به گزارش همشهری آنلاین، سارا محسنین - پژوهشگر دوره دکتری حکمرانی دانشگاه تهران طی یادداشتی نوشت:
در ادبیات روابط بینالملل و تاریخ سیاسی ایالات متحده، استعارهی «شهر درخشان بر فراز تپه» دهههاست بهعنوان یک پارادایم هژمونیک برای توجیه استیلای جهانی بازتولید میشود.
این تصویر آرمانی که غرب را به مثابه الگوی غاییِ آزادی و دموکراسی بازنمایی میکند، در عمل کارکردی جز نقابزدایی از چهرهی مداخلهجویی و بسط اتوریتهی نظام سلطه نداشته است. واقعیتهای میدانی و آنارشی حاکم بر نظام بینالملل، پرده از این لفاظیهای ساختاریافته برداشته و نشان داده است که این «شهر درخشان»، در حقیقت ماشین محرکهای برای مشروعیتبخشی به مداخله در حاکمیت ملی کشورهای مستقل است.
در این گفتمان جعلی، مفاهیمی بنیادین نظیر «حقوق بشر» و «مداخله بشردوستانه» از معنا تهی شده و بهعنوان ابزارهای سخت و نرم برای اعمال فشارهای ژئوپلیتیک، تحریمهای ساختاری و تروریسم دولتی مورد سوءاستفاده قرار میگیرند.
اما پرسش تحلیلی این است که غایتِ این مداخلات ساختاریافته در قبال ایرانِ امروز چیست؟ پاسخ را باید در تقلای استراتژیک غرب برای بازگرداندن ایران به چرخه شوم و تاریخیِ «جامعه کوتاهمدت» یا همان «جامعه کلنگی» جستجو کرد؛ رویایی که با مقاومت سترگ و حماسی ملت ایران و استحکام نهادینهی ساختار قدرت ملی، برای همیشه باطل شده است.
آناتومی قدرت ملی
استراتژیستها و طراحان اتاقفکرهای غربی در یک خطای محاسباتی فاحش، گمان میبردند که با اعمال استراتژی «فشار حداکثری» و طراحی جنگهای ترکیبی، قادر خواهند بود شیرازهی انسجام ملی ایران را از هم گسسته و ارادهی تاریخی این ملت را در هم بشکنند. اما آنها از درک دینامیکِ قدرت در ایرانِ پس از انقلاب و حماسهی مقاومتِ مستمر این مرز و بوم، عاجز ماندند.
هندسه قدرت و دکترین کلان جمهوری اسلامی، بر پایهی یک اصل خدشهناپذیر بنا شده است: «استحکام ساخت درونی قدرت» و «نفی وابستگی به کانونهای هژمونیک». تجربه تاریخی به وضوح اثبات کرده است که ادغام منفعلانه در نظمِ دیکتهشدهی جهانی، تحت لوای مفاهیم انتزاعی و حقوقیِ بینالمللی، تنها به هضم شدن استقلال ملی در هاضمهی نظام سلطه میانجامد.
ایستادگی مقتدرانه و حماسیِ ملت ایران، برخلاف برآوردهای تقلیلگرایانهی غرب، نهتنها مانعی در مسیر تمدنسازی نبود، بلکه به کاتالیزوری قدرتمند برای شکلگیری یک انسجام ملیِ بیبدیل و خیزش توفندهی جبهه مقاومت بدل شد؛ خیزشی که اکنون معادلات قدرت را در غرب آسیا دستخوش دگرگونیهای بنیادین کرده است.
مفهومپردازی «جامعه کلنگی» و کارکرد ابزاری کنشگران فرامرزی (دیاسپورا)
در ادبیات جامعهشناختی سیاسی، نظریهی «جامعه کوتاهمدت» (جامعه کلنگی) به ساختاری اطلاق میشود که در آن، به دلیل فقدان نهادهای مستقر و پیوستگیِ تاریخی، هر تحول یا تکانهای به فروپاشیِ دستاوردهای پیشین انجامیده و جامعه همواره ناگزیر به آغاز از نقطه صفر است.
راهبرد کلانمحور غربی در قبال ایرانِ معاصر، دقیقاً بازتولیدِ عملیِ همین وضعیت شکننده است. آنها با بهرهگیری از ابزار تحریم و عملیات روانی، در پی انسداد مسیر انباشت سرمایه (تاریخی، علمی و اقتصادی) و ویرانسازی پایههای تمدنیِ ایرانِ نوین هستند.
در این میان، مطالعهی رفتار کنشگران فرامرزی و بخشی از دیاسپورای همسو با هژمونی غرب، از منظر جامعهشناسیِ سیاسی بسیار حائز اهمیت است.
این جریانها که در فضای رسانهای بینالمللی بهعنوان کاتالیزورهای پروژهی فشار عمل میکنند، با بازتولید کلیدواژههای حقوق بشری، عملاً به تئوریزه کردنِ چرخهی «ایرانِ کلنگی» یاری رساندهاند. تشویق به تحریم و حمایت از رویکردهای مداخلهجویانه، تلاشی سیستماتیک برای تبدیل کردن مطالبات داخلی به بحرانهای ساختارافکن بوده است تا از رهگذر فروپاشیِ نظم مستقر، قیمومیتِ خارجی توجیه پذیرد. اما پیوستگی نهادی و انباشتِ حماسیِ قدرت در چهار دههی گذشته، ایران را از یک جامعهی آسیبپذیر و شکننده عبور داده و به دژی تسخیرناپذیر در برابر تکانههای خارجی مبدل ساخته است؛ دژی که در برابر طوفانِ حوادث نهتنها فرو نریخت، بلکه آبدیده و مستحکمتر شد.
فروپاشی اسطوره منجی خارجی و بیداری تاریخی
آنچه امروز در نوشتهها و واکنشهای آشفتهی دیاسپورای ایرانی میخوانیم، فروپاشی یک توهم چهل و چند ساله است. آنها که گمان میکردند با تشویق تحریمها و همنوایی با سیاستهای مداخلهجویانه میتوانند سوار بر ماشین جنگی غرب به کشور بازگردند، اکنون با وحشت به تماشای آواری نشستهاند که نتیجه اعتماد به استکبار جهانی است.
تجاوزات اخیر به حریم ملتهای مستقل، هرچند با استواری و قدرت بازدارندگیِ خدشهناپذیرِ جبهه حق پاسخهای قاطعی دریافت خواهد کرد، اما یک دستاورد بزرگ اپیستمولوژیک (شناختی) به همراه داشت: نقابِ دروغین «مداخله بشردوستانه» برای همیشه پاره شد.
امروز حتی برای منتقدان خارجنشین نیز مسجل شده است که هدف اصلی و غاییِ ماشین جنگیِ غرب و رژیم صهیونیستی، نه تغییر یک ساختار سیاسی خاص، بلکه هدف قرار دادنِ موجودیتِ تمدنی و تمامیت ارضی «ایران» است.
در آنارشیِ حاکم بر نظم امروز جهانی که تجاوز نظامی تحت لوای شعارهای فریبنده و آرمانی توجیه میشود، تنها یک استراتژیِ بقا و استقلال وجود دارد: تکیه بر انباشتِ قدرت درونزا و بیاعتمادی مطلق به سرابِ دموکراسیِ غربی. این درسی است که تاریخ، این بار با صدایی رسا و حتی از زبانِ خودِ پناهندگان به غرب، در گوش جهان زمزمه میکند و حماسهی استقلالطلبیِ ملتها را نوید میدهد.
نظر شما