همشهری آنلاین - حوادث:شروع این پرونده به اواسط مرداد امسال برمی گردد. در آن زمان گزارش قتل مردی حدودا ۴۰ ساله در یکی از طویله های جنوب غرب تهران به تیم جنایی اعلام شد. با حضور کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی تهران در صحنه جرم، بررسیهای تخصصی آغاز شد.
مقتول، چوپانی بود که برای صاحب طویله به نام میلاد کار میکرد. تحقیقات میدانی حکایت از این داشت که آخرین بار میلاد و شریکش حسین، سراسیمه از طویله خارج شده بودند. آنها به عنوان مظنونان اصلی جنایت تحت تعقیب قرار گرفتند اما به طرز عجیبی ناپدید شده بودند. آنها سعی کرده بودند ردی از خود به جا نگذارند. با این حال تحقیقات به شکل ویژه برای شناسایی مخفیگاه آنها ادامه داشت.
دو ماه بعد؛ سرنخ طلایی
دو ماه از حادثه گذشته بود و پلیس همچنان به دنبال ردی از متهمان بود. سرانجام یک تماس تلفنی مرموز، مسیر پرونده را تغییر داد.
یکی از بستگان مقتول که از ماجرا و مخفیگاه میلاد صاحب طویله باخبر شده بود، با پلیس تماس گرفت و گفت: «میلاد که به جرم قتل چوپان تحت تعقیب است، در یک گاوداری در شهرستان رباطکریم مخفی شده است.»
پلیس بیدرنگ با دریافت این سرنخ، عملیات ضربتی را آغاز کرد. کارآگاهان به گاوداری مورد نظر در رباطکریم رفتند و در صحنهای دور از انتظار، میلاد را در حالی که خود را میان تودههای علوفه پنهان کرده بود، دستگیر کردند.
او در همان بازجوییهای اولیه به ارتکاب جنایت اعتراف کرد. در پی اعترافات او، همدستش حسین نیز شناسایی و در حالی که در یک طویله دورافتاده در منطقه فشافویه میان انبوهی از علوفه پنهان شده بود، در عملیاتی همزمان بازداشت شد.
اعتراف
متهمان اعتراف کردند که چوپان، بیش از ۱۷ راس گوسفند آنها را دزدیده و در بازار فروخته است و به همین دلیل از او کینه به دل گرفته بودند اما ناخواسته مرتکب جنایت شدند.
متهمان برای انجام تحقیقات بیشتر در اختیار ماموران اداره دهم پلیس آگاهی تهران قرار گرفتند.
قصد قتل نداشتیم
میلاد، متهم ۴۴ ساله پرونده و صاحب طویله است. او می گوید که قصد قتل نداشته اند اما تصمیم آنها برای صحبت با چوپان به قتل منجر شده است.
تعریف کن که چرا با چوپان دچار اختلاف شدی؟
چوپان سالها بود که برای ما کار می کرد. او گوسفندان ما را به چرا می برد اما این اواخر فریبکاری اش را شروع کرد. هربار که از چرا برمیگشت، یک داستان جدید میبافت. یکبار می گفت گرگ به گله زده و تعدادی از گوسفندان را خورده است. بار دیگر می گفت گوسفندان گم شده اند. ابتدا حرف هایش را باور کردیم اما رفته رفته متوجه شدیم که او به ما دروغ گفته و فریبمان داده است.
چطور متوجه شدید که فریبتان داده است؟
یکی از آشنایانمان با ما آمار داد که مقتول، گوسفندان زیادی در بازار فروخته است. بیش از ۱۷ راس گوسفند بود، پول زیادی به جیب زده بود! می خواستیم از او شکایت کنیم اما چون مدرکی نداشتم، به پلیس شکایت نکردم. فکر کردیم اگر کمی او را بترسانیم و از خودش اعتراف بگیریم، میشود به پلیس ثابت کرد دزد است. نقشه ما این بود که اعترافش را ضبط کنیم و بریم کلانتری.
از جزییات نقشه ای که کشیدید بگو؟
قصدمان قتل نبود. او را در همان طویله بستیم تا بترسد. شروع کردیم به کتک زدنش. میخواستیم اعتراف کند، اما کار از دستمان دررفت. انگار بدنش تاب نیاورد. وقتی دیدیم نفس نمیکشد و تمام کرده، وحشت کردیم. از ترس مجازات، جسد را رها کردیم و فرار کردیم. آن لحظه فکر کردیم تنها راه نجات، فرار است.
چرا در گاوداری مخفی شدید؟
احساس کردیم، جای امن است. شاید پلیس فکرش به این نرسد که ما در گاوداری مخفی شده ایم. می خواستیم تا مدت ها در گاوداری زندگی کنم تا آب ها از آسیاب بیفتد و بعد فکر کنیم که چه کار کنیم.
دو ماه زندگی در علوفهها چطور بود؟
جهنم بود. دو ماه تمام در انبار علوفه، بین کثافت و بوی بد دامها زندگی کردم. شب و روزم یکی بود. جرات نداشتم حتی از انبار بیرون بیایم. من واقعا وحشت داشتم از دستگیری. هر صدایی که میآمد، فکر میکردم پلیس است. همدستم هم در فشافویه شرایط مشابهی داشت. فکر میکردیم اگر پنهان شویم، آبها از آسیاب میافتد، اما دستمان رو شد. اشتباه کردیم، خودسرانه عمل کردیم و جانی را گرفتیم. حالا باید به زندان برویم و هر شب کابوس طناب دار ببینیم.
نظر شما