پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۵ - ۱۲:۵۲

فروزان آصف نخعی: احزاب سیاسی، اتحادیه ها، انجمن ها، سازمان ها، گروه های ذی نفع و...نیروهای اجتماعی ای هستند که با آگاهی از منافع خود،به کشمکش ها سمت وسو داده و آنها را هدایت می کنند.

آگاهی ازمنافع،از پراکندگی وگسیختگی اجتماعی جلوگیری می کند و تعهد و مسئولیت جدیدی در جامعه به منظور رفتن به سوی انسجام ناشی از کشمکش پدید می آید. موریس دوورژه در تأیید آموزه رالف دارندورف، تاکید می کند که « احزاب، افکار عمومی را تثبیت می کنند. بدون وجود احزاب افکار عمومی متغیر است...احزاب عقاید مشابه را هماهنگ می سازند، اختلاف فردی را کاهش می دهند، مسائل با ابعاد شخصی را صیقل داده و آنها را در چند خانواده بزرگ معنوی مستهلک می سازند.این کار بزرگ، سنتز بسیارمهمی است».

رالف دارندورف،نویسنده کتاب های مهمی چون « طبقه و کشمکش طبقاتی درجامعه صنعتی » (۱۹۵۹) و «خارج شدن از دموکراسی ؟ » (۲۰۰۴) است. دارندورف نماینده پیشین آلمان در اتحادیه اروپا و همچنین عضوی از مجلس اعیان انگلیس و مدیر پیشین مدرسه اقتصادی لندن و رئیس قبلی درکالج سنت آنتونی در آکسفورد است.

او در کتاب اخیرش به نام « خارج شدن از دموکراسی ؟» با اشاره به اشغال عراق توسط آمریکا تأکید دارد که با زور نمی توان به ملت ها دموکراسی سلیقه ای را تزریق کرد.وی در این باره می نویسد:« تاریخ به ما می آموزد که انتخابات، دموکراسی نمی آورد...انتخابات اولین گام در جریان ایجاد دموکراسی نیست، بلکه آخرین قدم ازمرحله ای مقدماتی است که درآن حداقل دو پیش شرط «توافق حل وفصل شده محلی » و « امنیت » (نه فقط نظامی) از طریق اعمال قانون، وپاسخ گویی قدرت به مردم ایجاد شده باشد.»

اساس نظریه دارندورف را باید در تأکید وی برساختارهای اجتماعی وسمت های گوناگون نهفته درآن مورد ملاحظه قرار داد.زیرا سمت ها ازمقادیر متفاوتی از اقتدار برخوردارند که کشمکش شبه گروه ها،گروه های ذی نفع وگروه های کشمکشی در ساختار اجتماعی برای کسب آن ها اجتناب ناپذیر است. افراد اغلب فاقد این اقتدار هستند.به نظر دارندورف نخستین وظیفه تحلیل کشمکش،تعیین نقش های گوناگون اقتدار در داخل جامعه است.

 اقتدار همیشه مستلزم فرماندهی و فرمانبری است،به همین دلیل خصلتی دوشاخه دارد:آن هایی که مناصب با اقتدار را در دست دارند و آن هایی که در منصب های فرمان بری با منافع معینی جای دارند.تنازع برای کسب سمت های واجد اقتدار سبب می شود که ماهیت اقتدار در طول زمان واجد یک ساختار همیشگی نباشد(ریتزر-۱۶۱ و۱۶۲) . با این همه تعریف ماهیت کشمکش وکارکردهای آن یکی نبوده است.زیمل وپارک،به کشمکش به عنوان یک جامعه زیستی می نگرند که به حل دوگانگی های متباین می انجامد.

لندبرگ از کشمکش، مشخصه تعلیق ارتباط میان طرفین درگیر، و ویلسون وکلب فرآیند گسستگی را نتیجه می گیرند.آنان میان کشمکش ورقابت تمایز قائل می شوند.پارک وبرگس برآنند که کشمکش برخلاف رقابت همواره آگاهانه ومستلزم ارتباط مستقیم است واین هر دو گونه هایی از برهم کنش اند.با این تفاوت که کشمکش همواره آگاهانه است.ویلیامز نیز کشمکش را مبارزه ای برسر ارزش های توزیعی یا غیر توزیعی تعریف می کند که در آن هدف مستقیم طرفین، خنثی سازی آسیب طرف مقابل است(فرهنگ علوم اجتماعی -۶۹۳).

اما دارندورف نیز مانند پارک وبرگس به خصلت آگاهانه بودن نقشی که دارندگان سمت ها در بالا یا پایین قرار می گیرند توجه دارد.این موضوع دارندورف را به منافع آشکار وپنهان رهنمون می کند.منافع آشکار همان منافع پنهان هستندکه خود آگاه گشته اند.به نظر می رسد بحث های «طبقه درخود »و «طبقه برای خود» مارکس این گونه در اندیشه دارندورف تبلور یافته باشد.

دارندورف تحلیل پیوستگی میان منافع آشکار وپنهان را وظیفه عمده نظریه کشمکش می داند.در این نظریه، انسجام،نتیجه توافق وکشمکش به صورت توأمان است.با این همه نظریه پردازان معتقدند هرچند هدف دارندورف تدوین نظریه ای مبتنی بر سنت مارکسیستی بود،اما درعمل کارش به کارکردگرایی ساختاری شبیه بوده تا یک نظریه کشمکش مارکسیستی.(ریتزر-۱۱۱)

منابع:
۱.خارج شدن از دموکراسی.(اینترنت)
۲. نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر،جورج ریتزر،ترجمه محسن ثلاثی
۳. فرهنگ علوم اجتماعی، جولیوس گلد و ویلیام ل.کولب، ترجمه: گروه مترجمان.

کد خبر 1750

برچسب‌ها