همشهری - پریسا نوری: در روزهایی که جنگ، خانه و زندگی بسیاری از خانوادهها را در یک چشمبههمزدن ویران کرد، به همت مدیریت شهری هتلهای شهر به محل اسکان موقت آنان تبدیل شد. اقامتی که در ظاهر شاید رنگی از راحتی داشته باشد، اما برای این خانوادهها بیشتر یادآور فقدان و غربت است تا آسایش. به همین دلیل، در کنار حضور تیمهای روانشناسان، شهرداری با کمک گروههای داوطلب جهادی اتاقهای بازی و شهربازیهای موقت برای کودکان این خانوادهها راهاندازی کرده است. یکی از این فضاها در هتل لاله ایجاد شده؛ هتلی که این روزها نزدیک به ۷۰۰ نفر از آوارگان جنگی را در خود جای داده است.
پناهگاهی کوچک برای بازی
در بخش غربی محوطه، سالنی بزرگ با یک دیوار کاذب از فضای رستوران جدا شده است. استخر توپ، سرسره، الاکلنگ و چند وسیله ساده بازی، فضای رنگی و زندهای ساخته؛ جایی که بچهها، ساعتی را دور از غم و نگرانی سپری کنند. از نرگس یک ونیم ساله که شیشه شیرش را محکم در دست گرفته تا مهیار ششسالهای که پدرش را در جنگ از دست داده و همراه مادرش در هتل ساکن است، همه مشغول بازیاند؛ دنیایی کوچک که چند ساعتی آنها را از سنگینی اتفاقات دور میکند.
از ترسهای روز اول تا خندیدن های امروز
مسئول این اتاق بازی که پیش از جنگ مدیر یک مهدکودک بوده، حالا با همان تجربه و همان تجهیزات، اینجا را اداره میکند. او میگوید: «از روزهای اول جنگ آمدیم اینجا مستقر شدیم. وسایل مهد را آوردیم و با کمک داوطلبها بخشی از تجهیزات دیگر هم فراهم شد. بیشتر مربیها روانشناس یا معلم هستند؛ همه آموزش دیدهاند و از نقاط مختلف تهران داوطلبانه می آیند. هر روز شیفت صبح و عصر داریم و مربیها عوض میشوند تا بچهها هم آموزش داشته باشند هم بازی.»
به گفته او، روزهای اول، کودکانی که دنیایشان زیر و رو شده بود، حتی حاضر نبودند وارد اتاق بازی شوند: «اول خیلی کم میآمدند... هر صدایی می آمد میترسیدند، مدام میگفتند «بمب میزنن ... صدا میاد...» تلاش میکردیم به آنها توضیح بدهیم اینجا امن است. هر روز با بچه ها صحبت میکردیم.» به تدریج ترس بچهها کمتر شد و حالا، تصویر دیگری در اتاق بازی دیده میشود: «الان خودشان با اشتیاق از صبح بدوبدو می آیند و دنبال بازی و خندهاند.»
گفتوگو و نقاشی دور یک میز
در گوشه اتاق، پنجـشش نوجوان ۹ تا ۱۶ ساله دور یک میز نشستهاند. بعضی چیزهایی روی کاغذ مینویسند، برخی نقاشی میکشند و همزمان با مربیشان آرام صحبت میکنند. از دور شبیه یک کلاس بازیدرمانی است، اما وقتی نزدیک میشوم و از مربی میپرسم، توضیح متفاوتی میدهد.
او که خودش را «مقدم» معرفی میکند، میگوید: «اسمش را بازیدرمانی نمیگذارم. من کارهای شناختی انجام میدهم؛ اینجا بچهها بیش از هر چیز نیاز دارند توانمندیهای خودشان را بشناسند.»
برداشتهای کودکان از قدرت و آینده
مقدم میگوید در یکی از بحثها درباره «قدرت»، نوجوانان با توجه به حرف بزرگترها و اخبار برداشتهای متفاوتی داشتند: «بعضیها با افتخار از قدرت نظامی کشور حرف میزدند، بعضی نگران بودند که ایران آسیب ببیند یا خراب شود.»
از شرایط روحی بچه ها می پرسم که می گوید: «روزهای اول خیلی تودار بودند، کم حرف میزدند. اما الان راحتتر حرف میزنند و نگرانیهایشان را بیان میکنند.»
غمی که در حرفها پیداست
به گفته این مربی، با وجود تلاش برای ساختن فضایی گرم، غم ازدستدادن خانه و داراییها همچنان در حرفهای بچهها پیداست. «همه میگفتند خانهمان دیگر نیست… همهچیز خراب شده. دخترها بیشتر از وسایلشان حرف میزنند چون براشان پر از خاطره بوده. پسرها اما بیشتر نگران آیندهاند، اینکه حالا چه باید بکنند.»
وقتی مدالهای قهرمانی زیر آوار میمانند
مربی به نوجوانی اشاره میکند که همین چند دقیقه پیش از جلسه بیرون رفته و می گوید: «دانیال، قهرمان ملی کیک بوکسینگ است؛ همه مدالها و حکمهایش زیر آوار مانده. میگفت تازه لباس فرم خریده بوده با یک جفت دستکش پنجمیلیونی که همه از بین رفته، اما آنچه او را سر پا نگه داشته، حرفهای دوستان جدیدش است که میگویند: «عکسهای قهرمانی را داری، پس هنوز همان آدمی!»
همدلی با کودک اسراییلی
روی یکی از میز ها وسایل رنگ آمیزی و نقاشی فراهم است و چند کودک ۵ تا ۱۰ ساله مشغول کشیدن نقاشی اند، نقاشی امیرحسین ۷ ساله یک موشک بزرگ است که به طرف دشمن می رود.
مربی نقاشی می گوید: «بچه ها این روزها زیاد درباره موشک ها نقاشی می کشند، اما چیزی که بیشتر از همه من را تکان داد، نقاشیای بود که یک دختر بچه کلاس ششمی کشیده بود؛ تصویر دختری اسرائیلی که او هم از ترس موشکها گریه میکرد. این همدلی برای من حیرتانگیز بود.»
دلم برای خانه مان تنگ شده
کامیار ۹ ساله است و بعد از خرابی خانه شان در حوالی پاستور همراه پدر و مادرش در این هتل زندگی می کند. او می گوید: «اینجا خیلی خوب است، دوستان جدیدی پیدا کرده ام و با آنها بازی می کنم اما دلم برای خانه مان و وسایلم تنگ شده» از نگرانی هایش که می پرسم با خجالت سرش را پایین انداخته و ادامه می دهد: «خاله لادن (مربی مهد) می گوید همه چیز درست می شود ولی من می ترسم خانه مان درست نشود.»
نظر شما