لباسدار تعزیه بود همراه همسرش که معروف به معین‌البکا بود شاگردان بسیاری تربیت کردند. شهید پروین مرادی خاکریزی بعد از هر عاشورا لباس‌های تعزیه را می‌شست و داخل صندوق می‌گذاشت تا برای محرم و صفر سال بعد آماده باشد. او در بمباران ۸فروردین۱۴۰۵ در شهرستان هشتگرد در منزل شخصی‌اش در ۶۶سالگی به شهادت رسید.

شهید

همشهری‌آنلاین_سیده کلثوم موسوی: سعید نبئی که نوکری اهل‌بیت را مدال افتخار می‌داند از روش تربیتی مادر شهیدش چنین می‌گوید: «تمام تلاش پدر و مادر بر این بود که ما را مرید و پیرو اهل‌بیت(ع) تربیت کنند و معتقد بودند خیر و صلاح ما در همین دلدادگی است.»
او ادامه می‌دهد: «مادرم تبحر زیادی در دوختن لباس‌های تعزیه داشت و لوازم خاص تعزیه را می‌دوخت. یادم هست هروقت داشت این کار را می‌کرد این شعر را با خودش می‌خواند که ما هم حفظ شدیم: من از کودکی نوکرت بوده‌ام/ غلام علی‌اصغرت بوده‌ام/ مرانی مرا یا حسین از درت/ قبولم نما گرچه آلوده‌ام. و دست آخر هم ارباب خریدارش شد.»
نبئی می‌گوید: «مادرم همیشه سعی داشت جمع خانواده گرم و صمیمی بماند و مخصوصا احترام بین فرزندان حفظ شود. وقتی خواهرم بر اثر کرونا فوت کرد مادرمان یک‌شبه انگار ۱۰سال پیر شد؛ در فراقش گریه‌ها کرد، اما هر زمان ما را می‌دید خودش را جوری نشان می‌داد که ما ناراحت نشویم. حتی در آن اوضاع مهمان که می‌آمد با روی باز از آنها استقبال می‌کرد. اگر ساعت ۳صبح هم زنگ خانه را می‌زدند رفتارش طوری بود انگار ساعت ۱۰صبح مهمان آمده. بساط پذیرایی را آماده می‌کرد و اصلا خم به ابرو نمی‌آورد.»

پیشقدم در نیکوکاری

فرزند شهید درباره رفتار و اخلاق مادرش برایمان چنین تعریف می‌کند: «مادرم همیشه در خیرات پیشقدم بود. از خرج خودش کنار می‌گذاشت و می‌گفت: برای روز مبادا. می‌گفتیم: این روز مبادا چه روزی هست، ما که همه‌چیز داریم؟ در جواب می‌گفت: روز مبادا برای من زمانی است که کسی نیاز به پول داشته باشد تا با این پس‌انداز بتوانم خدا را از خودم راضی نگه دارم. پس‌اندازش یا برای مراسم اهل‌بیت(ع) که در مکان‌های مختلف برپا می‌شود، هزینه می‌شد یا به افراد نیازمند کمک می‌کرد.» سعید نبئی از آخرین دیدار با مادر می‌گوید که یک هفته قبل از شهادت مادرش بوده است؛ «روز دوم عید بود که برای عرض تبریک رفتم منزل پدرم. پس از دیدوبازدید خواستم خداحافظی کنم که مادرم گفت: نرو بیشتر بمان، بمان می‌خواهم بیشتر نگاهت کنم! یک روز حسرت این دورهمی‌ها را می‌خوری. دستش را بوسیدم و گفتم: مادر همیشه محتاج دعا و نگاه قشنگت هستم. مرا در آغوش گرفت و خداحافظی کردم. همینطور هم شد و الان حسرت‌به‌دل مانده‌ام؛ انگار می‌دانست چند روز دیگر می‌خواهد برای همیشه برود.»

خانه باباجی و مامانی را زدند

پسر زمان شهادت مادر همراه خانواده به پابوس آقا امام رضا(ع) رفته بود که خبر اصابت موشک به منزل پدرش را تلفنی شنید؛ « عصر هشتم فروردین بود که خواهرم با من تماس گرفت. خواهرم در بلوک مجاور منزل مادرم زندگی می‌کند. صحنه اصابت موشک را دیده بود و فقط صدای گریه‌اش که سعید بیا را می‌شنیدم. پسرش گوشی را گرفت و گفت: دایی زود بیا خانه باباجی و مامانی را با موشک زدند! حرکت کردیم سمت تهران. بین راه تماس گرفتند که پدرم زنده است، اما مادر شهید شده. خانه پدرم طبقه چهارم بود و موشک به طبقه سوم اصابت کرده بود. ۲راکت و یک‌پهپاد از پشت به ساختمان اصابت کرده بود که منجر به شهادت تعدادی از همسایه‌ها ازجمله چند کودک شد. مدال نوکری اربابم حسین را از ۳سالگی بر سینه دارم. با شهادت مادرم یک مدال دیگر روی سینه‌ام نصب شد.»

کد خبر 1040314

برچسب‌ها

پر بیننده‌ترین اخبار کوچه پس کوچه

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha