چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۵ - ۰۷:۳۷
۰ نفر

همشهری دو - امیر اسماعیلی: انتظار خیلی سخت است. حسین رفته بود و هیچ خبر و اثری نداشتیم؛ اینکه شهید شده، اینکه اسیر شده.

شهید حسین لشگری

حسين رفته بود عمليات. عمليات هوايي. مي‌دانستيم كه هواپيمايش را زده‌اند... هركدام از دوستان و آشناها وقتي من و علي(پسرمان) را مي‎ديدند بعد از احوالپرسي‌هاي رايج مي‌پرسيدند: از حسين‌آقا چه خبر؟ خبري نداشتم. سال‌ها بود كه خبري نداشتم. بارها در ذهنم خيال مي‎كردم شهيد شده و بايد شب جمعه بروم سرمزارش. علي را هم ببرم مزار پدرش را ببيند. اما سريع مي‎پرسيدم از كجا معلوم؟ حسين زنده است. بودن حسين را حس مي‎كردم و تنهايي خودم را بيشتر.

علي روزبه‌روز بزرگ‌تر مي‎شد و نبود پدر بيشتر اذيتش مي‎كرد. روز اول مدرسه علي، روز ديپلم گرفتنش، روز دانشگاه رفتنش، تنها عكس روي ديوار، حسين بود كه به علي نگاه مي‎كرد. بميرم براي حسين. حسين تنهايم! تمام اين سال‎ها، حسين دور و تنها بود. چشم‌هايم را مي‎بندم و خودم را در سلول انفرادي تصور مي‎كنم. چندثانيه بيشتر طاقت نمي‎آورم. حسين سال‎ها طاقت آورده بود. زير شكنجه‎هاي بدني و روحي. حسين مانده بود، به اميد و عشق روزي كه برخواهد گشت. سال 69 كه اسرا آزاد شدند دائم گوشم به اعلام اسامي آزاده‎ها از راديو بود و منتظر صداي زنگ تلفن. اما حسين نيامد. كدام كلمات مي‎تواند 18سال اسارت كه 10سالش انفرادي بود را توصيف كند؟

سال 74 كميته اسرا و مفقودين خبر زنده بودن حسين را اعلام كرد و نامه‌اش را از طريق صليب سرخ به دستم رساندند، دوباره زنده شدم و به اميد ديدارش روزها را مي‌گذراندم. تا سال 77 كه به وطن برگشت هر 3-2 ماه يك‌بار به همديگر نامه مي‌داديم؛ اما محدود و كنترل شده. اجازه نداشتيم بيشتر از سلام و احوالپرسي بنويسم. بيشتر از قبل، انتظار عذابم مي‎داد. دلم روشن شده بود. حسين برمي‎گشت...

حسين برگشت و دم مرز به من زنگ زد و اصلا نفهميدم چه گفتم و چه شد. چه شور و غوغايي در خانه به‌پا بود. سيدالاسرا برگشته بود. حسين من برگشته بود. با چشم‎هاي خسته و 70درصد جانبازي. با لهجه‎اي كاملا عربي. حتي كلمه‎هاي فارسي را عربي مي‎گفت. بهترين خاطره حسين از دوران اسارت ليوان آب خنكي بود كه در نوروز سال 74 از سربازي عراقي گرفته بود.

دوباره زندگي من با حسين شروع شد. نمي‌گذاشت آب در دلم تكان بخورد. مراقب بود از اتفاقي ناراحت نشوم. هميشه مي‌گفت: «اگر قرار است به من درصد جانبازي بدهند بايد تو را ببرم؛ جانباز اصلي تو هستي». ناراحتي‌ام ناراحتش مي‌كرد و خوشحالي‌ام خوشحالش. غذا نمي‌خوردم ناراحت مي‌شد؛ كم مي‌خوابيدم غصه مي‌خورد؛ قرص مي‌خوردم توي هم مي‌رفت. مي‌گفت: يعني روزي مي‌آيد كه ببينم ديگر قرص‌هايت را كنار گذاشتي؟

يك‌ماه و نيم از آمدنش گذشته بود. در اين مدت دائم به مراسم‌ مختلف براي سخنراني دعوت مي‌شد. يك روز به دانشگاه تهران رفته بود. تماس گرفت و گفت: «شام آنجا مهمان است و دير به خانه مي‌آيد». من هم طبق روال هرروز شروع كردم به انجام كارهاي خانه. شب كه شد شام خوردم و ظرف‌ها را شستم و آشپزخانه را تميز كردم. بعد هم در ورودي را قفل كردم و خوابيدم. يادم رفته بود حسين برگشته و قرار است به خانه برگردد. هنوز به آمدنش عادت نكرده بودم. لحظاتي بعد ديدم صداي در مي‌آيد. كمي ترسيدم. رفتم پشت در و پرسيدم كيه؟ تازه يادم آمد حسين پشت در است و از خجالت نمي‌دانستم چه‌كار كنم. در را كه باز كردم خودش هم فهميد. گفت:« خانم! من را يادت رفته بود؟» از آن موقع به بعد هر وقت مي‌خواست جايي برود، مي‌گفت: «يادت نره من برگشتم!».

کد خبر 352869

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار