سه‌شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵ - ۱۷:۵۳
۰ نفر

محمد بنی حسن! دوستان نزدیک او را حامد صدا می‌زدند. فردی صادق، بی‌ریا، فداکار، صبور، هیئتی، عاشق و دلباخته خاندان عصمت و طهارت علیهم‌السلام. تیکه کلامش این چنین بود: دنیا پوچ و فانی است اگر کاری برای فردایت نکنی. ارادت وافر و بسیار ویژه‌ای به حضرت‌ام‌البنین سلام ا... علیها داشت.

بنی حسن

به گزارش همشهری آنلاین، محمد بنی حسن! دوستان نزدیک او را حامد صدا می‌زدند. فردی صادق، بی‌ریا، فداکار، صبور، هیئتی، عاشق و دلباخته خاندان عصمت و طهارت علیهم‌السلام. تیکه کلامش این چنین بود: دنیا پوچ و فانی است اگر کاری برای فردایت نکنی. ارادت وافر و بسیار ویژه‌ای به حضرت‌ام‌البنین سلام ا... علیها داشت. شنبه‌ها هرهفته بلااستثنا روضه و سفره‌ ام‌البنین را برپا می‌کرد و اکثر حاجت‌هایش را از این بانوی باکرامت طلب می‌نمود. دلباخته کریم اهل‌بیت امام حسن مجتبی (ع). خانه و کاشانه‌اش را تبدیل به خیمه‌گاه دائمی عشاق اهل‌بیت علیهم‌السلام نموده بود. سردر منزل مسکونی‌اش منقش به کاشی‌کاری زیبایی است به نام «بیت‌الحسن مجتبی (ع)». خیابان شهید ملک‌لو کوچه گل رز. همان بزمگاه عاشقی که چهارشنبه‌های هر هفته، آوای روضه‌های پرشور و حرارتش و ذکر حسین حسین و حسن حسن مولایش از بیت‌الحسن در طبقات عرش طنین‌انداز می‌شود.

آری بیت‌الحسن؛ محل طواف ملائکه‌ای است که هر هفته بالای سر آن، در آسمان فریاد سر می‌دهند که صلی‌الله علی‌الباکین علی‌الحسین (ع)...
حامد، با اخلاق منحصر به‌فرد دوست داشتنی‌اش، روحیه بانشاط تشکیلاتی، حس و حال معنوی و دریای توفانی درونش، توانسته بود نوجوان‌ها و جوان‌های زیادی را در بیت‌الحسن جذب کند. روحیات عجیبی داشت، خودروی ۷نفره و جاداری خریده بود که با آن بچه‌های نوجوان جذب شده در هیئت را به سفرهای تفریحی و زیارتی می‌برد. خدمت به آنها را عبادت و کار دینی و تربیتی برای کادرسازی و زمینه‌سازی‌ ظهور حضرت می‌دانست. همین اربعین امسال بود که با چه عشق و انگیزه‌ای، با همان خودروی ۷نفره، جمعی از بچه‌های نوجوان را به زیارت سیدالشهدا علیه‌السلام برد. افرادی که بعضا زیارت اولی بودند. حامد می‌گفت وظیفه من رساندن آنها به حرم است. چشم به گنبد حرم سیدالشهدا (ع) که بیندازند، دیگر کار من تمام است و مغناطیس گنبد حرم مطهر سیدالشهدا (ع) برای جذب و هدایت آنها کافی است.
فعالیت‌های مستمری در خدمت‌رسانی به زائرین اربعین حسینی داشت. از سال ۱۳۹۲یک گروه ۲۰نفره‌ای تشکیل داد که طی چند سال، مسئولیت پروژه تعویض و به ‌روزرسانی تابلوی شماره‌های عمود و تمثال مبارک شهدا در عمودهای طریق نجف تا کربلا را برعهده گرفته بود که اکنون آثار آن به یادگار مانده است. سال‌ها خدمت در آشپزخانه موکب عمود۸۲۸، مدیریت شست‌وشو و آماده‌سازی‌ ۱۰هزار پتوی مورد استفاده زائرین اربعین. مدت‌ها پس از اربعین، تازه می‌توانستی چهره سوخته و دستان تاول زده‌اش را مشاهده کنی. امسال در اربعین۱۴۰۵کار جدیدی را استارت زده بود. در مرز مهران مستقر شده بود و به‌مدت ۲هفته در مسیر ۲کیلومتری مرز تا محل استقرار و سوار شدن اتوبوس‌ها و مینی‌بوس‌ها، حمل و جابه‌جایی افراد کم توان و نیازمند کمک را با ویلچرهایی که تهیه کرده بود با تشکیل چند تیم جهادی، به‌صورت شبانه‌روزی و بدون وقفه به انجام رسانید.
رحمه‌الله به عشاق ابا عبدالله...
حامد بنی حسن، دلی به وسعت دریا داشت. بدون محاسبه‌گری در راه ترویج شعائر اسلامی و کمک به نیازمندان، مخفیانه بذل و بخشش‌های کم‌نظیری می‌کرد. اینطور بگویم، بیت‌الحسن (ع) نه فقط محل برگزاری هیئت، بلکه کانونی تربیتی و ماوایی برای کمک به محرومان و نیازمندان بود.
حامد جهت تامین هزینه‌های دهه محرم امسال و به‌ویژه هزینه سنگین غذا و تکریم عزاداران حسینی، مخفیانه و بدون سر و صدا خودروی زیرپایش را فروخت. همسر مجاهد، یار و یاور همراه و همیشگی حامد که در این مسیر همواره شانه به شانه او می‌دوید، همین ۲روز گذشته در مسیر بهشت زهرا (س) به زبان گلایه به من گفت: چه‌کسی فروختن ماشین جهت هزینه‌های هیئت را افشا کرده که امروز پس از فوت حامد، همه از آن خبر دارند و آن ‌را بازگو می‌کنند!؟ حامد نمی‌خواست این موضوع افشا شود. در پاسخ عرض کردم: من که بازگو نکردم اما این ملاحظات تا قبل از ارتحال حامد عزیز بود. الان بیان هریک از این روحیات و خصلت‌های ویژه او، نور هدایت و تلنگری در جان و فکر انسان‌هاست و رسالت ما چیز دیگری است. به ایشان گفتم من از موضوع فروش خودرو اصلا اطلاعی نداشتم اما در همین یکی دو سه سال اخیر که حامد در باب فروش ملک کوچک خود درکرج و دماوند جهت تامین هزینه‌ها و توسعه برنامه‌های بیت‌الحسن با چشمی اشکبار از من مشورت خواست، او را نهی کردم که دارایی و سرمایه ملکی را مبادا برای هزینه‌های جاری بفروشی. اما وقتی نگاهم به چشمان گداخته و اشکبارش افتاد که دلالت بر اصرار در این امر داشت، به او گفتم حامد جان، من احتمالا محل مشورتی خوبی در این زمینه نیستم و مدتی بعد متوجه شدم هر ۲ملکش را فروخته. با فکر قشنگی که داشت ۲واحد دیگر از ساختمان ۴واحدی محل سکونتش را تملک نمود. یک طبقه را زینبیه نام نهاد؛ جهت برگزاری کلاس‌های آموزشی و تربیتی و واحد دیگر که طی چند روز گذشته به‌تازگی رنگ آمیزی آن تمام شد، جهت توسعه فضای حسینیه بانوان.
به تاریخ روز فردی بی‌ادعا در همین نزدیکی‌های من و تو، با چنین سلوک عاشقانه‌ای مخفیانه و بدون حسابگری برای اعتلای پرچم پرفروغ معارف اهل‌بیت، از خودگذشتگی و بخشش‌هایی این‌چنین می‌کرد.
رحمه‌الله به عشاق ابا عبدالله...
حرف و سخن‌های شنیدنی در وصف این رفیق بامرام و امام حسینی ما بسیار است و مجال اندک. کاروان مادران و پدران شهدای مدافع حرم از سفر سوریه و بازدید محل شهادت جگرگوشه‌هایشان برگشته بود.
حامد در فرودگاه امام خمینی متوجه شد که برای استقبال از تمامی پدران و مادران شهدا، افرادی از بستگانشان با گل و شیرینی به فرودگاه آمده‌اند اما گویا پدر و مادر سالخورده شهیدی، هیچ استقبال کننده‌ای ندارند. به‌سرعت تاج گل تهیه کرد و به‌صورت اختصاصی به استقبال آن دو آمد. مشخص شد که آنها اهل شمال کشورند و آنچنان کس وکاری ندارند. باز حامد و آن کارهای نابش! بیش از یک هفته آنها را در منزل خویش نگه داشت و از آنها پذیرایی نمود. آنچنان با آنها گل می‌گفت و گل می‌شنید و می‌خواست دلشان را طوری به‌دست آورد تا از فرزند شهیدشان برای خود چیزهای خوبی طلب و شهید از او دستگیری کند.
از سلوک عارفانه و روحیه مشتی‌گری و با مرام حامد، اندک کلامی گفته شد، اما حامد بنی‌حسن یک مدیر اجرایی توانمند و موفق بود. او در ابتدای همین دوره، سال‌ها مدیرکل رفاه شهرداری تهران بود و کارهای بزرگی را تحت عنوان بسته خرسندساز پرسنل شهرداری دنبال نمود که در نوع خودش کار تحولی، ارزنده و اثرگذار تلقی می‌شد و لبخندهای رضایت زیادی را بر لبان خانواده معزز پرسنل شهرداری جاری نمود. مدیری محبوب و دوست داشتنی. مدیری پاک‌دست که هیچ‌گاه زیر بار اعمال فشار برخی صاحبان قدرت جهت مداخله در قراردادهای کلان رفاهی نرفت و البته سربسته بگویم هزینه این اعتقادات پاکش را هم پرداخت.
حامد به واقع از این دنیا دل بریده بود و گویی سال‌ها برای رفتن آماده شده بود. بارها و بارها در قالب شرح دل و وصیت، نکاتی را به من می‌گفت که با تکرار بیش از حد آن دراین اواخر، کم‌کم به‌احتمال وقوع رفتنش شک می‌کردم. اما باز موضوع را برای خودم طور دیگری توجیه و تحریف می‌نمودم. همین هفته گذشته با تعبیر خودش به من گفت: رئیس جان، مبادا برای من فلان کار را بکنی، به خدا من دل کنده‌ام و برنامه دیگری دارم. مدت‌ها اصرار می‌کرد که رفقا، دور هم جمع بشویم. به‌شدت پیگیر چنین جلسه‌ای بود تا نهایتا روز چهارشنبه گذشته هشتم مهرماه، ۱۲-۱۰نفری دور هم جمع شدیم. گپ و گعده و بگو و بخند بدون هیچ موضوع کاری و جدی. حامد دلربای محفلمان شده بود و گعده رفقا را در دست داشت. درست چند ساعت مانده به ارتحال آسمانی‌اش. گویا فلسفه آن جلسه فقط و فقط خداحافظی و وداع با حامد بود. همسایه‌اش که در مسیر تهیه غذای هیئت، او را ترک موتور نشانده بود، با گریه غیرقابل کنترلی برایم تعریف می‌کرد که حامد روی موتور در همین چند روز پیش به من گفت: محرابی جان، من بعد تو باید این مسیر را یاد بگیری و برای تهیه غذای هیئت بیت‌الحسن، بدون حضور من اقدام کنی. پدر بزرگوار حامد می‌گفت: ۱۲شب بعد از اتمام هیئت، حامد به من گفت که من به فردی بدهکارم. مبلغ بدهی‌اش را همان لحظه شبانه به‌حساب من واریز کرد و گفت شما از طرف من فردا این بدهی را با او تسویه کنید و در اوج خستگی ظاهری از کار سنگین هیئت، تنهای تنها همان شب عازم شهرمقدس قم به نیت زیارت حضرت معصومه علیهاالسلام می‌شود. دوربین‌های حرم نشان می‌دهند جوانی وارد مضجع شریف می‌شود. صورت بر ضریح مطهر می‌گذارد، اشک می‌ریزد و درددل می‌گوید. چند قدمی از ضریح فاصله می‌گیرد و روبه‌روی آن می‌نشیند و لحظاتی بعد با چشمانی خیره بر ضریح، جان به جان آفرین تسلیم می‌کند...
حامد جان، تو در آن لحظات از کریمه اهل‌بیت چه خواستی که اینگونه پرمعنا و پر رمز و راز از حرم مطهرش به آسمان پرگشودی...
من با برداشت ذهنی خود، از این ماجرا رمزگشایی می‌کنم؛ آن هنگامه که موعد پرگشودن حامد بنی‌حسن رسیده است، ندایی او را شبانه و تنها به حرم می‌کشاند. گویی به او اینچنین می‌گوید: تو دیگر خادم بااخلاص و واقعی خاندان اهل‌بیت شده‌ای، تو متعلق به مکتب مایی، حرکت کن و به سمت ما درآی که موقف رفتن و پرواز تو، تنها حرم خود ماست... بیا و شتاب کن که صاحب واقعی بیت‌الحسن یعنی کریم اهل‌بیت امام حسن مجتبی(ع)، تو را به نزدیک‌ترین شعبه کرامت، یعنی حرم کریمه اهل‌بیت در قم فراخوانده است...
و این چنین بود قصه حامد بنی حسن که در سال‌های اخیر زندگی‌اش اینگونه زیست و با اخلاصش، جمعی کثیری را شیدای خود نمود... و اکنون حامد جان! از طرف همه دوستانت در شهرداری تهران، به‌ویژه رفقای داغدارت در بیت‌الحسن، با تو خداحافظی می‌کنم. خداحافظ رفیق با مرام. رحمت واسعه الهی نصیبت...
رحمه‌الله به عشاق ابا عبدالله...

کد خبر 1074628
منبع: روزنامه همشهری

برچسب‌ها

پر بیننده‌ترین اخبار شهردارى

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha