقاشی پسر، عکسهای یادگاری خانوادگی، قاب عکس دوست و همخانه قدیمی خسرو شکیبایی، وسایل قدیمی مادر و کاناپهای با کوسنهای سبز و نارنجی، میگوید «این خانه دلگرم به یادها و یادگاریهاست». توجه به جزئیات و زیباییهایی که شاید خیلی از ما بهسادگی از کنار آنها بگذریم مهمترین ویژگی حال حاضر در زندگی بهروز بقایی است؛ ویژگیای که از چیدمان خانه و سبک زندگی تا گفتار و رفتارش قابل مشاهده است.
همانطور که میگوید، توجه به جزئیات حالش را خوب میکند و به سادگیهایی دلخوش است که کمتر درنظر دیگران میآید. اما همه ما میدانیم که زندگی روی دیگر هم خودش را به آقای کارگردان نشان داد و در آبانماه سال ۸۸ او با 2سکته همزمان قلبی و مغزی 5 روز به کما رفت. مشکلاتی هم در اثر این اتفاق برایش پیش آمد که شاید تحمل آن برای خیلیها سخت باشد. حالا بعد از 8سال، بهروز بقایی نهتنها از آن اتفاق گلهای ندارد بلکه امیدوارانه میگوید که یکی از بهترین تجربههای زندگیاش بوده که نگاهش را نسبت به دنیا تغییر داده است.
شاید اتفاقهای ناگوار خیلی از ما را از مسیرمان جدا و ناامیدمان کند و حتی گاهی مدیریت مسیرصحیح زندگیمان را هم از دستمان بگیرد اما بهروز بقایی با پشت سر گذاشتن سختترین تجربه، حالا در سن 64 سالگی آنقدر سرحال است که نشان میدهد امیدوارانه تا وقت اضافه خواهد جنگید؛ وقت اضافهبازیای که یکبار سوت پایان آن را شنیده اما دوباره او را به زمین بازی فرستادهاند و حالا تمام توانش را برای به ثمر رساندن گل بهکار میگیرد.
خانهاش هم پر از گل و گلدان است؛ گلدانهای بزرگ و ریشهدار، شمعدانی و پیچک، یاس و لاله عباسی در گلدانهای رنگی و قلمههایی که از آنها در شیشه آب مراقبت میکند تا ریشهزدنشان را از نزدیک ببیند. او دلبستگی زیادی به گلدانهایش دارد و از آنها با عنوان «همدم شریف» یاد میکند. وقتی از جایش بلند میشود، هر کدام را با حوصله نشان میدهد و میگوید: «زندگی همین است، همین که از گلها مراقبت میکنم، به آنها آب میدهم و هر روز با هرکدام صحبت میکنم. من اینها را خیلی دوست دارم، قربان صدقهشان میروم و قد کشیدنشان را تماشا میکنم».
بهروز بقایی را علاوه بر شوخطبعی و سرزندگی، به کتابخوانی و مطالعه هم میشناسیم؛ کتابخوانی حرفهای که وقتی اتاق مطالعهاش را نشان میدهد میگوید: «این فقط بخشی از کتابخانهام است و بقیه آن در خانه پدریمان در رشت است». میپرسیم معمولا چه کتابهایی میخوانی؟ میگوید: «هر کتابی را که باید خواند». جوابش را به پای شوخی میگذاریم اما وقتی به قفسهها نگاه میکنیم به جدیبودن حرفش پی میبریم. همهجور کتابی در این کتابخانه پیدا میشود؛ از کتابهای فلسفی و ادبی و هنری گرفته تا کتابهایی که مربوط به فیلم و سینماست و البته آرشیو مجلههای مختلف که بیشتر زمینه ادبی دارند.
- میدانید ما برای چه اینجا هستیم؟
نه دقیق نمیدانم. کسی که از مهمانش نمیپرسد چرا به خانهام آمدهای!
- ولی از ما بپرسید!
برای چه اینجا هستید؟ (بلند میخندد و میگوید کار خودتان را کردید.)
- آمدهایم تا حالتان را بپرسیم و از زندگی و روزگار گذشته حرف بزنیم.
پس حتما نخستین سؤالتان این است که حالم چطور است؟
- بله! واقعا حالتان چطور است؟
خووووب و البته کمی تا قسمتی ابری که بهتدریج از شدت ابرها کاسته میشود. (این را که میگوید از خنده ریسه میرود و دستهایش را بالا میبرد و در هوا تکان میدهد، انگار که میخواهد حرکت ابرها را شبیهسازی کند).
- هوای ابری که هوای دلگیری بهنظر میرسد، چطور میگویید حالتان خوب است؟
نگفتم کاملا ابری. گفتم کمی تا قسمتی ابری برای اینکه ابرها همیشه در زندگیمان هستند. میآیند و میروند و گاهی هم سایهشان بر زندگی سنگین میشود.
- آن وقتهایی که سایه ابرها سنگین میشوند، همان لحظاتی است که میخواهید در مقابل زندگی قرار بگیرید؟
نه، من هیچ وقت در مقابل زندگی قرار نگرفتم و اصلا با آن نمیجنگم. اما شاید گاهی این سنگینیها را حس میکنم؛ بیشتر زمانهایی است که از خودم دلگیر هستم؛ زمانی که جزئیات و زیباییها را فراموش میکنم یا به آن بیتوجه میشوم.
- مثلا چه جزئیاتی؟
(تلاش میکند برای حرفهایش مصداق پیدا کند. برای همین، بلافاصله آینهای که روی میز سالن پذیرایی گذاشته را نشان میدهد) ببینید! مثلا همین آینهای که خریدهام را باید هرچه زودتر روی دیوار بزنم تا از خودم دلگیر نشوم، تا بدانم همهچیز هنوز برایم اهمیت دارد، تا بدانم زندگیام روی روال است. مسائل دیگر هم به همین سادگی است. اگر حل بشوند خوشحالم و اگر حل نشوند دلم میگیرد.
- شما تمام این سالهایی را که روزهای بسیار سختی هم در آن داشتهاید چگونه گذراندید؟ اصلا رابطهتان را با زندگی چطور تعریف کردهاید؟
(بقایی ابتدا کف 2 دستش را کنار هم قرار میدهد و بعد روبهروی هم پس روی هم) رابطه من با زندگی اینطور است. دقیقا همینطور که نشان دادم.
- در حرکت دستتان یک جایی هم نشان دادید روبهروی زندگی قرار میگیرید؟
بله اما خیلی کم. (دو انگشت شست و نشانه را به هم میچسباند و میگوید: «اینقدر» یعنی خیلی کم).
- یعنی برای مشکلات بزرگ مثل بیماریها و گرفتاریها ناراحت و دلگیر نمیشوید؟
نه، خوشحال هم میشوم. شاید بعد از این مشکلات بزرگ اتفاقهای خوبی برایم بیفتد.
- شما همین چند سال پیش تا دم مرگ رفتید و برگشتید!
بله. برای همین میگویم که خوشحال میشوم.
- حرفتان کمی عجیب است. میتوانید کمی بیشتر توضیح بدهید.
من زندگی ام بعد از آن اتفاق را بیشتر دوست دارم. چشمهایم باز شد و دنیا را بهتر دیدم.
- منظورتان این است که قبل از آن اتفاق انگار زندگی نمیکردید؟
آن موقع هم زندگی میکردم. اما بعد از اینکه از کما درآمدم تازه فهمیدم زندگی چه چیزهایی دارد که من نمیدیدم. با خودم میگفتم چرا به اینها توجه نمیکردی؟ چرا زیبایی این گل حسنیوسف را نمیدیدی؟ چرا چشمانت بازی کردن بچهها در کوچه را نمیدید؟
- خب اینها را که همه ما در طول روز میبینیم.
بله میبینیم. من هم میدیدم اما نگاه کردن با دیدن فرق دارد؛ با حسکردن و توجهکردن و لذت بردن فرق دارد. من الان این شکلیام. دارم از لحظه به لحظه زندگی لذت میبرم.
- همیشه اینقدر به جزئیات توجه میکنید؟
بعد از آن اتفاق بله.
- عمر هم که کوتاه است!
بله. هر لحظه ممکن است با یک اتفاق از دنیا برویم. کسی چه میداند چند دقیقه بعد زنده است یا مرده؟
- آن اتفاق ناگوار برای شما هم در یکی از همین لحظهها افتاد.
بله. من اصلا سابقه سکته نداشتم. با مادرم و پسرم در جاده بودیم و میخواستیم زودتر به تهران برسیم چون من اجرای تئاتر داشتم. یک لحظه حالت بدی به من دست داد و آن اتفاق افتاد.
- چند روز در کما بودید؟
4 یا 5 روزی طول کشید.
- وقتی بههوش آمدید چه حسی داشتید؟
دلم میخواست همه سیمها و دستگاههایی که به من وصل شدهاند را ازخودم جدا کنم. انگار حال خیلی خوبی داشتم که نمیخواستم با بههوش آمدنم از بین برود.
- بعد از آنکه از بیمارستان مرخص شدید چه چیزهایی اطرافتان تغییر کرده بود؟
همهچیز. زندگی، دنیا، آدمها!
- برایتان چیزهایی که میدیدید عجیب بود؟
بله خیلی عجیب. اصلا حال غریبی داشتم.
- کی این حستان بیشتر شد؟
زمانی که مرخص شدم. آن روز وقتی به خانه آمدم یکی از پیرهای محل که متوجه به کما رفتن من شده بود جلو آمد و گفت فکر نکن چیزی تغییر کرده. فکر نکن دنیا و زندگی را از دست دادهای. دوباره به همان روال قبل برگرد. زندگی را ادامه بده. زندگی کن و دست از هیچ کدام از فعالیتهای قبلیات نکش. این خیلی حس غریبی به من داد. انگار آدمها و حرفزدنهایشان هم عوض شده بود. اصلا نمیتوانم توصیف کنم آن روزها را.
- به حرفش گوش دادید؟
بله. سعی کردم دوباره خودم باشم.
- مثلا چه کارهایی انجام دادید؟
سعی کردم دوباره تواناییهایم را بهدست بیاورم. همهچیز را حس کنم و دنیا را بهتر ببینم.
- درواقع این اتفاق روی نگاه شما به زندگی تأثیر خیلی زیادی داشت.
نگاهم را عوض کرد. همهچیز برایم دگرگون شد.
- مهربانتر شدید؟
اسمش مهربانی نیست. چشمانم باز شد. چیزهای دیگر را دیدم. شاگرد نانوایی و میوهفروشی را دیدم. رنگهای زندگی را دیدم و به همهچیز بیشتر توجه کردم.
- چرا باید اتفاقی بیفتد تا بعد از آن ما نگاهمان به دنیا تغییر کند؟ چرا قبل از آن به فکر خوب و درست زندگی کردن نیستیم؟
بهخاطر اینکه ما آدمها فقط همانی که هستیم را میخواهیم و دایره نگاهمان را از انتظارات روزمره فراتر نمیبریم. با زندگی میجنگیم و عجله میکنیم اما آرام نمینشینیم تا از زیباییهایش لذت ببریم. همه دنبال پول و کار و قسط و اینها هستیم. درحالیکه میشود اینها را به حال خودش بگذاریم و چشمهایمان را باز کنیم برای بهتر زندگی کردن.
- شما از اتفاقی که در زندگیتان افتاد راضی هستید؟
بله راضی هستم و از آن بهعنوان یک اتفاق خوب نام میبرم.
- قبول کنید که باورش سخت است. خیلیها نمیتوانند با بیماری کنار بیایند.
نمیدانم. من جای دیگران نیستم اما سکتهکردن و به کما رفتن من به روزها و احوال خوبی منجر شد. اصلا بیایید به هرکسی که از زندگی ناامید است بگوییم غم و غصه خوردن را رها کند. بگوییم اصلا بگوید به جهنم که اتفاق بدی برایش افتاده. یاد بگیرد که بگوید عیب ندارد. تلاش کند دوباره سرپا بایستد و کار و زندگی را از سربگیرد؛ برگردد سراغ درس و کار و دوستی و معاشرت؛ همین است تمام زندگی. باید بسازیم و سرکنیم و لذت ببریم. میدانم که همیشه همهچیز خوب نیست، عیب ندارد! گلههایمان را هم بکنیم و غرهایمان را هم بزنیم اما با هم بسازیم و تقصیرها را گردن دیگران نیندازیم.
- اما برای همه اینطور نیست. ما عادت داریم وقتی اتفاق بدی میافتد زندگی و روزگار و دیگران را مقصر کنیم، شما اینطور نیستید؟
نمیدانم. شاید قبلا بودم. اما از بعد از بیماری دیگر نگاهم عوض شد و هیچکس را مقصر هیچ اتفاقی نمیدانم.
- بالاخره که نمیشود گله نکنیم یا غر نزنیم؟
غر بزنیم. من هم غر میزنم اما با غر زدن زندگیام را نمیگذرانم.
- شما به حال خوب جامعه ما خوشبین هستید؟
چرا نباشم؟ جامعه یعنی من و شما. من اگر با شما معاشرت میکنم وظیفه دارم به حال خوبتان کمک کنم. بعد که با خودم تنها شدم میتوانم به بدبختیها و ناراحتیها فکر کنم. اگر همهمان بهدنبال معاشرت خوب با هم باشیم حال جامعه هم خوب میشود.
- همیشه شما را به شوخ طبعی و سرزندگی میشناسیم و حالا میبینیم با آن بیماری این سرزندگی ادامه دارد.
مگر نباید ادامه داشته باشد؟ من همان بهروز بقایی هستم که قبل از بیماری بودم.
- خب الان سنتان هم بالاتر رفته و دیدن این همه شور و امید برایمان تعجبآور است!
تعجب ندارد. خدا نکند اتفاق بدی برای کسی بیفتد اما شما هم اگر روزی دچار مشکل شدید سعی کنید به سرعت به حال قبل برگردید.
- خیلی هم اهل کتاب و مطالعه هستید، هم از کتابخانهتان معلوم است و هم از این آرشیو مجلاتی که کنار دستتان است. (کنار تلویزیون کمدی دارد که تمام بخشهای آن با مجلات پشتسر هم چیده شده پر شده است)
بله کتاب زیاد میخوانم. البته این نصفی از کتابهایم است، بقیهاش در خانه پدری در رشت است.
- زیاد یعنی چقدر؟
به اندازهای که باید. (میخندد و از اینکه جواب هوشمندانهای داده است خوشحال است).
- جز کتاب خواندن با چه کارهایی وقتتان را پر میکنید.
فیلم و فیلم و فیلم. و البته رسیدگی به گل و گلدان (بلند میشود سراغ گلدانها میرود و تک تک را با جزئیات توضیح میدهد).
- چقدر گل و گلدانهایتان زیاد است!
با اینها عاشقی میکنم. همدمهای شریف من هستند؛ پیچک، یاس، لاله، کاکتوس، فلفل، حسن یوسف. با اینها حرف هم میزنم.
- همهشان را خودتان کاشتهاید؟
فلفل و کاکتوس را خودم کاشتهام. اول یک کاکتوسخیلی کوچک بود. حالا 4 تا شدهاند. این قلمهها را میبینید؟ هر چند وقت یکبار بعضی شاخهها را جدا میکنم و در آب میگذارم تا ریشه بدهند و بعد میکارمشان در یک گلدان جدید تا به رشدشان ادامه بدهند.
- معلوم است که از این کار خیلی لذت میبرید.
بینهایت. همین که ریشهدادن و رشد کردنشان را میبینم روحم تازه میشود. (به پیچکی که روی دیوار قد کشیده اشاره میکند و میگوید این اول خیلی کوچک بود اما با رسیدگیهای من حالا میخواهد کل دیوار را بگیرد.)
- گفتید با گلدانهایتان حرف هم میزنید. به آنها چه میگویید؟
قربونتون بشم، فداتون بشم، عزیزای من، عشقای من! چقدر زیبا شدید، چقدر بزرگ شدید! (بلند بلند میخندد و میگوید قربان صدقهشان میروم).
- این سماور زغالی عتیقه است؟
بله برای مادرم است. آن شمعدانیها هم همینطور. ببینید چقدر قشنگ هستند. ساعتها میتوانم اینها را ببینم و لذت ببرم.
- اما بقیه آدمها اینطور نیستند. ما آنقدر درگیر زندگی و مشکلاتش شدهایم که انگار چشممان روی زیباییها بسته شده!
بهنظر من اینطور نیست که همه از اینها لذت نبرند. در واقع خدا زیباییشناسی را در وجود ما قرار داده و همه از دیدن آن حال خوبی پیدا میکنیم. گاهی توجهمان کم میشود. فقط همین.
- شما اهل رشت هستید. وقتی به آنجا میروید حالتان هم خوب میشود؟
بله خیلی.
- چند وقت یکبار به رشت میروید؟
پارامتر من برای رفتن به رشت مادرم است. هر وقت دلم برایش تنگ شود یا احساس کنم او دلتنگ است یا خدایی نکرده او بیمار است یا کمکی لازم داشته باشد سریع میروم.
- پس رابطه خیلی نزدیکی با مادرتان دارید؟
پیوند عاطفی ما خیلی عمیق است. من وقتی به دنیا آمدم، مادرم 13سال داشت. این تفاوت سنی کم ما را به هم خیلی نزدیک کرد.
- به نظرتان خوب است که فاصله سنی مادر و فرزند اینقدر کم باشد؟
برای من که خیلی خوب بود. مادرم هم دوستم است، هم رفیقم، هم مادرم است و هم خواهرم.
- رشت، شهر خاطرههای شماست، درست است؟
البته خاطرههای کودکی من فقط در رشت نیست. هرچند رشت برای من جایگاه ویژهای دارد اما بهخاطر شغل پدرم، من هر سال شهر و مدرسهام را عوض میکردم؛ خصوصا دوران دبستان. در منجیل، هرزویل، رودسر و... اما مهمترین خاطرههایم را در هرزویل دارم.
- چرا؟
چون وقتی در هرزویل بودیم گروهی از فرانسویها به همراه خانواده برای ساختن سد سپیدرود به آنجا آمده بودند. بچههای فرانسوی همبازی من شدند و امکانات و اسباببازیهای آنها به من هم تعلق گرفت؛ مثلا ما سینما داشتیم و فوتبال دستیای داشتیم که نمونه آن در ایران نبود. خیلی دوران خوشی بود.
- عشق به سینما ریشه در همانجا دارد؟
شاید. نمیدانم. البته من قبل از رفتن به هرزویل هم با سینما آشنا بودم.
- درس را چطور ادامه دادید؟
تا دیپلم ریاضی را در منجیل خواندم و بعد هم یکسال در دانشگاه، ریاضی محض خواندم. اما یک روز به پدرم گفتم میخواهم به دانشگاه هنرهای دراماتیک تهران بروم و آنجا درس سینما بخوانم.
- مخالفتی نکردند؟
مخالف نبودند اما رضایت هم نداشتند. شاید به این دلیل که باید از آنها جدا میشدم و تنهایی به تهران میآمدم. اما بعد از سالها که گذشت و پدرم پیشرفتم را دید یک روز مرا صدا کرد و با لحنی غرورآمیز گفت: «نه! خوب چیزی شدهای!»
- بهروز بقایی غذاهایی میپزد که خودش هم اسمشان را نمیداند
بگویید خورشت بهروزپز
وقتی به خانه بهروز بقایی رفتیم بخشی از زمانمان صرف غذای «پسرپزی» شد که او پخته بود و با هیجان داشت توضیح میداد که چه چیزی پخته و چقدر زمان برایش گذاشته است. این بخشی از همان معاشرت اولیهمان با بهروزخان است.
- خانهتان چقدر قشنگ است. شما تنها زندگی میکنید؟
الان تنها هستم، بچهها میآیند و سر میزنند و نمیگذارند احساس تنهایی کنم. ناهار خوردهاید؟ (یکراست به آشپزخانه میرود و مشغول آمادهکردن میز میشود).
- بله ناهار خوردهایم!
اما دستپخت من را که تا حالا نخوردهاید! (میز را میچیند و میگوید هر چقدر هم سیر باشید میتوانید چند لقمه بخورید).
- همیشه خودتان آشپزی میکنید؟
بله، خیلی وقت است آشپزی میکنم و همه جور غذایی را هم بلدم. (شروع میکنیم به غذا خوردن و میگوید همین الان هم میتوانید سؤالهایتان را بپرسید).
- دستپختتان واقعا خوشمزه است. این غذا را با چه موادی پختهاید؟
گوشت، کدو، گوجهفرنگی، پیاز، سیبزمینی و به! میدانید به، چقدر غذاها را خوشمزه میکند؟ خورش به اصفهان را اگر بخورید عاشقش میشوید!
- اهل ادویه هم هستید. ادویههای خوبی دارد این غذا!
زیره! مهمترینش زیره است. بهنظر من زیره در غذا معجزه میکند.
- بهجز زیره چه ادویههایی استفاده کردهاید؟
دارچین، زردچوبه، نمک و فلفل را هم که همه استفاده میکنند.(کمی سرش را میخاراند و فکر میکند و میگوید: «نه دیگه همینهاست. چیزی یادم نرفت»).
- حالا، نگفتید اسم این غذای خوشمزه را؟
واقعا خوشمزه است یا تعارف میکنید؟
- واقعا خوشمزه است.
اسم ندارد؛ غذای بهروزپز؛ غذای مخصوص سرآشپز؛ هر اسمی میشود رویش گذاشت. خودم بهش میگویم غذای پسرپز. (وقتی ناهار تمام میشود، اجازه نمیدهد در جمع کردن میز و شستن ظرفها کمک کنیم. میگوید مهمان نباید کار کند).
- در مترو مطالعه میکنم
بهروز بقایی یک مترو سوار حرفهای است. او همیشه در جیبش کارت مترو دارد و به هر نقطهای از شهر که بخواهد برود با مترو یا اتوبوسهای BRT تردد میکند. او از روزهای مترو سواریاش ماجراهای زیادی دارد که تعریف میکند. او از مواجههاش با مردم میگوید؛ از لحظههایی که خیلیها از دیدن او در مترو متعجب میشوند و این برایش عجیب است؛ «خیلیها فکر میکنند چهرهها یا هنرپیشهها یا ورزشکارها از مترو استفاده نمیکنند.
برای همین وقتی من را میبینند با تعجب میپرسند؛ آقای بقایی شما اینجا چکار میکنید؟ من هم برایشان توضیح میدهم که همیشه و هر ساعتی که بیرون از منزل کار داشته باشم یا پیاده میروم یا با مترو. چون دوست دارم در این رابطه فرهنگسازی کنم.» بقایی همچنین از لحظههایی که میبیند وقت بعضیها در مترو به بطالت میگذرد ناراحت است. او میگوید که اکثر کتابها و نشریات را در مترو مطالعه میکند؛ «خیلی خوب است وقتی 25-20دقیقه در مترو هستیم چیزی بخوانیم.
من همیشه یک کتاب یا مجله قطع پالتویی همراهم دارم و اکثرا داخل مترو در حال مطالعه هستم.» بقایی برای مطالعه هم شیوه جالبی دارد؛ «اگر کسی یاد بگیرد که داخل مترو پاهایش را به عرض شانهاش باز کند میتواند تعادلش را حفظ کرده و بدون اینکه به جایی تکیه بدهد مطالعه کند.» آقا بهروز بعد از اینکه این جملهها را میگوید با هیجان ادامه میدهد: «خیلیها میگویند در مترو جا تنگ است، یا فلان است و یا... و ما هیچ کاری نمیتوانیم انجام دهیم. خب چطور میتوانید با موبایل در همین شرایط کانالهای تلگرامی و صفحات اینستاگرام را چک کنید؛ آن وقت فقط برایتان سخت است که 2 کلمه مطالعه کنید؟»
نظر شما