همشهری آنلاین: اولین نکته درباره «در انتظار گودو» به کارگردانی امیرحسین جوانی و با بازی حمید رحیمی، امیرمحمد رفیعخواه، علی محمودی و احمدرضا خاکساری که از ۱۰ تیر در تئاتر لبخند روی صحنه است، همین مدتزمانی است که در این دور از اجرا روی صحنه مانده. در حالی که در بسیاری از تماشاخانهها و تئاترهای دولتی و خصوصی ریزودرشت تهران آتراکسیونهایی به اسم تئاتر به «مشتریهای تشنه سرگرمی» عرضه میشود، روی صحنه بردن «گودو» و اجرای آن برای این مدت جای خوشحالی دارد. اما ارزش این «گودو» فقط به حال زار و نزار تئاتر، و بازار تنگ سرگرمی برنمیگردد. خودِ کار واجد ویژگیهایی است که، مستقل از کوتاهی قد سایر رقبا، به ارزش و کیفیت آن گواهی میدهد. البته که بینقص نیست و اجرا در جاهایی نتوانسته همپای متن پیش برود و تماشاگرش را در واحه اندیشه چنان به «چه کنم؟ چه کنم؟» وادارد که بعد از دیدن نمایش از فکر اینکه نمیشود مطلقا کاری کرد، حداقل مدتی مثل شخصیتهای نمایش، منگ و گیج بماند و از دیدگاه نظری به ارزیابی دوباره وضع زندگی خود دست بزند.
متون کلاسیک ـ از جمله همین «گودو» که چه پستمدرنش بدانیم یا مدرن متأخر ـ باید در هر فصل در یکی دو تماشاخانه آبرومند اجرا شوند تا تماشاگر ناآشنا یا جوان ـ ناآشنا و جوان لزوما مترادف نیستند ـ با این دست متنها مراوده پیدا کند و بر وسعت دید و تجربیات تئاتریاش ـ اگر جدی است و خواهان جدیت و ترقی ـ افزوده شود. به رغم شهرت متن «گودو»، اگر سر به وبسایتهای ثبت نظرات تماشاگران تئاتر بزنید میبینید که هنوز خیلیها با جان و جنم این نوع تئاتر آشنایی ندارند؛ حرجی هم بر آنها نیست، اما دستاندرکاران تئاتر و تصمیم گیران و سیاستگذارانش باید به فکر بیفتند که چرا وضع چنین است. تماشاگری که به خستهکنندگی «گودو» معترض است و دلیل کلافه شدنش در طول اجرا را نمیفهمد، سیگنالی میفرستد به متولیان امر و البته تولیدکنندگان و هنرمندان تئاتر که هنوز نیاز به تربیت و راهنمایی دارد و نباید ذوق عامه را به امان آتراکسیون یا فضای مجازی رها کرد و بعد از او انتظار ارتباط گرفتن با نماشنامههایی از این دست را داشت.
برسیم به خود اجرا. اول از همه صحنه. در نمایشنامه بکت دو ولگردش در جادهای با تکدرختی در انتظارند. درخت اینجا در کار امیرحسین جوانی سازهای است که گویی به چرک نشسته و با نوار زخمبندی تیمار شده. به جای شاخه، رشتههای سفید نوار زخمبندی است که به آنسو و اینسو کشیده شده و با تن بیبرگش بر بالای سر دو ولگرد منتظرش نه سایهای میسازد و نه حتی به کارِ دار زدنشان میآید، اگر طنابی مناسب و محکم در دسترس میبود. درخت در این اجرا جراحتی است مجسم و متبلور از زخمی که بر روح زمینیان نشسته. ذیروحترین نماد هستی بیروحشده و حسی از درد و رنجی دائمی و مسکوت و مستدام را به فضای صحنه میآورد. اما هنوز نشانهای است که در جوارش میشود انتظار کشید و بیتوته کرد و شب را به صبح رساند و صبح را به شب و درخت بودنش در این جهان/ صحنه خالی، قوت قلبی است برای قلبهای منتظر.
اما در کنار درخت، دری است که دیگر حس جاده بودن را از فضا میگیرد. دری به ناکجاست، قبول، اما در است، در به معنای آستانه، به معنای مرز میان بیرون و درون. صحنه، در این وضع، بیرون یا درون باشد فرقی ندارد. این در با روح نمایشنامه تباین دارد. اقتضای محدویتها و امکانات تولید است، اما اگر به جای این در، در طرفین صحنه (بالها) که با پرده (legs) پوشیده شده، راهی فرضی وجود داشت که هر بار دو ولگرد رفتوآمد پوتزو و لاکی را مشاهده میکردند، حسوحال دیگری بر صحنه حکمفرما میشد. زیاد در این کمبود نمانیم که کارگردان با امکاناتش کار کرده و بد از فضا میزانسن نساخته.
جوانی مهمترین تصمیمی که گرفته حذف قرینگی نمایش بوده. نمایش بکت بر این قرینگی استوار است، بطالت و انتظار و ملالِ بنیادین نمایش در اثر تکرار و این قرینگی برجسته میشود. جوانی در پرده دوم، با تمهیدی که اجرای خوبی دارد و حس دور تند را به خوبی منتقل میکند، آمدن پوتزو و لاکی را به حداقل ممکن تقلیل داده. برای همین است که کور و لال شدن پوتزو و لاکی دیگر اهمیت ندارد و نسبتش با کلیت نمایش از دست میرود. لحظه تند شدن ورود پوتزو و لاکی در پرده دوم با نورهای پِرپِرزن و حرکات تند و منقطع بازیگران و موسیقی همراهیکننده خاصیتی مختص ویدئو را روی صحنه روبروی تماشاگر برمیسازد. اما حاصلش چیست؟ جز کوتاه کردن نمایش برای تماشاگر بیحوصله چه کارکرد دیگری برای این تمهید میشود متصور بود؟ از قضا مفهوم انتظار عبث که جانمایه نمایش است، در همین حذف است که از دست رفته. قرینگی نمایش قربانی فشرگی شده و توازن از دست رفته و فرمِ مخدوش بر ساخت معنا راه بربسته. معنا در «گودو» حاصل فرم است. بیفرم معنایی در کار نیست. بیهودگی از دل فرم سربرمیآورد و به نمایش سمتوسو میدهد. اینجا فشردگی باعث سردرگمی شده و تماشاگر بین نیمه اول و دوم حیران میماند که نتیجه این تکرار ــ ناقص ــ چیست.
با این حال، این حذف در نمایش به شکل گرفتن معنایی دیگر راه داده. جایی ناقص شده و جایی دیگر قوام گرفته. ارتباط میان ولادیمیر و استراگون، آن رابطه ناب و نایاب انسانی، آن مهرورزی بیچشمداشت، آن نیاز بنیادین به همنوع، در بازی دو بازیگر اصلی در غایت خود پرورانده شده است. ولادیمیر و استراگون اینجا رابطهای همدلانه و وابسته دارند که به لطف بازیها معنایی را که در دل نمایش نهفته است ادا میکنند. امید در این جهان نومید از دل این رابطه ساخته میشود و نوری از آن بر تاریکی جهان نمایش تابیدن میگیرد، که در اینجا گرمای این تابش محسوس است.
هزار سال پیش، ولادیمیر را داود رشیدی در «بانتظار گودو» به کارگردانی خودش در تالار انجمن ایران و امریکا بازی کرد. پرویز صیاد استراگون بود و پرویز کاردان لاکی و سیروس افهمی پوتزو. ما آن اجرا را ندیدیم، ولی اجرای حمید رحیمی هیچ کموکاستی ندارد از اجرایی بزرگ. ولادیمیر دلسوز و معقول و متفکرش بر صحنه میدرخشد. آن انگشتهای بیقرار دستانش که مثل قلب تپنده پرندهای در سینه از جنبوجوش وانمیماند، آن نگاه پر از ناامیدی از آمدن گودو، آن حس مسئولیت حقیقیاش در قبال استراگون، همگی از اجرای او در خاطر میماند. وقتی آن تکهشعر بامزه را چند بار میخواند تا شاید تماشاگر را به شوق همراهی آورد، از سر تسلط و اطمینان با مخاطب چشم در چشم میشود: «یک سگ ناز دردونه، اومد توی آشپزخونه، آشپز اومد چمچه به مشت، زد سگ بیچاره رو کشت، اونوقت سگای مهربون، راه افتادن دوون دوون، یه قبری کندن از براش، تو قبر گذاشتنش یواش، رو سنگقبرش با قلم، نوشته شد با درد و غم، یک سگ ناز ...» او را با این اجرا به خاطر میسپاریم.
استراگونِ امیرمحمد رفیعخواه در مرز ترحمانگیز و وردست بامزه نمایش سنتی است. اندازه و مهمتر از همه قانع. نمیخواهد صحنه را از آن خود کند. به آنچه دارد بسنده کرده، مثل شخصیتش که میخواهد برود و نمیرود یا از کتک خوردن خسته نمیشود، از اندازه نگه داشتن ملول نشده و به حدود شخصیت خوب واقف است.
اما لاکی اصلا با سایر نمایش هماهنگ نیست. از جهان نمایش دیگری آمده. جنزده و بیحس است، ولی باید بهستوهآمده و کرخت باشد. فوران میکند، اما حسش از قوزک پایش بالاتر نمیآید. نگاهش تهی است، ولی باید سرد باشد. بدنش مرتعش است، ولی باید بیاختیار باشد. باید آنهمه قلمبهگویی را بالا بیاورد، ولی ادا میکند. در کل خوب نیست.
اجرای پوتزو هم قربانی سر بریدن قرینگی است. محک نمیخورد، بد نیست، کار را راه میاندازد این اجرا از نقش، اما بیشتر از این میشود از آن خواست و انتظار داشت. باید روی پرداخت شخصیت در همین وضع بیشتر کار شود.
پسربچه از جهان نمایش دیگری نیامده؛ از خلاء است. آن معصومیت گمشده را یدک نمیکشد. باری بر دوش نمایش است، نه گشایشی برای درام. هدایت بچهها روی صحنه ذاتا کاری سخت است و نباید زیاد بر این بچه هم خرده گرفت.
صحنه و نور کار نمایش را انجام میدادند، اما ماه فانتزی بیشتر برای تابلوی نئون سردر یک غذاخوری است. ماه کمی کوچکتر با نوری کنترلشدهتر شاید شبی بیفروغتر و چهرههایی ناامیدتر را ترسیم میکرد.
اجرای «گودو» در این مقطع تاریخی معنایی مضاعف دارد و انتخابش امتیازی برای تهیهکننده و تماشاخانه و کارگردان و بازیگران است.
نظر شما