چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۵ - ۰۷:۳۲

زهیر توکلی : در سال های اخیر، موج جدیدی از گرایش شاعران ایرانی به سرودن در ستایش از مقاومت فلسطین آغاز شده است.

موجی که در سال های دهه پنجاه تا نیمه دهه شصت در شعر فارسی به راه افتاده بود و گرایش های مختلف فکری در آن جریان حضور داشتند. آنچه امروز می خوانید، نقد و نظری است بر سه کتاب شعری که در این سالها به طور کامل با این محور معنایی سروده شده اند و به نوعی بی سابقه هستند، یعنی مجموعه اشعار یک شاعر فارسی زبان که تماماً به موضوع فلسطین اختصاص دارد: کتاب «مثل آتش که از دل سنگ» از حسین اسرافیلی، «چشم های زیتونی» از مجتبی مهدوی سعیدی و «این پسرهای کتانی» از محمدرمضانی فرخانی.

جهان اسب چموشی است که سواران خود را به زمین خواهد کوفت
حسین اسرافیلی، شاعری که در دهه شصت با لحن حماسی غزل هایش شهرت یافت و غزل معروف او با مطلع معروفترش:
مِی برم منزل به منزل چوب  دار خویش را
تا کجا پایان برم آغاز کار خویش را

هنوز در ذهن شعردوستان هست، شاعری که اکنون به تعبیری، پیش کسوتی برای نسل جوان شاعران به حساب می آید، اما با افسوس بسیار کتاب شعر او درباره فلسطین با عنوان «مثل آتش که در دل سنگ»، کتابی است ضعیف.

این که می گویم ضعیف، نه تنها نسبت به توقعی که از او می رود، بلکه نسبت به هنجارهای میانگین یک دفتر شعر خوب هم این دفتر، دفتر قابل دفاعی نیست.نقطه قوت و محل درخشش اسرافیلی، صمیمیت عاطفی درآمیخته با لحن حماسی شعرهایش بود و نه فرم متمایز و زبان آوری خاصی که به خصوص در این روزگار از شعر انتظار می رود.

آن لحن و آن صمیمیت، در وزن و قافیه کلاسیک، به شکل یک جهش متبلور می شد و غزل ها و چهارپاره های دفتری مثل «تولد در میدان»، علی رغم این که از نظر نوآوری های زبانی به نسبت شاعران چهارپاره سرای همان دوره مثل یوسفعلی میرشکاک یا غزل سرا مثل قیصر امین‌پور، عقب تر بود، اما گیرایی و دلنشینی خاصی داشت.

در همین دفتر مورد بحث، یک چهار پاره در آخر کتاب هست که به استثناء دو شعر کوتاه سپید با عنوان های «پرده آخر» و «تبرها و تبردارها»، از تمام شعرهای سپید کتاب «بهنجارتر» است. مسأله خیلی ساده است، در شعر سپید، در غیاب وزن و قافیه(حتی از نوع نیمایی آن) «فرم» و «ساختار» شعر جایگاه تعیین کننده ای دارد.

متأسفانه در این دفتر هیچ وسواس و حتی هیچ دقتی برای خلق یک شعر سپید با فرمی و ساختاری که متمایز از ساختار «نثر شاعرانه» باشد، نمی بینیم. یک علت دیگر هم در بروز این گسست شاعرانه در این دفتر، انتخاب نادرست مضمون پردازی خاص شعرهای اعتراض توسط شاعری مثل حسین اسرافیلی است. این نوع از مضمون پردازی که در ظاهر به شعر ریختی پاشان می دهد سابقه  زیادی دارد و نوعی «هجو مدرن» به شمار می آید.

نمونه های بارز آن در آثار طاهره صفارزاده، سلمان هراتی، علیرضا قزوه (در «مولا ویلا نداشت») و حتی اگر به عقب تر برویم در کارهای دو دفتر آخر «فروغ فرخزاد» رد آن را پیدا می کنیم. زبان شعر در این نوع از شعرها، بسیار نزدیک به زبان محاوره  است و در عین حال بازیگوشی های زبانی در آن به وفور یافت می شود. بدیهی است که در این گونه از شعر، «طنز تلخ» و «ظرافت های زبانی» و از همه مهم تر «تنوع دستمایه ها» عوامل بازدارنده ای برای شعر از سقوط در ورطه شعار هستند.

شاعر در این گونه از شعرها مرتب باید ریل عوض کند و دستمایه ای جدید برای «هجو» در پیش روی خواننده قرار دهد و الا شعر به سرعت به یک بیانیه خشمگین تبدیل می شود. به نظر می رسد که شاعری به نام حسین اسرافیلی که در غزل ها و چهارپاره های دفتر موفق «تولد در میدان»، «عاطفه ای صریح» و لحنی «درشتناک  و حماسی» از خود نشان داده است، نتواند در چنین ژانری که مستلزم پرهیز از صراحت و نیز ظرافت های طنازانه  زبانی است، موفق عمل کند.

در عمل هم همین شده است. اتفاقاً موفق ترین شعر این دفتر شعری است در قالب مرثیه برای شهید دکتر فتحی شقاقی، شعری که از اعتراض فاصله گرفته و به همان صمیمیت و لحن عاطفی معهود اسرافیلی نزدیک شده است.

آیا تو می وزی که باد بی سانسور روزنامه ام را ورق می زند؟

کتاب «چشم های زیتون» اثر مجتبی مهدوی سعیدی تأثر آشکاری از شعر عرب و به خصوص شعر مقاومت فلسطین نشان می دهد. آنجا که مضمون حماسی، با خطاب های عاشقانه یا تصاویر بافت لیریک(غنایی) در هم می آمیزد و طنین مظلومیتی را ایجاد می کند که برخاسته از سرشت تلخ و سرنوشت سیاهی است که دست تقدیر از یک سو و خنجر خیانت از سوی دیگر برای ملت فلسطین رقم زدند.

 در شعر دفاع مقدس در ایران چنین پدیده ای کمتر بوده است و این شاید ریشه در عوامل متعددی مثل پس زمینه های مذهبی این نوع از شعر در ایران داشته باشد که چندان ورود و تلفیق مضامین لیریک را در چنین بافتی برنمی‌تابد و نیز شاید به علت سرشت غالب و پیروز جنگ در ایران بوده باشد اما به موازات رشد نسلی از شاعران متعهد و مذهبی که با ادبیات عرب آشنایی نزدیک داشتند ، آرام آرام بافت غنایی در اشعاری که از نظر بن  مایه حماسی هستند، خود را نشان می دهد، مثلاً در آثار عبدالرضا رضایی نیا در دهه هفتاد یا مجموعه بسیار مهم «نامی که گم شده است» از هادی سعیدی کیاسری، مجتبی مهدوی سعیدی هم از این نسل است. مجموعه از نگاه نگارنده یک مجموعه متوسط است.

 البته زمان گردآوری این مجموعه بیش از ده سال پیش است و اکنون زبان شعر مهدوی سعیدی بسیار پخته تر از آن دوران است. کتاب شامل 34 قطعه شعر آزاد و 10 غزل است. غزل ها ضعیف است و نشان می دهد که شاعر لااقل تا زمان تدوین کتاب، به شکل حرفه ای به غزل نپرداخته است.

اما در شعرهای آزاد این مجموعه، جرقه هایی می بینیم که از استعداد ذاتی شاعر حکایت دارند:

رفتی

و خون

مفاهیم را دگرگون کرد

و دیگر

تأثر

حتمی ترین پیامد هر مرگ نیست

و من دیگر برای روزهای رفته از دست غبطه نمی خورم

و برای روزهای بی تو

 به مسلسل پناه می برم(ص 69)

«می خواستند

 سرنوشتم را

 با تقدیر تلخ چفیه ام

- که هماره

نقشی از زنجیرهای به هم پیوسته است-

پیوند دهند

کوشیدند چشمانم را نیز

با آن بپوشانم

اما نگاهم

هیچ گاه دست از تحقیرشان برنداشت»(ص 52)

از این دست کشف های شاعرانه در این کتاب کم نیست اما نوعی تفنن و مقادیری فاصله با حرفه ای گری در کار شاعر در این دفتر دیده می  شود که علامتش آوردن تعداد قابل توجهی شعر ضعیف در کنار برخی از شعرهای قوی است و نیز در خود شعرها برخی از بندهای درخشان در کنار بندهای کاملاً معمولی و حتی سست نشسته اند که شاعر با توجه به دانش شعرش می توانست تا حدود زیادی این افت و خیزها را تشخیص دهد.

سرت چه پرچم خونینی بود وقتی در خیابان های شهر شوت می شد

هزار کودک همسایه را به خاطر می آورم

که گل میخک بر سینه زدند

و در آتش باران بمب و راکت

 پله های زیرزمین را گم کردند و لاجرم

از نردبان ستاره ها به ملکوت آسمان رفتند.

هفت دقیقه بعد آن طرف تر

طرحی از اندام ما بر دیوار بود

که طولی نمی کشید

 در سایه موشک باران محو شود‎

ما سه نفر بودیم

نشسته بودیم

 که صبور و فروتن

 موشک

از در وارد قهوه خانه شد!‎

می دانید!

جاز نبود، مجاز هم نبود

آن جا فقط انفجاری بود

که ما منفجرش شدیم
این پسرهای کتانی، ص 8 و 9


آنچه در کتاب «این پسرهای کتانی» اتفاق افتاده است، یک خلاف آمد عادت است هم در آثار محمدرمضانی فرخانی، (پیش از و پس از این دفتر ) هم در شعر مقاومت این سرزمین. رمضانی هم در غزل و هم در شعر آزاد نشان داده است که ابهام یک خصیصه ای سبکی اوست، ابهامی که گاه - تعمداً - به نوعی پریشان گویی و معناگریزی - به سیاق شعرهای به اصطلاح پست مدرن دهه هفتاد - می انجامد اما برخلاف سایر اقران دهه هفتادی این پریشان گویی های او سرشار از دستاوردهای متهورانه و در عین حال سالم زبانی است.

اما در این دفتر این ابهام به حداقل رسیده است. علاوه بر این شعرهای رمضانی هم در غزل و هم در شعر آزاد، به شدت گریزان از ساختار متمرکز است اما در این دفتر به سبب نمادپردازی و نیز وارد کردن یک روایت منثور در اثنای این شعر بلند، مجموعاً با انسجامی روبرو هستیم. «این پسرهای کتانی» یک شعر بلند 71 صفحه‌ای است.

شعر، به موازات یک روایت منثور(که البته به زعم نگارنده جوهره شعر دارد و این بحثی جدا می طلبد که روایت شاعرانه با روایت منثور چه تفاوتی دارد؟) شکل می گیرد روایت بریده بریده نقل شود و در اثنای این تقطیع ها شعر ظاهر می شود و به عبارتی شعر بر پیکره این درخت روایت سوار می شود. روایت جوان آکاردئون نوازی است با موهای خرمایی و چشم‌هایی آبی که از ابتدای صبح در کنار تیر چراغ برق، خیره در آسمان ایستاده است و...» او در این روایت کشته می شود.

 این طوری: «دو مرد از دو اتومبیل پیاده شدند. آمدند، به مقابل هم رسیدند. با هم دست دادند، حرفی نزدند دست ها را به سمت کمر بردند و قاب های چرمی را لمس کردند. کلت هایشان را بیرون آوردند. آنها را با هم عوض کردند و به آرامی و با اطمینان کامل - یکی از آنها آدامس می جوید - پشت به یکدیگر شروع کردند به دور شدن از هم. ما قیافه شان را نمی دیدیم ما فقط کفش ها شلوارها، دست ها ی- یعنی دستکش ها- ی آنها را دیدیم که دقیقاً مثل ماشین هایشان سیاه بود. همین حالا ساعت پنج شد و آنها در یک چرخش نود درجه ای بازگشتند و جمعاً ده گلوله به چشم های جوان شلیک کردند. من همه گلوله ها را شمردم دقیقاً ده گلوله که با فاصله های معنی دار و پرتاکیدی یکی پس از دیگری شلیک شدند.»

اما او نمی میرد یعنی فعلاً نمی میرد. این گونه:

«آکاردئون را مقابل پاهایش روی سنگفرش خیابان گذاشت همان طور که کمرش را راست می کرد با خودش فکر کرد صدای گلوله ها را پیش از این هم شنیده است؛ دوهزار سال پیش بر کوه جلجتا» بدین ترتیب با این اشاره ها نمادپردازی ای از این جوان در ذهن شکل می گیرد و او با مسیح - به قول کازانتزاکیس- با زمصلوب، همسان می شود:

 «السلام علیک یا روح الله یا فلسطین

ای ساکن شقیقه متحرک

ای پرنده خوش بال

در این شب خنک

 در تجمع خنیاگران مدایح زیبا

عشق

 یعنی همین دلواپسی مزمن نام تو

یعنی همین شکنجه تردی که

 تو در من آفریده ای

 ای زادگاه روح خداوند» (ص 61)

در این بین طنزی که از اجزای لاینفک پست مدرنیسم است و به هجو می گراید در اثنای روایت - شعر دیده می شود:

«با خودش فکر کرد: اگر من بیست و سه سال پیش

به دنیا نیامده بودم

الان بیست و سه سال نبودم

الان کشته نمی شدم

 یادش آمد که پسرک

در حالی که گربه سفیدی را در آغوش می فشرد

از او پرسیده بود: «چرا کشته می شوی؟»

و یکی از مردها گفته بود: «برای این که بیست و سه سال پیش به دنیا آمده!» ص 28 و 29

ژرفای فاجعه ای که انسان ها در آن قربانی بی گناهی خویشند به همین سادگی و با طنز در بند پیش توصیف می شود بدون این که در آن از تصاویر پرشکوه و حماسی استفاده شود (چیزی که معمولاً در این نوع از شعرها معمول است) یا این بند:

 «به سرعت کشته می شوی: خوشت نمی آید

به سرعت کشته می شوی: باورت نمی شود

 به سرعت کشته می شوی: خنده ات می گیرد

به همان راحتی که خنده ات می گیرد

دیگران مسافر گریه اند

تو کشته می شوی

و تنها با کشته شدنت می توانی ثابت کنی که کشته شده ای» (ص41)


این بی گناهی متصل به اسطوره  یحیای تعمید دهنده می شود پیامبر جوانی که سرش را به بی گناهی بریدند و پیامبری که مظهر «گریه» در قصص انبیاست و خود همواره گریان بوده است:

از باران و مینیاتور

دوباره، نه هزار باره سر می رسی

و نرمای حضور از صافی خون، گذشته ات را

کتانی های سپیدت ادامه می دهند

می دوی و گلوله می خوری

می افتی و لگد می خوری

لگد می خوری و از هوش می روی

از هوش می روی و بی خود که می شوی

 باری، اثبات این شدگی

در گشودن آن پرده، سر می رسد - چقدر ملکوت خداوند نزدیک است!

حالا کشته می شوی و چقدر راحتی یحیی! (ص 18)

در بندی از شعر نقیضه پردازی از دو شعر معروف قیصر امین پور، «می خواستم شعری برای جنگ بگویم» و «راه ناتمام» در کنار اقتباسی خفیف از طرح بیانی برخی از آیات قرآن مثل «بسم الله الرحمن الرحیم، اذا وقعت الواقعه» دیده می شود.  د

و تکنیکی که باز از تکنیک های معمول پست مدرنیسم است: نقیضه پردازی و بازخوانی سنت:

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی که باریده است

وقتی که می بارد

چرا ننویسم: خون

خواستم نامه ای به سمت ماه، به یک شهید

و شعری برای انتفاضه بنویسم

 اما حتی نبودنت را

 به کوچه های عزیزمان راه ندادند

 و تنها به اشاره ای پا در هوا بسنده شد:

« راستش چیزی از او به جای نمانده است

جز صلح ناتمام!»

گفتم: نه! نه!

به این نور

به این نور تن بسپارید. ص 19

کتاب «این پسرهای کتانی» یک شاهکار نیست، اما نمونه سالم و شسته رفته ای از اجرای پیشنهادهای پست مدرنیسم در شعر فارسی است و البته تنها نمونه هم نیست. منتها قدرت شاعر در خلق سطرهای بدیع شاعرانه، از اکثریت قریب به اتفاق شاعران دهه هفتاد بالاتر و اشتباه های زبانی در آن کمتر است.

کد خبر 1687

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان