به گزارش همشهری آنلاین، کوههای دنا، با آن خطوط خشن و صخرههای مهگرفته، هرگز تسلیم داستانپردازیها نمیشوند. اینجا، در قلب زاگرس، قانون قدرت و اصالتِ خاک بر هر تکنولوژی مغروری چیره است. خبر، کوتاه اما به غایت نمادین بود: سقوط پیشرفتهترین جنگندهی آمریکایی در شیارهای صعبالعبور کهگیلویه و بویراحمد آنهم با سامانههای پدافندی بومی.
اما آنچه این رویداد را از یک سانحه نظامی به یک کمدیِ تلخ برای غرب بدل کرد، اقدام معنادار شبکه استانی دنا بود؛ تعیین مژدگانی برای یافتن بقایای پرندهای که قرار بود «شبح مرگ» باشد، اما حالا لاشهای گمشده در میان بلوطزارهاست.

دهههاست که استودیوهای هالیوود، با بودجههای نجومی و موسیقیِ حماسی، در تلاشاند تا در آثاری چون «تاپ گان»، از خلبانان خود ایزدانی شکستناپذیر بسازند. قهرمانانی با عینکهای دودی و لبخندهای بینقص که در کابینهای شیشهای، فاتح بیرقیب آسمانها هستند. اما زاگرس نشان داد که وقتی پای واقعیت به میان میآید، این قهرمانانِ سنتتیک و پردازششده، چقدر در برابر عظمتِ طبیعت و اراده مردم این جغرافیا، حقیر و آسیبپذیرند.
بادهای دنا، پردهی نقرهای هالیوود را درید تا پوشالی بودن این دکترینِ رسانهای را عیان کند. حالا اینجا و در میان نبردی تمام عیار میان حق و باطل و درست در لحظه فروریختن دروغهای تاپ گان قهرمانان نوجوان «باغ کیانوش» واقعی شدند و کنار پدران برنو به دستشان پیروزی را فریاد زدند.
اما تقابلِ تصویر و واقعیت به همینجا ختم نمیشود. در روزهایی که افسانه جنگندههای رادارگریز در کوهستانهای ما متلاشی میشد، ویدیویی کوتاه، تمام معادلاتِ روانشناختی نبرد را به هم ریخت. کادری مستند و بدون روتوش: پدری باصلابت، با یک قبضه سلاح سبک و بومی، هیمنه هلیکوپتر «بلکهاوک» را نشانه رفته است.
شگفتانگیزترین عنصر این قاب، کودکی است که در آغوش این التهاب ایستاده است. او در برابر غرش کرکننده ماشین جنگی متجاوز نه میهراسد و نه میگریزد؛ بلکه با شور و اشتیاقی ناب، شلیکهای پدر را تشویق میکند. این کودک، تجسم عینیِ «شجاعتِ موروثی» است؛ قهرمانی که هالیوود حتی با هزاران ساعت جلوه ویژه قادر به خلق آن نیست، چرا که این شجاعت، نه در فیلمنامهها، که در خون و زیستبومِ این مردم ریشه دارد.
این تلاقیِ شگرفِ واقعیت و جسارتی، ناخودآگاه ما را به جهانِ داستانی یکی از اصیلترین آثار سینمایمان پرتاب میکند: فیلم «باغ کیانوش». اثری که نشان میدهد چگونه هنر، میتواند آینهی تمامنمای حقیقتِ یک ملت باشد.
قصه، در التهابِ روزهای جنگ تحمیلی میگذرد؛ روزی که آرامش یک روستای مرزی و جشن عروسی اهالی، با سقوط یک بمبافکن دشمن در هم میشکند. اما قهرمانانِ این قصه، نه تکاورانِ آموزشدیده، که نوجوانانی از جنسِ همان کودکِ ویدئوی وایرالشده هستند.
آنها در هزارتوی مرموز و پر دار و درختِ «باغ کیانوش»، با دستانی خالی اما قلبی آکنده از جسارت، در برابر خلبانانِ متخاصم و مسلح میایستند. این نوجوانان با تکیه بر هوشِ بومی، شجاعتِ غریزی و اتحادشان، معادلهی نبرد را در دلِ روستای خود به نفع واقعیت تغییر میدهند.
تفاوتِ بنیادین در همینجاست: قهرمانانِ ما از دلِ خاک و تاریخ جوشیدهاند، در حالی که قهرمانان آنها، محصولِ نرمافزارهای رندرینگ هستند. در نبردِ میان «روایتها»، پیروزی از آنِ خاکی است که قهرمانانش در آن نفس میکشند.
سقوط آن جنگنده در ارتفاعات دنا و آن کودکِ خندان در برابر بلکهاوک، اثبات کرد که در میدانِ حقیقی، این سینمای ماست که با خلق آثاری برخاسته از واقعیت —همچون «باغ کیانوش» — بر قهرمانانِ پوشالی و ویترینیِ هالیوود فاتح شده است. امروز، مژدگانیِ شبکه دنا، تنها برای یافتن فلزپارههای یک هواپیما نیست؛ بلکه فراخوانی است برای تماشایِ پایانِ یک امپراتوریِ دروغین.
نظر شما