روزهای پایانی مرداد امسال خبر شهادت سعید سلطانی‌فر منتشر شد. او بازیکن تیم فوتبال شاهین تهران بود و چند سالی را در آن تیم به سر برده بود.

سعید سلطانی‌فر؛ از قهرمانی در فوتبال تا خط مقدم جبهه

 چهره او برای اهالی سینما هم آشنا بود. در فیلم «تویی که نمی‌شناختمت» که توسط برادرش، ابراهیم سلطانی‌فر ساخته شده بازی کرده بود. سعید روزهای پایانی عمر خود را در مالزی گذراند و در همان‌جا هم به شهادت رسید. ابراهیم سطانی‌فر، زندگی برادر شهیدش را توصیف می‌کند. علت فوتبالیست‌شدن سعید این بود که منزل ما نزدیک زمین تمرین شاهین بود و تمامی خانواده هم طرفدار تیم شاهین بودند. به همین دلیل سعید خیلی زود جذب فوتبال و تیم شاهین شد.

من چون خودم هم علاقه‌مند به فوتبال بودم و حتی بازی هم می‌کردم، سعید را زیاد به‌دنبال خودم برای فوتبال بازی کردن می‌بردم که همین کار باعث شد او نسبت به فوتبال علاقه‌مند شود و سعید رسما فوتبالیست شد و در سال 1360به‌صورت فیکس در تیم شاهین فوتبال بازی کرد. این اتفاق زمانی رخ ‌داد که سعید شاید 17یا 18ساله بود. آن روزها تیم شاهین 9ملی‌پوش داشت. خب آن‌ سال‌ها مثل الان نبود که لیگ کشوری وجود داشته باشد. کلا 3تیم مطرح وجود داشت که تمام ملی‌پوش‌ها در آن حضور داشتند؛ استقلال، پرسپولیس و شاهین.

راه‌اندازی تیم بنیاد شهید

شاهین سال 60قهرمان لیگ تهران شد و قهرمان تهران یعنی قهرمان کشور و لیگ. آن روزها سعید و تعدادی از دوستانش قرار شد تیمی را تاسیس و از این طریق الگو‌سازی‌ کنند. به همین دلیل تیمی به نام بنیاد شهید را تاسیس کردند. این تیم را از دسته پایین آوردند به دسته یک. این اتفاقات برای سال62 است. وقتی تیم بنیاد‌شهید به دسته یک آمد دیگر قدر این بچه‌ها را نمی‌دانستند. چون این بچه‌ها در ذهنشان این بود که معیارهای جدید را وارد بازی فوتبال کنند، به همین دلیل هم تیم بنیاد شهید را ایجاد کردند. اما وقتی این تیم به دسته یک رسید این معیارها را فراموش شد. سعید از این رفتار خیلی ناراحت بود. از سوی دیگر چون مسئولین و بازیکنان تیم شاهین علاقه زیادی به سعید داشتند یک‌بار دیگر از او دعوت کردند تا به این تیم بازگردد.

کار در گروه جنگ شبکه یک سیما

سعید مجدد در سال 62به تیم شاهین پیوست. این موضوع مصادف شد با اینکه من به‌عنوان مدیر گروه جنگ شبکه یک تلویزیون فعالیت می‌کردم. کم کم سعید را هم جذب همین گروه کردم و به تلویزیون آوردم. سعید همزمان با اینکه فوتبال بازی می‌کرد به‌عنوان سرپرست اکیپ فیلمبرداری به جبهه اعزام می‌شد.

سعید در غالب عملیات‌ها حضور داشت ازجمله خیبر، بدر و... هر کاری هم که از عهده‌اش برمی‌آمد انجام می‌داد. در همین زمان بود که جسارت تصویربرداری سعید به‌شدت زیاد شده بود. وقتی تصاویری که از عملیات کربلای 5را گرفته بود به من نشان داد با تعجب به او گفتم تو چرا این همه جلو رفته‌ای؟

شیمیایی در حلبچه

وقتی ماجرای حمله شیمیایی رژیم بعث عراق به حلبچه پیش آمد، به سعید گفتم که یک گزارش از حلبچه تهیه کند. او رفت و یکسری تصاویر از جنایاتی که آنجا انجام شده بود را تهیه کرد و به تهران آورد. بعد از بازگشتش به تهران شاهد این بودیم که سعید هر‌روز از نظر جسمی ضعیف می‌شود. او بسیار لاغر شده و عضله‌های پایش کش آمده بود. به او می‌گفتم که چرا بدنت این طوری شده؟ خودش هم دلیل آن را نمی‌گفت. نفسش تنگ شده بود و دیگر نمی‌توانست خوب فوتبال بازی کند؛ یعنی در حد یک تیم دسته یکی مثل شاهین خوب فوتبال نمی‌کرد. من هم با او دعوا می‌کردم و می‌گفتم: سعید چرا خوب بازی نمی‌کنی؟ می‌گفت: دیگه نمی‌توانم، جسمم یاری نمی‌رسونه.

سعید دائما سرفه می‌کرد و تنگی نفس گرفته بود. نگو در حلبچه شیمیایی شده بود و کم‌کم با مشورت پزشکان فوتبال را کنار گذاشت. به همین دلیل ما دیگر کاری به تنگی نفس او نداشتیم اما هر وقت نفس می‌کشید، سینه‌اش خس‌خس می‌کرد به‌طوری که به آسم تبدیل شد. بعد از مدتی به‌دلیل کم توجهی خود سعید و ما دیگر مسئله برای ما بروز پیدا نکرد تا اینکه حدود یک سال پیش این بیماری تبدیل به سرطان شد. خیلی به‌دنبال مداوای خود رفت و به هر نوع پزشکی مراجعه کرد اما اثری نداشت و پزشکان از معالجه‌اش قطع امید کردند. در این میان همسر سعید اصرار داشت که برای معالجه سعید به خارج از کشور بروند. مقصد کجا باشد؟ آمریکا انتخاب شد. سعید در این مدت که مشغول کار بود توانسته بود زندگی خوبی را برای خود دست و پا کند، اما تمام زندگی‌اش را فروخت تا خرج درمان خود در خارج را تهیه کند. چند وقت از سعید خبر نداشتیم و از خیلی دوستان پرس و جو کردیم اما نتیجه‌ای نگرفتیم تا اینکه میرشاد ماجدی را یک روز دیدم. او به من گفت برای مأموریت کاری به مالزی رفته بودیم که آنجا سعید را دیدم.

در مالزی بیماری سعید رو به وخامت می‌رود و کارش به ICU می‌کشد. یک مدتی آنجا می‌ماند و آخر سرهم همان‌جا شهید می‌شود تا اینکه همسرش به یکی از دوستان اطلاع می‌دهد که سعید از دنیا رفته است. وقتی خبر شهادت سعید را شنیدم خیلی خدا را شکر کردم که مادرم در قید حیات نبود تا این خبر را بشنود. چون مادر خیلی وابستگی به سعید داشت.

کد خبر 231517

پر بیننده‌ترین اخبار فوتبال ايران

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز