همشهری آنلاین_حمیدرضا محمدی: سحرها که بیدار میشوم پیش خودم میگویم اگر آن کلانتری را زد و در خانه باشیم چه میشود؟ اگر زد و در خانه نبودیم چطور؟ اگر قرار باشد آسیبی به خانه برسد، بود و نبود ما پس توفیری ندارد. پس شاید بهتر نباشد چندصباحی برویم منزل دوستی و آشنایی یا جنگزدگان مهاجری باشیم در روستایی و شهری دورتر و دستکم جانمان را امان دهیم. دوباره میگویم مگر چندروز میشود رفت و نبود. شاید هم اصلاً آنجا را نزد یا اگر زبانم لال آن جغدهای شوم جنگ رسیدند بالای سرش، گزندی به ما نرسد.
همهاش به خودم میگویم ما چه فرقی داریم با بقیه که ماندند در شهرشان و نرفتند. البته نه اینکه هرکس را که رفت شماتت کنم که به قول قرآن؛ «اِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی اَنْفُسِهِمْ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْاَرْضِ قالُوا اَ لَمْ تَکُنْ اَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا» (سورۀ نساء، آیۀ ٩٧) که برای حفظ جان، اگر هجرت لازم باشد، باید رفت. رفتن یا ماندن یک انتخاب است و هرکس هریک را برگزیند در وطندوستی و میهنخواهیاش تردید و تشکیک نیست.
من تصمیم گرفتم و قصد کردم بمانم و بایستم پای کار ایران. آنکس که به جایی دیگر رفته نیز. همه تا بن دندان دوستش داریم، غصهاش را میخوریم و از هیچ کوششی برایش مداهنه و مضایقه نخواهیم کرد، درهرجای گیتی که باشیم؛ چه در میدان و چه در دیپلماسی، چه در امدادگری و چه در اطلاعرسانی. به دوگانهسازیهای تفرقهافکنانۀ ماندن یا رفتن توجهی نکنیم و کنار هم بمانیم تا ببالیم.
اتاقِ جنگ
نمیدانم این ساختمان، خانۀ عبدالحسین تیمورتاش، در شمال باغشاه (میدان حرّ کنونی) پس از حملۀ سحرگاه نیمۀ اسفند متجاوزان بیگانه هنوز سر جایش هست یا نه. عمارت کلاهفرنگی که هشتادسال ستاد فرماندهی دانشگاه جنگ (دافوس ارتشِ کنونی) بود و یکدههای میشد که موزه شده بود. دانشگاهی که مهر امسال، نودمین سال بنیادگذاریاش را جشن گرفت و آن محوطهای که موشکباران شد، پر بود از ابنیۀ تاریخی. مجموعهای که پس از تأسیس دانشگاه تهران، باسابقهترین نهاد آموزش عالی کشور محسوب میشد و استادان آن نقش مؤثری در طرحریزی عملیاتهای بزرگ جنگ تحمیلی هشت ساله مانند ثامنالائمه(ع)، طریقالقدس، فتحالمبین، کربلای ۶ و والفجر ۴ ایفا کردند.

بیم و امید
به این عکسِ پس از موشکباران یازدهم اسفند به حوالی میدان فردوسی نگاه کنید؛ بیم و امید، خوف و رجا، از سرورویش میبارد و میریزد. پایین عکس اگرچه شهیدانی خواباندهشده کنار هم در جوفی را نشان میدهد اما بالایش جوانی خاکآلود و صدمهدیده است که ضمن صحبت با تلفن همراهاش برای رساندن خبر سلامتی، دستش را به نشانۀ پیروزی بالا گرفته است. اگر این قاب، در عین آن بیم از مرگ، امید در خود ندارد پس چه دارد. و ما مردم چقدر نیاز داریم در این روزها که مرگ احاطهمان کرده، و غم ما را در محاصره گرفته، کورسوی امیدی در دل خود زنده نگاه داریم.

بیگناهِ اجباری
تاریخ ایران پر است از رزمهای بسیارِ تحمیلشده که مظلومترین قربانیاناش، سربازاناند. اما شاید کمتر کسی گمان میکرد در یکصدمین سال تصویب «قانون خدمت نظام اجباری»، خون سربازان وظیفهای، غریبانه و دور از خانه و خانواده، بیهیچ قصور و تقصیری، بر زمین ریخته شود و دست روزگار البته شهید وطنشان کند. آنان که وقتی دفترچۀ اعزام به خدمت پر میکردند، برای بعدش هزار آرزو داشتند؛ کاری راه بیاندازند یا ازدواج کنند یا ادامۀ تحصیل دهند. یکیشان همین جوان ناکام است؛ سرباز شهید مهدی شعبانی در شیروان، و این چهرۀ نالان و گریان پدر و مادر و خواهرش. اما چه باک که نام این لالۀ سرخ پرپرشده تا ابد بر تارک این سرزمین میدرخشد.

نخستین پرواز
اینروزها که دلاورمردان ارتش و سپاه ایران، از نیروی دریایی و زمینی تا هوایی و هوافضا، رزمجامه بر تن کردهاند و سینه را ستبر کردهاند تا دست اجنبی را از دستاندازی بر خاک پرگهر میهنمان قطع کنند و او را از این جسارت پشیمان کنند، یاد احمد نخجوان افتادم که یکصدسال پیش، درست در همین روزها، پنجم اسفند 1304، وقتی 32 سال بیشتر نداشت، یک فروند هواپیمای فرانسوی برژت-19 را از آن کشور و با پرچم و نشان ایران به میهنمان پرواز داد و در فرودگاه قلعهمرغی بر زمین نشاند و شد و نخستین خلبان ایرانی که با هواپیمایی ایرانی از مرزهای بینالمللی به آسمان ایران رسید.
نظر شما