همشهری دو - امیر اسماعیلی: پدرم یکی از مبارزان قبل از انقلاب بود. آنقدر در زندان ستم‌شاهی شکنجه شده بود که وقتی آزاد شد، جای سالم در بدنش نداشت.

چند وقت كه گذشت بر اثر همان شكنجه‌هاي زندان، سكته كرد و فلج شد. خيلي زود هم رفت. من ماندم و دنيايي كه بعد از آن ديگر پدرم در آن نبود. شايد همين تنهايي باعث شد كه زود ازدواج كنم؛ 15سالگي. در خانه‎اي بزرگ با 6 اتاق كه صاحبخانه هر كدامش را به يك خانواده اجاره داده بود. يك چراغ خوراك‌پزي داشتيم و يك زيلو و چندتا ظرف.

خيلي زود لايق مادري‌ شدم. اما احساس مي‌كردم خدا بعد از 50سال نذر و نياز دارد به من فرزند مي‎دهد. قبل از تولد بچه‎ام، يك روز رفتم زيارت حرم حضرت عبدالعظيم(ع). به ضريح كه رسيدم، دست‎هايم را گره زدم و همانجا نذر كردم اگر خدا به من پسري داد، او را در دستگاه امام‌حسين(ع) تربيت و در راه او تقديم كنم. آن زمان خبري از جنگ نبود. بعدها به‌خودم گفتم: چرا اين نذر را كردم! مگر دوباره واقعه كربلا اتفاق مي‎افتد؟ به‌خاطر همين اسم پسرم را مسلم گذاشتم. مسلم مادر! مسلم مظلوم من! مسلم باحياي من!

سني نداشتم و كم تجربه بودم. اما مي‎خواستم از همان ابتدا مسلم را گونه‎اي ديگر تربيت كنم. در دوران بارداري و شيردهي، به جز غذاي خانه و غذاهاي نذري، غذاي ديگري نمي‎خوردم. خيلي به لقمه حلال حساس بودم. فقط براي كارهاي ضروري از خانه بيرون مي‌رفتم. بعد از مسلم صاحب 5‌فرزند ديگر هم شدم اما حساسيتم براي تربيت مسلم چند برابر بقيه بود. او با بقيه فرق داشت. باليدنش و رشدش همه به‌گونه‎اي ديگر بود. به قد و بالايش كه نگاه مي‎كردم، حظ مي‌كردم. اين مسلم من است؛ مسلم زيباي من! پسر رشيد من.

مسلم 5سالش بود كه خواب ديدم اسب زيبايي جلوي خانه ما آمد و مسلم سوار آن شد. ناگهان اسب تاخت و مسلم روي زمين افتاد. چادرم را دور خودم پيچيدم و درحالي‌كه فرياد مي‎كشيدم خودم را به مسلم رساندم. ديدم دست‌هايش سوخته. جيغ كشيدم. محمدآقا، همسرم، از خواب بيدارم كرد و ليواني آب به دستم داد. رفتم بالاي سر مسلم. خواب بود. دست‌هايش را از زير پتو بيرون كشيدم. سالم بودند. گريه‎ام گرفت. دست‌هاي كوچكش را بوسيدم و روي چشم‎هايم گذاشتم.

گاهي از مدرسه كه به خانه برمي‌گشت، كفش و لباس نداشت. يك‌بار رفتم مدرسه و گفتم چرا بچه من اينطوري به خانه برمي‌گردد؟ وقتي آمد داخل دفتر مدرسه و من را ديد رنگش پريد و گفت:«مامان تو كه آبروي منو بردي! من خودم وسايلم را به بقيه كه ندارند، مي‌بخشم». حتي مدير مدرسه هم اشك در چشم‌‌هايش جمع شد چه برسد به من كه مادر بودم؛ مادر مسلم!

روز اعزام از من خواست كه در خانه با او خداحافظي كنم تا مبادا رزمنده‎هايي كه مادر ندارند دلشان بشكند. قبول كردم اما دلم طاقت نياورد. چادرم را سرم كردم و دنبالش راه افتادم. مرتب برمي‎گشت و به در و ديوار محله نگاه مي‎كرد انگاري كه بخواهد براي آخرين بار خداحافظي كند. به ديوار تكيه دادم و چادرم را روي چشم‎‌هايم گرفتم. يك دفعه دلم برايش تنگ شد. خيلي دلم برايش تنگ شد.

پيكرش را كه آوردند. صورتش قابل شناسايي نبود. پدرش گفت: اين پسر ما نيست. گفتند: مادرش بيايد. او حتما مي‌شناسدش. 3 خال روي گردنش داشت و مهم‌تر آنكه دست‌هايش سوخته بود. خوابم همانجا تعبير شد. رو به پدرش گفتم: «اين شهيد، مسلم ماست!» و چادرم را روي چشم‌هايم گرفتم.

کد خبر 357726

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار