همشهری آنلاین - فاطمه عسگری نیا: شهید علی حیدرزاده، جوان نخبه 24 ساله است که همراه با ۸۰ نفر دیگر از دوستانش در محل کار با اصابت موشکهای دشمنان آمریکایی و صهیونیستی در سومین روز جنگ به شهادت رسیدند. تازه دامادی که قرار بود یک ماه آینده مراسم ازدواجش را جشن بگیرد. حال اما با رفتنش بیرقهای سیاه بر در و دیوار خانهشان جا خوش کرده و لباس عزا بر تن عروسش کرده است. منصوره زین العابدین مادر این شهید بزرگوار این روزها در کنار غم بزرگ فراق فرزند، از کودکان معلول بهزیستی هم نگهداری می کند و قبول نکرده پسرک دارای معلولیتی که در دوران جنگ از بهزیستی میزبان شده را به مراکز نگهداری برگرداند. او میگوید تا زمانی که خانوادهای سرپرستی این کودک را نپذیرند با جان و دل میزبانش میماند. او تا به امروز علاوه بر فرزندخواندگی یکی از فرزندان دارای معلولیت بهزیستی، میزبان ۵ کودک دیگر هم در طرح میزبان بوده است.
رزقی که شهدا قسمتم کردند
خانم زین العابدین میگوید: «سال ۱۴۰۱ بود که به دعوت همسر شهید سعید سیاح طاهری همراه با گروهی از همسران شهید به عنوان مادریار وارد یکی از مراکز بهزیستی شدم و معتقدم این رزقی است که شهدا روزی ام کرد هاند. از همان روز که وارد مرکز شبیر شدم برق چشمان امیرعباس چشمهایم را گرفت. کودک ۲ و ساله و نیمه ای که مبتلا به سیپی مغزی و عقب ماندگی ذهنی بود. قدرت تکلم نداشت فقط با حرکاتش ابراز مهربانی و دلبستگی می کرد و من در کنار همه بچهها او را طور دیگری دوست داشتم تا اینکه تصمیم گرفتم بعد از اخذ موافقت خانواده سرپرستی او را عهدهدار شوم. بعد از سه ماه امیرعباس وارد خانه ما شد و بعد از یک سال موفق شدیم شناسنامه جدیدش را بگیریم. قبل از گرفتن شناسنامه پزشکان تشخیص بیماری جدیدی در این بچه دادند و اعلام کردند که او مبتلا به دیستروفی میوتونیک است؛ بیماریی که از ۵ سالگی شروع به پیشرفت میکند و عضله ها یکی یکی از کار می افتد تا زمانی که عضله های قلب و ریه را درگیر کند، و این یعنی بعد از مدت کوتاهی امیرعباس ویلچرنشین خواهد شد. همه با شنیدن این تشخیص، ما را منع کردند از ادامه کارها اما ما با قدرتتر و مصممتر ادامه دادیم تا شناسنامه را گرفتیم. بعد از مدت کوتاهی که امیرعباس در خانه ما بود او شروع به صحبت کردن کرد و حال عمومی اش بهتر شد هرچند به خاطر بیش فعالی و مشکلات درکی نیاز به مراقبت شدید دارد.»
میزبان مهمان های جدید شدیم
این مادر شهید ادامه میدهد: «اسفندماه ۱۴۰۱ که تازه طرح میزبان در حال شکل گیری بود همراه با دیگر دوستان داوطلبم، پیشنهاد میزبانی از ۸ کودک حاضر در مرکز شبیر را در ایام عید دادیم. من دو برادر دو قلو را برای میزبانی پذیرفتم؛ دارا و دانا. دو کودکی که پا نداشتند و انگشتان دستهایشان هم به شکل خرچنگی بود و به خاطر این شرایط به هیچ وجه نه در جمع حاضر می شدند نه با کسی ارتباط می گرفتند، چون فکر می کردند دیگران قصد صدمه زدن دارند. بعد که پیش ما آمدند و ۲۱ روز مهیمان خانه ما بودند به خاطر ارتباط با همسر و پسر شهیدم بسیار اجتماعی شدند. آنها دیگر میخندیدند و به راحتی در جمع حاضر می شدند. دیگر از گوشه گیری و صدمه زدنهایشان به خودشان خبری نبود. به راحتی با هیماران آقا ارتباط می گرفتند. به خاطر جراحی امیر عباس مجبور شدم دوقلوها را به مرکز شبیر برگردانم اما دیگر خیالم بابتشان راحت بود چون دیگر می توانستند دوستان زیادی داشته باشند.»

زینالعابدین با بیان اینکه میهمان بعدی ما دختر بچه ای سالم بود که زمان ورود به خانه ما ۲ سال و نیم سن داشت، میگوید: «او بسیار شیرین و سرزبان دار مادر او در حبس بود و من قصد داشتم تا زمانی که مادرش از حبس خارج می شود نزد خودم نگه دارم اما بنابر دلایلی مادر فاقد صلاحیت معرفی شد و قرار شد دخترک به فرزند خواندگی برود. او سه ماه میهمان ما بود اما در این سه ماه بسیار وابسته اش شده بودیم و با رفتنش کمی اذیت شدم.
جنگ دوازده روزه که شروع شد رئیس مرکز شبیر طی تماسی اعلام کرد باید از کودک نوزادی یک ماه و یک روزه میزبانی کنم. درست است خودم دو فرزند زیستی داشتم اما تجربه نگهداری نوزاد از بهزیستی را نداشتم. پسرکی که به ما سپردند لحظه ای آرام و قرار نداشت. از صبح تا شب گریه میکرد. قبل از ما حدود ۴ تا ۵ خانواده او را برده بودند اما تا کمتر از یک روز به خاطر گریههای شدیدش به مرکز برگردانده شده بود. او را نزد دکتر بردیم و متوجه شدیم دچار کیست کلیه، باد فتق، رفلاکس معده و کولیک روده است. درمانش را شروع کردیم. حتی یک عمل جراحی هم روی او انجام شد. جنگ تمام شد و او همچنان گریه میکرد. اطرافیان وقتی بیخوابیهای مرا برای نگهداری از این بچه و امیرعباس میدیدند می گفتند سریعتر او را تحویل بدهم اما من دلم نمیآمد و با خودم می گفتم هیچکس این بچه را نخواسته از مادرش گرفته تا میزبانهای مختلف. من نمیتوانم رهایش کنم با همه سختیهایی که بود بچه خانه ما ماند و درمان شد و در نهایت یک کودک ۶ ماهه خنده روی شیرین شد. کودکی که خیلی سریع خانوادهای سرپرستی او را عهدهدار شدند و از من جدا شد. این جدایی برای من خیلی سخت بود. حتی برای اطرافیانم همگی به او عادت کرده بودیم. تا جایی که بیمار شدم و تحت درمان قرار گرفتم بعد از او دیگر تصمیم گرفتم به خاطر حال و روزم میزبان نشوم اما دلم طاقت نیاورد.»

مادر شهید علی حیدرزاده میگوید: «یک روز تصمیم گرفتم امیرحسین را که دچار سی پی مغزی است میزبانی کنم. او به خاطر شرایط بیماری روی تخت خوابیده است، عضلههای بدنش سفت شده و تحرکی ندارد. این تصمیم من همزمان شد با شروع جنگ تحمیلی سوم و در نهایت امیرحسین مهمان ما شد. هر روز با امیر عباس کار درمانی می شود و به گفته مددکارش وضعیت بهتری دارد.»
علی یتیم نواز بود
در کنار نگهداری و میزبانی از همه این بچهها شهید علی همیشه همراه بود. گاهی بچهها را با موتور بیرون میبرده و تفریح میکردند. بعد هم کلی خوراکی برایشان میخرید و حاضر نمیشد. خانم زینالعابدین میگوید: «علی همیشه میگفت من کنار این بچه ها ارامش دارم به خاطر همین بود خودش به عنوان همیار وارد بهزیستی شد و در روزهای تعطیل به وقت گذرانی کنار کودکان بهزیستی سپری میکرد. علی از همان ابتدا آسمانی بود. او تازه عقد کرده بود و قرار بود ماه بعد عروسیاش باشد اما برای نوشیدن شربت شهادت عجله بیشتری داشت. شبی که برای آخرین بار او را دیدم خانواده همسرش میهمانمان بود. در حوالی خانه ما اعلام تخلیه داده بودند. مهمانها زیاد نماندند. ما هم به اصرار همسرم تصمیم گرفتیم به خانه مادر بزرگ بچهها برویم. علی هم به خانه نامزدش رفت اما دائم موقع خداحافظی مکث میکرد حال عجیبی داشت انگار. فردای همان روز ساعت یک و نیم با هم تلفنی صحبت کردیم و گفت مامان من امروز و فردا خانه نمیآیم همان هم شد یک ساعت بعد از این تماس محل کارش را بمباران کرده بودند. ما دم افطار متوجه شدیم وقتی همسرم خبر شهادتش را داد انگار اشک چشمم خشک شده بود. پسرم و دوستانش در مظلومیت کامل با زبان روزه به شهادت رسیده بودند. ۵ روز دنبال پیکرهایشان گشتیم اما در نهایت یک تکه از پای پسرم که آن هم با ازمایش دی ان ای مشخص شد را پیدا کردیم و همان را روز ۱۶ فروردین به خاک سپردیم.»

در خدمت فرزندانم هستم
«نگهداری از امیرعباس و امیرحسین همزمان در این شرایط روحی من کار آسانی نیست حتی خیلی از اطرافیان توصیه به برگشت امیر حسین می کنند اما هنوز نپذیرفته ام و با خودم می گویم حال دل من خوب نیست؛ این کودکی که امید بسته به من چه گناهی کرده است؟ تا روزی که خدا صبرم بدهد و حوصله، از امیرحسین نگهداری میکنم تا خانواده ای سرپرستی او را قبول کنند.»
امتحان الهی بزرگ
«این روزها تازه فهمیدهام علت قرار گرفتنم در این مسیر چه بود، خدا داشت مرا برای یک جدایی بزرگ آماده میکرد. دلبستنها و جداییهایی که این سالها با کودکان میهمانم تجربه کردم در شهادت علی مرهم دلم شدند. من همیشه به همه میزبانهای دیگر که با رفتن بچهها بیتابی میکردند میگفتم بچه خودمان امانت دستمان است، این بچهها که امانت بزرگتر. صبور باشید و به خدا توکل کنید به مادران شهدا نگاه کنید چطور فرزندانشان را در راه اسلام هدیه کردند. غافل از این که خودم قرار است این روزها را تجربه کنم.»
نظر شما